تاريخ : پنجشنبه ٢٥ شهریور ۱٤٠٠ | ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

 

آسمان بوی حضور یار می دهد

گویی دیگر باید آمدنِ او را به یکدیگر نوید دهیم

پس بیایید با لحظه شماری پر شوقی ظاهر و باطن خویش

بویژه زبان و دیده و دل را آسمانی کنیم.خدایا مرا نجابت فاطمه گونه و علی وار عطا کن.

                                                                                      آسمان فردوس



ادامه مطلب
تاريخ : سه‌شنبه ۳ اسفند ۱۳٩٥ | ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

مجموعه شعر را ورق می زنم و.. دو بندِ آخرِ این شعر زیبا و بلند را؛

برایش در کتابی که خیلی دوست دارم می نویسم..

تازه می فهمم چقدر این شعر زیباست و پر از حرف های دل.

دیروز جایی خواندم:

" همیشه همون کاری رو انجام بده که قلبت رو شاد می کنه " 

و من هم برای دلخوشی ام و شادی قلبم این کار را کردم. | آسمان فردوس

 

دلم برای دیدنِ خیلی ها 

لَک زده است،

اما طوری آرام ترانه می خوانم

که فکر می کنی

ساعتِ شلوغِ بازارِ تجریش است.

 

من

چیزی برای وَثیقه ندارم

فقط یک دنیا واژه دارم

و دنیا 

خیلی دنیاست.

 

جانم برایت بگوید:

راه که درست...

راه را درست آمده ایم،

دربند

نرسیده به شیبِ مایل به مشرقِ شمال

خیابان خلیلی

می آید می رود تا بعد از مسجد

بعد از مغازه ها

بعد از آن خلوتِ آرامِ عصرانه.

و چه کیفی دارد

وقتی یک دنیا درد را از یاد بُرده ای

و عبور باد

بوی درختِ بی تشنه می دهد.

 

مردم

کاری به کارِ مردم ندارند،

هر کسی

سرش در کارِ کلماتِ خودش

هی با خودش حرف می زند برای خودش.

 

و تو

دست بر دیوارها می کشی تمیز،

بعد

بی هیچ دلیلی

دلت می خواهد

یک چیزی بگویی

که فقط چیزی گفته باشی.

 

ظهر

کاملاً تمام شده است،

و همین لحظه به یاد می آوری

که تو از عصرِ آهسته به اینجا رسیده ای،

و عصر

کاملاً کبوتر است.

 

همین است گاهی

که در غیابِ آزادی

زندانبانِ بی سؤالِ این درد

برایت دوا نمی آورد نامرد!

و تو

دلتنگ می شوی

یعنی دلت برای خیلی چیزها لَک می زند

و بی خودی به یاد می آوری

مثلاً عشق هم برای خودش

واژۀ خوشگلی ست.

 

هی... هی دوست من!

این ترانه را من سروده ام،

کجا برمی داری می بَری برای خودت!؟

 

نگران نباش  همه چیز دُرُست خواهد شد | سید علی صالحی | نشر مروارید | ص 65

 




تاريخ : سه‌شنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩٥ | ٤:٤٤ ‎ب.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

از من آدم دیگری ساختی..

مگر می توانم دست از دوست داشتنت بردارم!؟

با تو که هستم خلاقیت در من اوج می گیرد عجیب

اما نبودنت که می شود حتی حوصله ام برای زندگی نمی ماند..!

من.. سال هاست با تو متولد شده ام.

                                               آسمان فردوس

 




تاريخ : شنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩٥ | ٤:٥٤ ‎ب.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

من سایه ای از نیمه پنهانی خویشم

تصویرِ هزار آینه حیرانی خویشم

صد بار پشیمانی و صد مرتبه توبه

هر بار پشیمان ز پشیمانی خویشم

عالم همه هرچند که زندانِ من و توست

از این همه آزادم و زندانی خویشم

تا در خمِ آن گیسویِ آشفته زدم دست

چون خاطرِ خود جمعِ پریشانی خویشم

فردایی اگر باشد باز از پیِ امروز

شرمنده چو حافظ ز مسلمانی خویشم

حافظ مگر از عهده وصفِ تو برآید

با حُسنِ تو حیرانِ غزلخوانی خویشم

 




تاريخ : چهارشنبه ۱۳ بهمن ۱۳٩٥ | ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

در تمام طول این سفر اگر

طول و عرض صفر را

                              طی نکرده ام

 

در عبور از این مسیر دور

از الف اگر گذشته ام

از اگر اگر به یا رسیده ام

از کجا به ناکجا...

 

یا اگر به وهم بودنم

                            احتمال داده ام

 

باز هم دویده ام

آنچنان که زندگی مرا

                            در هوای تو 

                                           نفس نفس

                                                           حدس می زند

 

هر چه می دوم

با گمان رد گام های تو

                              گم نمی شوم

 

راستی 

در میان این همه اگر

                                تو چقدر بایدی!

 



تاريخ : سه‌شنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩٥ | ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

خیر... پیش، به سلامت!

نگران چیزی نباش،

تا من هستم

                 نگران چیزی نباش.

باران که بیاید

برایت هزاران خوابِ هم آغوش

                                     نذر خواهم کرد. 

 




تاريخ : سه‌شنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩٥ | ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

واقعاً نمی دانستم تصمیم درست چیست؟ حالا دیگر تصور زندگی ام بدون جیکوب سخت

بود. وجود او به نوعی برای زنده ماندنم هم ضروری شده بود.

یاد زمانی افتادم که آرزو می کردم جیکوب برادرم بود. حالا متوجه شدم که آنچه آن زمان

در آرزویش بودم به نوعی داشتنِ ارتباط با او بود. جیکوب ساحل امن من بود که در کنار

او احساس گرما و آرامش می کردم. 

باید همه چیز را به او می گفتم. این تنها کار منصفانه ای بود که می توانستم انجام بدهم.

باید همه چیز را به طور کامل برای او توضیح می دادم. او همین حالا هم می دانست که

چقدر حالم بد است. بی شک این بخش خیلی او را شگفت زده نمی کرد. باید همه چیز را

درباره ی صداهایی که می شنیدم به او می گفتم. او باید همه چیز را می دانست. مطمئن

بودم که با وجود همه ی این ها او مرا دوست خواهد داشت. این تنها راه باقی مانده برایم

بود؛ اما آیا می توانستم؟

...

خشکم زده بود و نمی توانستم از جایم حرکت کنم.

ناگهان انگار که کسی با مشت به شکم جیکوب کوبیده باشد، گفت: « خدای من! » ...

 

ماه نو | نوشتۀ استفانی میر | صفحۀ 293 | Stephenie Meyer

پیوست آسمان: " شاید بگید چرا هی ازین کتاب میذاری؟!

دیالوگ ها و گفتگوهای درونی این رمان رو خیلی دوست دارم.. فیملش هم قراره ببینم "

 

 



تاريخ : دوشنبه ۱۱ بهمن ۱۳٩٥ | ٩:۳٥ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

هنوز هم باد

از وزیدن به هول و ولایِ واژه

وحشت دارد.

سنگ

 شکستۀ شیون است،

پرنده

پاکشانِ پَر قیچی،

و ماه

آبستنِ هزار و یکی... مینِ منتظر.

 



تاريخ : پنجشنبه ٧ بهمن ۱۳٩٥ | ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

به دست لفظ به معنا شدن نمی‌ گنجم

سکوت آهم و در صد سخن نمی‌ گنجم

مدام در سفر از خویشتن به خویشتنم

هزار روحم و در یک بدن نمی‌ گنجم

ضمیر مشترکم، آنچنان که «خود» پیداست

که در حصار تو و ما و من نمی‌گنجم

«تن است؛ شیشه» و «جان؛ عطر» و «عمر؛ شیشۀ عطر»

چو عمر در قفس جان و تن نمی‌ گنجم

ز شوق با تو یکی بودن آنچنان مستم

که در کنار تو در پیرهن نمی‌گنجم

به سر هوای تو می‌پرورم که مثل حباب

اگر چه هیچم، در خویشتن نمی‌ گنجم

 




تاريخ : جمعه ۱ بهمن ۱۳٩٥ | ٧:۱٤ ‎ب.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

" انگار نه انگار که من وجود داشته ام."

درباره ی دو دلیلی که به خاطرش به اینجا آمده بودم به خودم دروغ می گفتم. 

نمی خواستم انگیزه اصلی ام را ندیده بگیرم.

واقعیت این بود که می خواستم دوباره صدای او را بشنوم؛ درست مثل توهمی که

جمعه شب داشتم. همان چند لحظه ی کوتاه وقتی صدایش را از جایی دور شنیدم؛

احساس کردم شیرینی صدایش از همه ی خاطراتی که داشتم بیشتر است. می توانستم

بدون احساس درد، همه چیز را به خاطر بیاورم. لحظاتی که صدایش را می شنیدم مثل

دامی بود که نمی توانستم از آن دور بشوم. باید راهی پیدا می کردم که دوباره صدایش

را بشنوم...

 

به سیاره ای گم شده تبدیل شده بودم. در مدار کوچکی به دور فضای خالی ای که برایم

وجود داشت دور خودم می چرخیدم و کاملاً قانون جاذبه را نادیده گرفته بودم.

موتور سواری ام بهتر شده بود. خیلی خودم را زخمی نمی کردم و مجبور نبودم به چارلی

دروغ بگویم، اما در عین حال صدایی که قبلاً می شنیدم هم دیگر از بین رفته بود... 


ماه نو | نوشتۀ استفانی میر | صفحۀ 144 | از سه گانۀ گرگ و میش، ماه نو، سپیده دم

 




تاريخ : یکشنبه ٢٦ دی ۱۳٩٥ | ٩:٠٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

گفتم: " بسیار خوب، من هم با شما می آیم. "

" تو نمی توانی. جایی که ما می خواهیم برویم برای تو مناسب نیست... "

" جایی که تو هستی، برایم مناسب است. " 

" من برای تو مناسب نیستم. "

" مسخره بازی درنیار! "

دوست داشتم عصبانی به نظر برسم، اما ظاهراً داشتم التماس می کردم.

گفتم: " تو بهترین اتفاق زندگی ام هستی. "

" اما تو برای دنیای من مناسب نیستی. "

" اتفاقی که آن شب افتاد اصلاً مهم نبود ادوارد، اصلاً مهم نبود. "

" حق با توست، چون دقیقاً همین انتظار را داشتم. "

" اما تو قول دادی... در فینیکس تو به من قول دادی که همراه من خواهی ماند. "

او حرف مرا قطع کرد تا اصلاحش کند.

" من قول دادم تا جایی همراه تو باشم که خطری تو را تهدید نکند. "

با عصبانیت فریاد کشیدم: " این چیزی است که به احساس و روحم مربوط می شود.

کارلایل در موردش با من حرف زد. روح من مال توست. من نمی خواهم بدون تو زندگی

کنم. روح من همین حالا هم از آن توست. "

ادوارد باز هم نفس عمیقی کشید و خیره ماند. مدتی طولانی در سکوت گذشت.

وقتی دوباره سرش را بلند کرد حالت چشم هایش عوض شده بود..


ماه نو | نوشتۀ استفانی میر | صفحۀ 69. Stephenie Meyer

برگزیدۀ مجلۀ نیویورک  تایمز به عنوان پرفروش ترین کتاب سال 

 




تاريخ : پنجشنبه ٢۳ دی ۱۳٩٥ | ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

لبخند

بی فایده است

کسی که دلت را می خواند

به چهره ات نگاه نمی کند

و تو

در برابر او

راهی برای پنهان کاری نداری

نترس

با رازهایت کاری ندارد

کمی مرتبشان می کند

آن هایی را که خودت هم ندیده ای

نشانت می دهد

می بوسدت

و منتظر دست هایت می ماند

و تو در برابرِ امنیتِ او

بی دفاع ترین زنِ جهانی...

 

از  مجموعه شعر  روزشمار یک عشق | سرودۀ افشین یداللهی | نشر نگاه

پیوست تصویر: " با تشکر از دوست خوبم، برای طراحی این شعروگرافی زیبا "

 



تاريخ : پنجشنبه ۱٦ دی ۱۳٩٥ | ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

چونان به من نزدیکی

که اگر جایی نباشم، تو نیز نیستی

چونان نزدیکی

که دست‌های تو بر شانه‌ام

گویی دست‌های من‌اند

و هنگام که تو چشم می‌بندی

منم که به خواب می‌روم!

 

پیوست آسمان :

" چه خوبه که دارمت. چه خوبه بودنت. الهی شکر "   

 



تاريخ : پنجشنبه ٩ دی ۱۳٩٥ | ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

زنده گی یعنی خستگی! کوچولو! زنده گی یه جنگه که هر روز تکرار میشه وُ عَوَضِ

شادی هاش ــ که تنها قدِ یه پِلک به هم زَدَن دَووم دارن ــ باید بَهای زیادی بِدی! 

آخه از کجا بدونم که دور انداختنت کارِ دُرُستی نیست؟ چه جوری حدس بزنم دِلِت می خواد

به سکوت برگردی یا نه؟ تو که نمی تونی باهام حرف بزنی!


نامه به کودکی که هرگز زاده نشد | اوریانا فالاچی | یغما گلرویی | نشر دارینوش | ص 12



تاريخ : سه‌شنبه ۳٠ آذر ۱۳٩٥ | ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

سلام نازنینم..!

مدت هاست برایت.. دست به قلم نبرده ام

دلتنگی هایم که بهاری باشد از سر بازیگوشی نوشتن را فراموش می کنم.

اما مگر می شود از تو ننویسم؛

بارها و بارها از تو قلمِ خاطرم می نویسد و پاک می کند

حرف می زند و پاک می کند اما نقشِ بسته، زدودنی نیست!

نازنینم.. ؛

منم و دلتنگی هایی که در اوجِ خفگی به سکوتم کشانده

جز تو که را داشتم.. من که بعد از سال ها آمدی و

هیجان در قلبِ زندگی ام جان گرفت.. 

صبحم با تو طلوع می کرد و شبم با تو غروب حالِ خوبم بودی و هستی.

حال دوباره خودم شده ام.. همان منِ تنها؛ 

که دیگر کسی را برای شنیدنِ حرف هایش نمی یابد.. بپذیر که نمی یابد.

مسیحای جوانمردم.. ؛

چقدر خسته ام و برای فریبِ خستگی ام،

خود را در هزارتویِ زندگی گم می کنم تا فریادهای خودم به گوشم نرسد!

نازنین.. ؛

دارم به این نتیجه می رسم؛ زیاد که بی تو باشم

مثل آدم های بی حواسی می شوم خیره به روبرو انگار آلزایمر گرفته اند..!

هنوز سعی می کنم مثل گذشته باشم؛ آرام و.. ساکت و.. صبور.. 

صبور.. ؛ چه واژۀ پر غباری شده این صبوری او هم از من خسته شده

مسیحای جوانمردم.. ؛

من هنوز هستم و خواهم بود تا نفسی به برکتِ خدا برایم باقی است. 

با وجودی که نیستی.. [ می دانی چه می گویم ] اما باش.. باش که گم نشوم.

                                                                                آسمان فردوس

 


 



تاريخ : سه‌شنبه ۳٠ آذر ۱۳٩٥ | ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

از وَهمِ آینه آمدند

چمدانی پُر از واژه‌های ناشنیده برایم آوردند

دور تا دورِ مقابلِ من،

اول از احوالِ عده‌ای آشنا پرسیدند

بعد یکیشان که از نورِ‌ خالصِ ماهِ برهنه بود

به ماهِ‌ برهنه اشاره کرد

گفت:

آمده‌ایم تا تو را از شهری که در آن دریا نیست

به سرچشمه‌های بی‌پایانِ زن و پروانه و بوی خوش ببریم.

آن جا جوباره‌های نور و شبنم و نی‌زارِ مثنوی بسیار است

صبح و ستاره و دریاهای بی‌شمارش بسیار است

مولوی، ماه، حضرتِ فروغ، حافظ، همه...!


ما تو را به بعثتِ آخرین بوسه‌های آدمی خواهیم رساند

حالا تمام ترانه‌هایت را

بالای چینه‌ای روشن‌تر از امکانِ تماشا بچین

آیندگانِ آینه‌پَرَست

چشم به راهِ سورَت‌الغیبِ ستاره‌اند.

رسولِ برگزیده‌ای که آوازهاش را

رازدارترینْ افسردگانِ پِی‌بُریده در پرده خوانده‌اند.


این‌ها همه

تعبیر تازه‌ی همان حروفِ ساده‌ترند

که تو را از قندینه‌ی آسمانیِ آن

یکی جرعه‌ی شوکرانش بخشیده‌ایم.


حالا این واژه‌ها را بِستان وُ

در همین سکوتِ بی‌سایه... به آفتاب بیا

باید برویم!


و من می‌شنیدم، اما

هنوز مشغولِ مداوایِ آخرین زخم‌های آدمی بودم

گفتم

بسیاری هنوز حواسشان این‌جا نیست

هنوز از پیِ شفایِ شب و نان و دلهره... پراکنده‌اند

رفته‌اند جمع شده‌اند میانه‌ی میدانی بی‌راه

که تنها پاره‌ی کوچکی از آسمانِ آبی‌اش پیداست.

من آنها را تنها نخواهم گذاشت

مردمانِ منند، خسته‌اند، خواب‌آلودند

همه خیال می‌کنند

زودا ... زائرانی ب سَبَد‌های نورشان در دست

از محل‌های نزدیک به ممکناتِ روز می‌آیند

آب و انار و عدالت می‌آورند

می‌آورند نان و ماهی و غالیه تقسیم می‌کنند.


من نمی‌آیم

من بی‌کسانِ خویش

از این دیارِ بی‌دریا نخواهم رفت

این‌جا رسمِ ستاره نیست

که با نقابِ شب‌ترین پَرده به جانب صبح بنگرد.


حالا اگر نان و انار و ماهی و قند آورده‌اید

قبول!
من اهلِ معامله‌ام

یک سبد از شما و یک ترانه از من.


تا گرسنه‌ای در این گهواره‌ی شکسته بیدار است

نه می‌آیم وُ

نه به خواب خواهم رفت.


شما بروید!

که من اگر اولادِ آب و انار و عدالت نبودم

هم بی‌دلیل

از هزار سالِ پیش از این... شاعر نمی‌شدم.    

 



تاريخ : دوشنبه ٢٩ آذر ۱۳٩٥ | ٩:٠٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

 

مجموعه آثار ۴ صمد بهرنگی ــ نشر جامه دران.

کوراوغلو و کچل حمزه ــ نوشتۀ صمد بهرنگی ــ چاپ چهارم 1395 ــ 80 ص.

 

ساز را برداشت و بر سینه فشرد و به ساز و آواز شروع کرد به گلایه کردن از نگار که:

ای نگار زیبا روی من، تو دیگر از کی یاد گرفتی که دل مرا بشکنی؟

آخر چرا مثل آهوی غضبناک نگاهم می کنی؟ تو که هیچوقت قهر کردن بلد نبودی؟

نگار حرفی نزد. حتّی سرش را هم بلند نکرد که به صورت کور اوغلو نگاه کند.

کور اغلو چنان شد که کم مانده بود گریه کند. دوباره سازش را بر سینه فشرد و

شروع کرد به گلایه و تمنا و خواهش که:

آخر چرا روی از من برمی گردانی، نگار؟ دو کلمه بگو من بفهمم که گناهم چیست؟

نگار چپ چپ نگاهش کرد و به درشتی گفت: یعنی تو کارت به آن جا رسیده که

می گویی هر کس دلش خواست می تواند برود پی کارش؟ قدر زر زرگر بداند.



تاريخ : یکشنبه ٢۸ آذر ۱۳٩٥ | ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

به بهانۀ نزدیک شدن شب یلدا این بار در بخش واژه شناسی به " یلدا " می پردازم.

بعضی ها ناراحتند از این که چرا ما مثل خارجی ها عید کریسمس نداریم!

کاش کمی مطالعه بیشتر می کردند می فهمیدند در واقع شب یلدای ما ایرانی ها؛

همان شب کریسمس است که شب ولادت حضرت مسیح می دانند. شب یلدای ایرانی ها

در مناطق بومی مختلف کشور، آنقدر پُر از آداب و رسوم های زیبا و متنوعی است که

می توان در کنار عزیزان خود شب خاطره انگیز و شادی آفرید.


یلدا/yaldā/

واژۀ یلدا در لغت نامۀ دهخدا:

یلدا. [ ی َ ] (سریانی ، اِ) لغت سریانی است به معنی میلاد عربی ،

و چون شب یلدا را با میلاد مسیح تطبیق می کرده اند از این رو بدین نام نامیده اند.

باید توجه داشت که جشن میلاد مسیح (نوئل ) که در 25 دسامبر تثبیت شده ،

طبق تحقیق محققان در اصل ، جشن ظهور میترا (مهر) بوده که مسیحیان در قرن

چهارم میلادی آن را روز تولد عیسی قرار دادند.

یلدا اول زمستان و شب آخر پاییز است که درازترین شب های سال است

و در آن شب یا نزدیک بدان ، آفتاب به برج جدی تحویل می کند و قدما آن را سخت

شوم و نامبارک می انگاشتند.

در بیشتر نقاط ایران در این شب مراسمی انجام می شود.

شعرا زلف یار و همچنین روز هجران را از حیث سیاهی و درازی بدان تشبیه کنند

یلدا برابر است با شب اول جدی و شب هفتم دی ماه جلالی و شب بیست و یکم

دسامبر فرانسوی. (از برهان، آنندراج، حواشی علامه قزوینی بر آثارالباقیه، شرح

پورداود در یشتها، فرهنگ فارسی معین و یادداشت مؤلف ) :

چون حلقه ربایند به نیزه تو به نیزه / خال از رخ زنگی بربایی شب یلدا.

 

واژۀ یلدا در فرهنگ فارسی معین:

(یَ) (اِ.) این واژه سُریانی و به معنای تولد و زایش است.

یعنی تولد مهر (متیرا) در شب اول زمستان که بلندترین شب سال است و ایرانیان به

یُمن تولد مهر در این شب جشنی برپا می کنند.

 

واژۀ یلدا در فرهنگ فارسی عمید:

(اسم) [سُریانی]

۱. شب آخر پاییز و اول زمستان که مقارن است با ولادت حضرت عیسی.

۲. (صفت) [قدیمی، مجاز] تاریک و طولانی: ◻︎

باد آسایش گیتی نزند بر دل تنگ / صبح صادق ندمد تا شب یلدا نرود (سعدی۲: ۴۳۶).

 

واژۀ یلدا در فرهنگ نام ها

(تلفظ: yaldā) (سُریانی) آخرین شب پاییز در نیم‌کره شمالی و بلندترین شب سال

[مقارن میلاد عیسی (ع)] ؛ (در قدیم) (به مجاز) تاریک و بلند یا تاریک و عمیق.

 

شب چله ــ لهجه و گویش تهرانی؛ شب یلدا

چیلله گئجه سی ــ به لهجه و زبان ترکی

لال شیش/ laaleshish / ؛ لهجه و گویش مازنی



تاريخ : یکشنبه ٢۸ آذر ۱۳٩٥ | ٩:۱۸ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

ببخشید،

قلب من انگار،

حوالی بی تفاوتی شما،

دارد جان می دهد!

تنها، اگر می شود،

جان دادنش را، تماشا نکنید!

آخر،

من از مهربانی های شما،

زیاد برایش قصه خوانده ام!!

از کتاب " عزیز روزهای من " | عادل دانتیسم | نشر آرنا

 




تاريخ : شنبه ٢٧ آذر ۱۳٩٥ | ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

مثل بیماری که بالاجبار خوابش می برد

مرد اگر عاشق شود دشوار خوابش می برد

می شمارد لحظه ها را؛ گاه اما جای او

ساعت دیواری از تکرار خوابش می برد

در میان بسترش تا صبح می پیچد به خویش

عاقبت از خستگی ناچار خوابش می برد

جنگ اگر فرسایشی گردد نگهبانان که هیچ

در دژ فرماندهی سردار خوابش می برد

رخوت سکنی گرفتن عالمی دارد که گاه

ارتشی در ضمن استقرار خوابش می برد

دردناک است اینکه می‌گویم ولی هنگام جنگ

شهر بیدار است و فرماندار خوابش می برد

بی گمان در خواب مستی رازهایی خفته است

مست هم در قصر و هم در غار خوابش می برد

تو شبیه کودکی هستی که در هنگام خواب

پیش چشم مردم بیدار خوابش می برد

من کی ام!؟ خودکار دست شاعر دیوانه ای

تازه وقتی صبح شد خودکار خوابش می برد

یا کسی که جان به در برده ست از خشم زمین

در اتاقی بسته از آوار خوابش می برد

در کنارت تازه فهمیدم چرا در نیمه شب

رهروی در جاده ی هموار خوابش می برد

سر به دامان تو مثل دائم الخمری که شب

سر به روی پیشخوان بار خوابش می برد

یا شبیه مرد افیونی به خواب نشئگی

لای انگشتان او سیگار خوابش می برد

من به ساحل بودنم خرسندم آری دیده ام

اینکه موج از شدت انکار خوابش می‌برد

وقتی از من دوری اما پلک هایم مثل موج

می پرد از خواب تا هر بار خوابش می برد

من در آغوش تو ؛ گویی در کنار مادرش

کودکی با گونه ی تبدار خوابش می‌برد

« دوستت دارم » که آمد بر زبان خوابم گرفت

متهم اغلب پس از اقرار خوابش می‌برد

صبح از بالین اگر سر بر ندارد بهتر است

عاشقی که در شب دیدار خوابش می برد

 




تاريخ : سه‌شنبه ٢۳ آذر ۱۳٩٥ | ۱:٠٠ ‎ب.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

نگاه دار که عمری به راهِ چون تو سواری

فشانده چشم  سرشکی، نشانده اشک  غباری

به لوحِ سینه خیالم کشیده نقشِ عزیزی

بدان عزیز نماید نشانه ها که تو داری

کرَم نما و فرودآ که پیش دیده ی حیرت

همان خیالِ محالی که در کناری و یاری

چو واگذاشته ام خلق را ز خویش به عمری

کنون سِزَد که به خلقم ز خویش وانگذاری

چنان به بویِ تو دارد تنم هوایِ شکفتن

که گل ز سنگ برآرم گَرَم به خاک سپاری

به خنده گفتی اگر جز تو را عزیز بدارم

مرا عزیز بداری؟  به گریه گفتم... آری

 




تاريخ : دوشنبه ٢٢ آذر ۱۳٩٥ | ٩:٤٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

دیگر نمی توانم پنهانت کنم!

از درخشش نوشته هایم می فهمند،

برای تو می نویسم

از شادی قدم هایم،

شوق دیدن تو را در می یابند

از انبوه عسل بر لبانم،

نشان بوسه تو را پیدا می کنند

چگونه می خواهی قصه عاشقانه مان را

از حافظه گنجشکان پاک کنی

و قانع شان کنی

که خاطراتشان را منتشر نکنند!؟




تاريخ : دوشنبه ۱٥ آذر ۱۳٩٥ | ۸:٤٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

با چه نامی؟ از کدامی؟ از کجایی؟ ای هراس!

ای هراسِ نانجیبِ ناکجایِ ناشناس!

ای تو را پناه داده من به جانِ جانِ خود

وی تو حرمت مرا نداشته به هیچ، پاس

یار پا به ­پایِ من، ولی نه از برایِ من

ای رفیقِ نیمه ­راه، ناتمامِ ناسپا­س!

تا نبینم و نبویم و نگویمت به کس

خونِ صد سیاوشم گشوده از رگِ حوا­س

تا تو نعره می­ زنی میانِ تنگه­ هایِ هو­ل

کو قرارِ امن و عیشِ کوچه ­باغ هایِ یاس؟

میوۀ گسی و تا که زودتر رسی مرا

پیشِ رویِ تو گشوده دست های التماس

ای تداعیِ مُجسّمِ شئامتی غریب!

شکلِ آن سیاه­پوش صاحب نقاب و داس

 




تاريخ : شنبه ۱۳ آذر ۱۳٩٥ | ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

می ترسم

به آن که دوست می دارم

بگویم:

دوستت دارم

 

بی تردید

شراب که از سَبو سرازیر شود،

اندکی از آن کاسته می شود...!

 



تاريخ : پنجشنبه ۱۱ آذر ۱۳٩٥ | ٩:۳٥ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

          چقدر

           پریشان است

           زنی که هر روز

           موهایش را

           پشت سرش جمع می کند

           وَ نمی گذارد که باد

           تنهایی اش را

           میانِ مردم پخش کند...

 




تاريخ : چهارشنبه ۱٠ آذر ۱۳٩٥ | ۸:۳٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

خوب بودن خود را 

منوط به خوب بودن دیگران نکن

و بد بودن خود را

به علت بد بودن دیگران توجیه نکن

ما آیینه نیستیم،

انسانیم!



تاريخ : یکشنبه ٧ آذر ۱۳٩٥ | ٩:۳٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

این وقتِ شب

چهار و چند دقیقه‌ی بامداد است هنوز

تمامِ هر چه هست

از برایِ شفایِ تحمل و خستگی، خواب است:

درخت، پنجره، خیابان، خواب،

و نور

که پا به‌ ماهِ چراغ

با شبِ زانو... چانه می‌ زند،

و من

که از احتمالِ یک علاقه‌ی پنهان خوابم نمی‌ بَرَد!


تنها پرنده‌ای که سَحر‌خیز تر از اذانِ باد وُ

عطرِ شبنم است،‌ می‌فهمد

شب‌ زنده‌ دارِ درمانْ‌ ندیده‌ ای چون من

از چه خیالِ یکی لحظه‌ی خوابِ شکسته‌ اش

در چشمِ خسته نیست!


کاش کسی می‌ آمد

کسی می‌آمد از او می‌ پرسیدم

کدام کلمه، چراغِ این کوچه خواهد شد

کدام ترانه، شادمانیِ آدمی

کدام اشاره، شفای من؟


حالا برو بخواب

ثانیه‌ها، فرمان‌بَرِ بی‌ پرسشِ مرگ‌ اند

ساعت چهار و چند دقیقه‌ی بامداد است هنوز!  

 




تاريخ : یکشنبه ٧ آذر ۱۳٩٥ | ٩:٠٩ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

با تعطیلی آسمان موافقید!؟

شما رو به یک شعر فوق العاده دعوت می کنم که الان می گذارم

و گوش دادن به یک موسیقی فوق العاده در زمینه وبلاگم رمیکس جدید " معجزه اینه "

همین.. شاد باشید و سرخوش. و غم هاتون پَر پَر.. !

                                                            آسمان



تاريخ : پنجشنبه ٤ آذر ۱۳٩٥ | ۸:٠٠ ‎ب.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

حالا مدتی ست که در فضای خانه پخش شده

در تمام ذرات هوا

در تمامِ سلول های خانه

در آنجا و آن زمانی که حواسمان نیست

بر پیشانیِ سفید و کوچکش

بر پوششِ آرامِ تنش

حالا مدتی ست که خودش را بین ما تقسیم می کند 

اندکی با من می آید وقتی از خانه بیرون می زنم

دستش را می گذارد خانه تا دست هایش را بگیرد

پاهایش را می برد سمتِ خانه ی پدری

آغوشش اما خودش دنیایی ست پراکنده تر از تمام آنچه بوده و هست

همه جا. همه جای زندگی‌مان در آغوشش لمیده ایم

با ترس‌هامان. با عشق‌هامان. با خلوت‌هامان.



تاريخ : دوشنبه ۱ آذر ۱۳٩٥ | ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

تو تاوان کدام زندگیِ پیشی؟

کجا،

در کدام زندگی،

دلت را شکستم؟

که طعم شاه توت نمی دهد لب هات دیگر؟

که خورشیدهای سرخِ غروب های زودرسِ زمستان

در گِل مانده اند و فردا بالا نمی آیند؟


تو تاوان کدام شعرِ ناسروده ای؟

که با انگشت اگر بر کتف چپت می نوشتم می ماندی.


تو تاوان آهِ کدام عاشق بیابانگردی؟

که شاید عشق را

چندصد سال پیش نفرین کرده باشد.


کجا،

در کدام زندگی،

یادم رفت بگویم « دوستت دارم » ؟