تاريخ : پنجشنبه ٢٥ شهریور ۱٤٠٠ | ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

اگر کسی  آرام  ساکت  صبور   شما را دوست داشت،

این دوست داشتن را از او نگیرید.

اگر دلخوشیِ کسی هستید

این دلخوشی را از او نگیرید  دنیا کوچک است

شاید دلخوشی هایِ کوچکِ آدم ها،

تنها بهانه هایی باشند..

که چون بندی نازک  آن ها را  به زندگی  گره زده اند.

                                                               آسمان فردوس

 

صفحه اختصاصی : " دربارۀ وبلاگم "

 



تاريخ : یکشنبه ٢۳ مهر ۱۳٩٦ | ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

ساعتی از بازگشتم نمی گذشت که در زدند. وِرا پشت در ایستاده بود. مانتوی صورتی کم

رنگی روی شانه هایش انداخته بود. دامنش تا پایین زانو را می پوشاند و پیراهن قشنگِ

روی چوب رختی را که نزدیک بخاری منزلش دیده بودم به تن داشت. موهایش با گیس

ضخیم و پهن و عبور یک روبان ارغوانی از لا به لای گره ها بافته شده و خط چشمِ محو

و نازکی دورِ مژه هایش کشیده بود. همان طور ایستاده و با لبخندی در آنِ واحد ستیزه جو

و خلعِ سلاح کننده چهره ام را زیر نظر گرفته بود.

بالاخره با صدای آواز گونه اش گفت.. ــ صفحۀ 182

 

از پنجره بیرون را نگاه می کرد و انگار اصلاً توجهی به آنچه میان ما گذشته بود نداشت.

فکر کردم « مگر چیزی اتفاق افتاده!... » این زن که همۀ عمر را در گوشۀ این نیمکت به

انتظار بازگشت مردش گذرانده بود، حالا چرا چنین جدی به انتظارِ وحشتناک اش ادامه می

داد؟... ــ صفحۀ 186

 

کتاب زنی که منتظر بود | نوشتۀ آندره مکین | ترجمۀ ساسان تبسمی | نشر مروارید

برندۀ جایزۀ بزرگ گنگور و جایزۀ مدیسی | چاپ اول 1384 | 213 صفحه

 




تاريخ : چهارشنبه ۱٩ مهر ۱۳٩٦ | ٦:٢٥ ‎ب.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

« در واقع، همۀ زنان منتظرند، و بسیارند مثل او که در تمام زندگی انتظار می کشد. »

و ناشیگرانه چنین نتیجه گرفتم: « همۀ زنان، در هر نقطۀ عالم، از همۀ اعصار و زمان،

منتظر مردی به سر می برند که یک غروب، جایی در گوشۀ جاده ای ظاهر شود.

مردی با نگاهی خسته، بسته و سخت، از ورای مرگ به سوی زنی باز می گردد که به هر

تقدیر امیدوار مانده است.  ـ صفحۀ 25


هر بار که حین انجام وظیفه  در نامه رسانی، به زویا برمی خوردم، شوخی کنان التماس

می کردم که در بازگشت نامۀ عاشقانه ای برایم بیاورد. و او هر بار با لبخند شیطنت

آمیزی حالی می کرد: " چشم به زودیِ زود، دارن درخت میندازن و چوب می برن تا کاغذِ

نامۀ شما رو تهیه کنن. لطفاً کمی صبر کنین! " ـ صفحۀ 60


زنی که منتظر بود | نوشتۀ آندره مکین | ترجمۀ ساسان تبسّمی | نشر مروارید | 213 ص

شاید اگه امشب خیلی خسته نباشم و خوابم نبره این کتاب رو تموم کنم و شروع یه کتاب تازه

 




تاريخ : چهارشنبه ۱٢ مهر ۱۳٩٦ | ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

اشکِ من، رنگِ شفق یافت و  یاقوتم کرد

برفی از ابرِ فراموشی

                          بارید به بام

پیر و فرتوتم کرد

آتشی بودم، آتش، اما

رویِ من دستِ فراموشی

                             خاکستر ریخت

یادِ تو مثلِ نسیم آمد و هی فوتم کرد!


کتاب پشت دریچه ی جهان | شعرهای چاپ نشدۀ عمران صلاحی | نشر مروارید | ص 64

 




تاريخ : یکشنبه ٢ مهر ۱۳٩٦ | ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

وقتی که تو روز آفتابی را

در کوچۀ پرسه هایِ پاییزی

با حسِّ زنانه دوست می داری

                                   احساس غرور می کند خورشید

وقتی که سحر هنوز خواب آلود

از بسترِ خود کناره می گیری

شب با خورشید کینه می ورزد

                                   کاو را ز تو دور می کند خورشید

هر صبح که بار می دهی با لطف

در مقدمِ خویش عاشقانت را

پیش از همه با صدایِ بیدارش

                                   اعلام حضور می کند خورشید

در غتاغلتِ خوابِ قیلوله

وقتی که شعاعِ آرزومندش

از پنجره بر تن تو می تابد

                                   احساس غرور می کند خورشید

گفتند: زمین خالی از جذبه

در حیطۀ آفتاب می چرخد

امّا تو که راه می روی، گویند:

                                   بر خاک عبور می کند، خورشید

وقتی به غروب چشم می دوزی

پیش از رفتن برایِ فردا صبح

پیش از رفتن برایِ فردا صبح

                                  سرشار ز نور می کند خورشید

آنَک آفاق؛ غرقِ لبخندی،

آمیخته با رضایت و لذّت

انگار که از تو خاطراتی را

                                 در خویش مرور می کند خورشید

 

کتاب مجموعه اشعار حسین منزوی | نشر نگاه | صفحۀ 629 | چاپ سوم  1391

 



تاريخ : یکشنبه ٢ مهر ۱۳٩٦ | ٩:٤٥ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

 

پاییزِ کوچکِ من،

پاییزِ کهرباییِ تبریزی هاست

که با سماعِ باد

تن را به پیچ و تابِ جذبه

تن را به رقص

                  می ­سپرند

و برگ هایِ گُر گرفته

                            که گاهی

                                       با گردباد

مخروطِ واژگونه ای از رنگ اند

و گاه ماهیانِ شتابانی

در آب­ هایِ باد

 

پاییزِ کوچکِ من،

وقتِ بزرگِ باران ها.

باران،

جشنِ بزرگِ آینه ­ها،

                        در شهر

باران،

      که نطفه می بندد،

                           در ابر،

حیرتِ درخت هایِ آلبالو را

                                می­ گیرد،

و من غمِ بزرگِ باغچه را

از شادیِ حقیرِ گلدان ­ها

                           زیبا تر،

                                   می ­یابم.

 

پاییزِ کوچکِ من،

گنجایشِ هزار بهار،

گنجایشِ هزار شکفتن دارد

وقتی به باغچه می ­نگرم

روحِ عظیمِ « مولانا » را می بینم

که با قبایِ افشان

و دفترِ کبیرش

زیرِ درخت هایِ گلابی

                         قدم می ­زند

و برگ هایِ خشک

                        زیرِ قدم­ هایش شاعر می ­شوند

وقتی به باغچه می ­نگرم

« بودا » حلول می ­کند

در قامتِ تمامِ نیلوفرها

وقتی به باغچه می ­نگرم

پاییز « نیروانا » ست

پاییز نِی زنی است

که سِحرِ سادۀ نفسش را

در ذره­ های باغ

                   دمیده است

و می ­زند

            که سرو

                        به رقص آید

 

 

پاییزِ کوچکِ من

دنیایِ سازشِ همه رنگ­ هاست

                                    با یکدیگر

تا من نگاهِ شیفته ­ام را

در خوش ­ترین زمینه به گردش بَرَم

و از درخت­ هایِ باغ بپرسم

خواب کدام رنگ

                    یا

                      بیرنگی را

                                    می ­بینند

در طیفِ عارفانۀ پاییز؟

 

کتاب مجموعه اشعار حسین منزوی | نشر نگاه | صفحۀ 700 | چاپ سوم 1391



تاريخ : شنبه ٢٥ شهریور ۱۳٩٦ | ٩:٢۸ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

بیست و پنجم شهریورِ نود و دو  بود.. که اینجا اومدم

چه زود گذشت.. چه روزهای خوش و پر خاطره ای اینجا با دوستان سپری شد

" همیشه دلتنگ آسمانم " خونۀ دلتنگی های من بود.. هست.. 

و هیچ کس جز خودم رمز و راز های این نوشته ها و پُست ها را نمی بینم

و تو نازنین.. همیشه اینجا حضور داشتی ؛

در سطر به سطرِ عبارات و اشعاری که تایپ می کردم و لحظه ها می گذراندم.

 

و دیگر بار امروز بیست و پنج شهریور.. تولد وب آسمان؛

می تواند نقطۀ آغازی دوباره باشد و شاید هم نقطه ای پایان..!

مدت هاست اینجا سوت و کور شده و دیگر دوستانم نیستند؛

هستند و نیستند؛ تنها به این دلیل که به خاطر اختلال پرشین بلاگ وب باز نمی شود

و شایدم مشغله ها و فراموشی ها. هر کجا هستند خوش باشند و شاد و خوب.

اما اگر آدم ها بخواهند از هم یاد کنند؛ راه ها بسیار است، اراده کافی است و مهربانی.

 

ایمیل آسمان فردوس : aseman.ferdos@gmail.com

 



تاريخ : جمعه ٢٤ شهریور ۱۳٩٦ | ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

قداره بندِ مرگ

با گرگ ها مرقص

رقصِ تو در قبیله ظلمت،

نشانِ چیست؟

پیوند نامبارکِ جهل است و بردگی

 

پیوند پوچ شما

جمع هیچ و هیچ

حاصل  دوباره هیچ

 

سنگی به سمتِ برکه آرام ما مزن

ما دل به خالقِ آن نور بسته ایم

ظلمت ستیزِ پهنۀ تاریخِ ماندگار

 

تبت یدی ابو ستم،

ای جهلِ خیره سر

اقلیمِ شیر را

جایی برای پرسۀ « روباه بچه » نیست. / 21 خرداد 1396

 



تاريخ : سه‌شنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩٦ | ٧:۱٧ ‎ب.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

سلام نازنین

چرا امروز عصر بویِ غربتِ جمعه ها را می دهد!؟

مسیحای جوانمرد.. ؛

صبح هایم که با تو آغاز می شود چقدر حالم بهتر است

همین که با من حرف می زنی 

همان زنی می شوم که می توانم دور ترین قلۀ جهان را فتح کنم

نازنین.. تو بگو؛

چطور می توانم بی تو بودن را متصور شوم

نه عزیزِ من دیگر آن قدر ها قوی نیستم 


خودت داری روز هایِ بی انگیزه ام را می بینی

که چطور از آفتاب می گریزم تا دیر تر به سراغ زندگی بروم

نازنین ؛

می ترسم از خودم که هر روز دارم بیشتر در سکوت فرو می روم.

سنگ صبورِ من.. ؛ خسته ام و 

هنوز زیرِ چترِ دلتنگیِ تو ایستاده ام..

                                            آسمان فردوس

دانلود آهنگ جدید و بسیار زیبای " چشم تو.. " با صدای مهدی یراحی

 




تاريخ : پنجشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٦ | ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

خدایا 

دردی اگر هست

که هست،

من که به تو

نزدیک تر از خستگانِ خیابان خواب   نشسته ام،

پس چرا کاری نمی کنی؟

من

هزاره هاست چشم به راهِ آن اتفاقم هنوز.

 




تاريخ : شنبه ۱۱ شهریور ۱۳٩٦ | ٩:٤٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

 

جای دوری نبوده ام

جای دوری نمی روم

من در خوابِ ناخوشِ مردمانِ شما پنهانم،

دور و بَرِ آشنای همین کوچه های بی چراغ،

همین خواب های زا به راه...

همین سایه های بلند.

دارم از پشتِ پردۀ کلمات

لحظه به لحظه با شما گریه می کنم.

بوی سوختنِ کبریت و بالِ کبوتر می آید

حتما چراغی روشن و

خبرِ خاصی به راهِ دور...!

 

توی راه یکی دو رهگذر از پسین و پروانه پرسیدند،

من معنی حرفشان را نفهمیدم

دیدم عده ای کنارم می روند

تا کبوترانِ چاهی به دامنه برگردند

می خواستم پیشگوی سکوتِ آسمان باشم،

در انتهای راه، دستمالی سفید

بر بوته ای گل سرخ... تکان می خورد.

مادرم می گوید

این علامتِ آمدن است

حالا آمدنِ چه کسی 

فقط خدا می داند.

 

و عجیب است

حس می کنم باید پرده ای، یک چیزی

چیزی شبیه یک اتفاقِ ساده

این وسط ها باشد!

 

به من چه که نمی دانم از چه می گویم

این عادت من است

من همیشه عادت دارم

زیر چتری از بارشِ یکریز واژه ها وضو بگیرم،

من کاتبِ این آینه های شکسته

این شبِ خسته و این خوابِ ناخوشم.

 

کنار می روم

سکوت می کنم

کسی آهسته زیرِ گوشِ ستاره می گوید

همیشه نباید از وَهمِ آسمان ترسید

مخصوصا رو به روایتِ آن خوابِ مغربی،

رو به همین عصرهای عجیب

آدینۀ عدالت

میلِ شدید به زمزمۀ آزادی

و حتی تحملِ ترانه از ترکه های انار.

 

دارم خطر می کنم،

خطر... انارکِ آرامِ خون به دل!

دور و نزدیک ما یکی ست

همه خوبند

خدا هم خوب است

من هم جای دوری نبوده ام

همینجایم

دور و بَرِ آشنای همین کوچه های بی چراغ،

همین خواب های زا به راه...

همین سایه های بلند

فقط گمان می کنم در مذهب آب ها بود

که شبی از پیِ پیامبرِ تشنگی

به این ترانه رسیدم،

پشتِ همین پرده ها، خواب ها، کبوتران، کلمات...

 

حالا هر وقت، هر زمان

هر پرده و هر دیواری

که تو از پسِ گریه بگویی: " علی! "

بعد هم باران می آید.



تاريخ : سه‌شنبه ٧ شهریور ۱۳٩٦ | ۸:٥٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

بی تو هیچم، هیچ! ــ همچون سال، بی ایامِ خویش

بی تو پوچم، پوچ! ــ همچون پوست، بی بادامِ خویش

ای تو همچون غنچه، عطرِ عصمتم را پاسدار

ای پناهم داده در خلوتگهِ آرامِ خویش

ای تو روشن تر ز هر مقیاس، با دیدار تو

دیده ام صد کهکشان خورشید را، در شامِ خویش

ای تو در من هرچه مستی، ای تو در من هرچه شور

خونِ تاکستانِ هستی، کرده ام در جامِ خویش

عطرِ نرگس های چشمم، با نسیمِ هر نگاه

تا بهارِ سبزِ چشمت، می برد پیغام خویش

در تو خواهم خفت، همچون قطره در دریایِ ژرف

در تو خواهم جُست، هم آغاز و هم فرجامِ خویش

در خزانِ عمرم و، در سینه پروردم بهار

در شگفتم از شکفتن هایِ بی هنگامِ خویش

در تنم جاری ست صدها چشمه نور سرخ و سبز

 با تو دارم نشئه ی رنگینی از اوهامِ خویش

آشنایِ پیکرم دستی به جز دستِ تو نیست

گرچه نام دیگری را بسته ام بر نام خویش


از کتاب مجموعه اشعار سیمین بهبهانی | نشر نگاه | صفحۀ 464 | چاپ سوم 1385


پیوست آسمان:

" متاسفانه در فضای مجازی مخصوصا در کانال های تلگرام نوشته های بسیاری را به

نام سیمین بهبهانی نشر می دهند. کاش مردم مطالعۀ بیشتری می کردند و ناآگاهانه هر

مطلب و نوشته های را نشر ندهند. انگار فراموش کرده اند این بانوی غزل؛ شاعر بوده

اند تا نویسنده. متاسفم برای افرادی که بی مطالعه هر نوشته و شعر ضعیفی را به سیمین

بهبهانی نسبت می دهند. خواهش می کنم.. بخشی از زندگی روزانه خود را به مطالعه و

کتاب خواندن اختصاص دهید..! متشکرم. "

 




تاريخ : شنبه ٤ شهریور ۱۳٩٦ | ۸:٥٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

گریزی نیست

از خیره شدن در حیرتِ روزگار

گریزی نیست.

 

او که با آوایِ یکی پرنده می رفت وُ

به اشاره ی یکی خیالِ رهایی بر می گشت،

از داراییِ دنیا

چه بازش می ماند جز جَلای حروف،چه بازش می خواند جز امتدادِ امید.

 

ما نباید بمیریم رویاها بی مادر می شوند | سرودۀ سید علی صالحی | ص 261 | نشر نگاه

 



تاريخ : سه‌شنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩٦ | ٧:۳٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

ــ چه جور آدمی است. اگر ناراحت می شوی فقط در سه کلمه توصیفش کن.

کمی فکر کردم.

ــ خوش بین، صادق. خیلی هم حساس به تناسب اندام.

ــ هفت کلمه شد.

ــ پس چهار تا مفتی گیرت آمد. حالا تو بگو، چه طور بود؟

ــ کی؟

ــ آلیسیا!

درست عین خودش مستقیماً به چشمانش زل زدم. نفس عمیقی کشید و به درخت تنومند

چنار خیره شد. موهایش جلوی چشمانش را گرفته بود. با خودم مقابله کردم تا آن ها را

برایش کنار نزنم.

ــ زیبا و خواستنی. و به طرز باور نکردنی نگران.

ــ نگران چه بود؟

پیش از آن که خودم متوجه باشم، کلمات از دهانم خارج شد.

چهره ای حاکی از رضایت به خود گرفته بود. گفت:

ــ تو تعجب می کنی. دخترهایی مثل لیسا از شکل و قیافه شان استفاده می کنند چون

فکر می کنند چیز دیگری ندارند. البته کمی بی انصافی می کنم. لیسا سلیقه ی خوبی

داشت، وسایل، لباس، دکوراسیون. هر چیزی را می توانست خوشگل و زیبا کند.

جلوی خودم را گرفتم تا نگویم هر کسی کیف پولی به عمق معدن الماس داشته باشد،

می تواند هر چیزی را خوشگل و زیبا کند.

من پیش از تو | نوشتۀ جوجو مویِز | ترجمۀ مریم مفتاحی | نشر آموت | چ 29 | ص 137

 

پیوست آسمان:

" رمان اِما نوشتۀ جین آستین رو هفتۀ پیش تموم کردم و حال  جوجو مویز

دو تا کتاب تخصصی شروع کردم کم کم دارم پیش می برمش. و پریروز این کتاب.

در کمتر از نصف روز دویست صفحه ازش خوندم از پرفروش ترین هاست و جذاب.

دانلود آهنگ امروز زمینۀ وبم : ریمیکس بسیار زیبای دریا با صدای بابک جهانبخش "

 




تاريخ : یکشنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩٦ | ٧:٢٠ ‎ب.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

من از تو، سروِ عزیزم، ثمر نمی خواهم 

که غیر سایه ای از تو، به سر نمی خواهم

بخیل نیستم امّا برای هیچ درخت

اگر تو سبز نباشی، ثمر نمی خواهم

به جز تو، جایِ دگر، آشیان گزیند اگر

برای مرغِ دلم، بال و پر نمی خواهم

مرا به بویِ خوشَت جان ببخش و زنده بدار

که از تو چیزی از این بیش تر نمی خواهم

اگر چه وسوسۀ دیدنت همیشگی است

ــ که هیچ وسوسه را، این قدر نمی خواهم ــ

دلم به دلهره می لرزد از تماشایت

که بر تن و سر و دستت، تبر نمی خواهم

اگر چه « سروِ شکسته » شعارِ خوش نقشی ست

تو را شکستۀ هر رهگذر نمی خواهم

به پای باش که پایانِ سرنوشتِ تو را

شبیهِ « سرو کش کاشمر » نمی خواهم

نه این، نه آن، نه سوی آسمان، نه رو به افق

نه! من برای تو اصلاً سفر نمی خواهم

مباد رَختِ خزانت به بر، همیشه بهار!

که غیر جامۀ سبزت، به بر نمی خواهم

مرا، غزل همه تعویذِ چشم زخمِ تو باد

جز این اثر، من از این شعر تر نمی خواهم

 

از کتاب دیوان مجموعه اشعار حسین منزوی | نشر نگاه | غزل 188 | صفحۀ 264

 

 



تاريخ : پنجشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٦ | ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

امروز دوست داشتم وقتم برای خودم باشد وقتم آزاد بود

کنارِ نسیمِ خنکِ پنجره لم دادم و پست های جدید گوشی ام را می خواندم

بعد از کمی شعر و اخبار و گزیده کتاب ها، اینستاگرام را باز کردم

مثل عادت همیشه ام سری به صفحه ای زدم که پست هایش را دوست داشتم

همیشه از عکس ها و نوشته های این دختر که تنها زندگی می کرد انرژی می گرفتم.

 

از پستِ جدیدش آنقدر لبریز از بغض شدم که وسط سطرهای پایانی نوشته اش،

بعضم شکست همان طور که می خواندم اشکم روی صفحۀ گوشی ام چکید..

به هق هق افتادم هر چه اشکم را با انگشتانم کنار می زدم دوباره راه می گرفت

تلنگر خوبی نبود تلخ شدم.. کاش هیچ اتفاقی مرا یادِ آن روز نمی انداخت

یک نفس عمیق کشیدم تا بر خودم مسلط شوم 

 

چرا آدم های مهمِ زندگی، به این راحتی.. دچار فراموشی می شوند 

به آدم ها چند بار باید ارفاق داد و..

چند بار از فراموشی هایشان  خود را  به تغافل زد؟ آخَر چند بار..!؟

                                                             آسمان فردوس

 

دانلود آهنگ فوق العاده زیبا و دلنشین " دلتنگی.. " با صدای دکتر مسعود صابری

 




تاريخ : چهارشنبه ٢٥ امرداد ۱۳٩٦ | ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

ــ بله خسته ام. ولی یک پیاده روی سریع حالم را خوب می کند. دوشیزه وودهاوس گاهی

روح همه ما خسته می شود. اعتراف می کنم روح من خسته است. بزرگ ترین لطفی که به

من می کنید این است که بگذارید کاری را بکنم که دوست دارم. 

و وقتی بقیه سراغم را گرفتند بگویید به خانه برگشته ام.


از کتاب اِما | نوشتۀ جین آستین |ترجمۀ آرزو خلجی مقیم | نشر نیک فرجام | صفحه 357

 




تاريخ : یکشنبه ٢٢ امرداد ۱۳٩٦ | ۸:٠٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

هیچ وقت نفهمیدم چه طور این جوری می خنده ولی فکر می کنم دلیلش گریه کردنای زیادشه!

فقط کسایی که زیاد گریه می کنن می تونن قدرِ قشنگیای زنده گی رُ بدوننُ خوب بخندن!

گریه کردن آسونه وُ خندیدن سخت! خیلی زود اینُ می فهمی!

وقت ِ برخوردت با دُنیا یه گریه ی طولُ دراز سَر می دیُ بعدش هَم

تا چند وقت غیرِ گریه کاری اَزَت بَر نمیاد!

همه چیز تو رُ به گریه می ندازه: نور، گُرُسنه گی، کلافه گی!

هفته ها وُ ماه ها وقت می بَره تا لبخند رو لَبات بشینه وُ گلوت از خنده بِلَرزه!

ولی نباید از این حرف ها مایوس بشی!

وقتی لبخند زَدی، وقتی خندیدی باید خنده هاتُ به من تقدیم کنی 


از کتاب نامه به کودکی که هرگز زاده نشد | اوریانا فالاچی | ترجمۀ یغما گلرویی | نشر دارینوش

 




تاريخ : جمعه ۱۳ امرداد ۱۳٩٦ | ۸:٤٤ ‎ب.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

شب به رویِ شیشه های تار

می نشست آرام، چون خاکستری تبدار

باد نقشِ سایه ها را در حیاطِ خانه هر دم زیر و رو می کرد

 

پیچ نیلوفر چو دردی موج می زد بر سر دیوار

در میانِ کاج ها جادوگرِ مهتاب

با چراغِ بی فروغش می خزید آرام

گویی از دور گورِ ظلمت روحِ سرگردان خود را جستجو می کرد

 

من خزیدم در دلِ بستر،

خسته از تشویش و خاموشی

گفتم ای خواب،

ای سرانگشتِ کلیدِ باغ های سبز

 

چشم هایت برکۀ تاریکِ ماهی هایِ آرامش

کولبارت را به روی کودکِ گریانِ من بگشا

و ببَر خود مرا به سرزمینِ صورتی رنگِ پری های فراموشی

 

دانلود آهنگ جدید و بسیار زیبای " دلِ تنها.. " با صدای مهدی مقدم

 



تاريخ : سه‌شنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩٦ | ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

گر چه با تقدیر ناچار از مدارا کردنم

عشق اگر حق است، این حق تا ابد بر گردنم

تا بپندارم که سهمی دارم از پروانگی

پیله‌ای پیچیده از غم‌هایِ عالم  بر تنم

بر سرِ این سرو، آخر برف هم منت گذاشت

دست زیرِ شانه‌ام مگذار! باید بشکنم 

من که عمری دل برای دوستان سوزانده‌ام

حال باید  دل بسوزاند برایم  دشمنم

گر چه از آغوشِ تو سهمی ندارم جز خیال

بویِ گیسویِ تو را می‌جویم از پیراهنم

عاشقی  با گریه  سر بر شانۀ یاری گذاشت

از تو می‌ پرسم  بگو ای عشق!  آیا این منم؟

 

دانلود آهنگ خاطره انگیز " یکی هست " تو قلبم.. 

 




تاريخ : چهارشنبه ٤ امرداد ۱۳٩٦ | ۸:٤٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

مرا بخوان..!

نه نوشته هایم را ، نه

مرا بخوان..!

نه که صدایم کنی ؛ چرا آن هم خوب است اما آن هم نه

مرا بخوان.. ؛ مرا از بر باش همان گونه که تو را از بر شده ام.

                                                                          آسمان فردوس

 



تاريخ : یکشنبه ٢٥ تیر ۱۳٩٦ | ۳:٠٠ ‎ب.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

ــ من که سر در نمی آورم.

ــ این مشکل همه ماست پدر. 

نیمی از مردم در این دنیا نمی توانند لذت نیم دیگر را درک کنند.

از کتاب اِما | نوشتۀ جین آستین | ترجمۀ آرزو خلجی مقیم | نشر نیک فرجام | ص 80

پیوست آسمان : این پاراگراف کتاب رو دوست دارم البته فقط دو خط ازش رو اینجا آوردم

جین آستین به خوبی داره میگه دلخوشی آدما با هم فرق می کنه و فقط خودشون میتونند

لذتش رو درک کنند هر کس احساس خودش رو داره. 145 صفحه تا الان خوندم قلب

 



تاريخ : جمعه ٢۳ تیر ۱۳٩٦ | ۸:٢۱ ‎ب.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

انگار باد عشق را به گونه ای در هوا می پراکند

که همان جایی می نشیند که باید بنشیند، مسیر عشق هرگز هموار نبوده


از کتاب اِما | نوشتۀ جین آستین | ترجمۀ آرزو خلجی مقیم | نشر نیک فرجام | صفحۀ 72

 




تاريخ : شنبه ۱٧ تیر ۱۳٩٦ | ٥:٥٠ ‎ب.ظ | نويسنده : آسمان فردوس
حالا که آمدی
می‌ دانم
حالا سال هاست که دیگر هیچ نامه‌ ای به مقصد نمی‌ رسد
حالا بعد از آن همه سال، آن همه دوری
آن همه صبوری
من دیدم از همان سرِ‌ صبحِ آسوده
هی بوی بال کبوتر و
نایِ تازه‌ی نعنای نورسیده می‌ آید
پس بگو قرار بود که تو بیایی و ... من نمی‌ دانستم!
دردت به جانِ بی‌قرارِ پُر گریه‌ ام
پس این همه سال و ماهِ ساکتِ من کجا بودی؟
حالا که آمدی
حرفِ ما بسیار،
وقتِ ما اندک،
آسمان هم که بارانی‌ ست ...!
به خدا وقت صحبت از رفتنِ دوباره و
دوری از دیدگانِ دریا نیست!
سر به‌ سرم می‌ گذاری... ها؟
می‌ دانم که می‌ مانی
پس لااقل باران را بهانه کُن
دارد باران می‌آید.
مگر می‌ شود نیامده باز
به جانبِ آن همه بی‌ نشانیِ دریا برگردی؟
پس تکلیف طاقت این همه علاقه چه می‌شود؟!
تو که تا ساعت این صحبتِ ناتمام
تمامم نمی‌ کنی، ها!؟
باشد، گریه نمی‌ کنم
گاهی اوقات هر کسی حتی
از احتمالِ شوقی شبیهِ همین حالای من هم به گریه می‌ افتد.
چه عیبی دارد!
اصلا چه فرقی دارد
هنوز باد می‌ آید،‌ باران می‌ آید
هنوز هم می‌ دانم هیچ نامه‌ ای به مقصد نمی‌ رسد
حالا کم نیستند، اهلِ هوای علاقه و احتمال
که فرقِ میان فاصله را تا گفتگوی گریه می‌ فهمند
فقط وقتشان اندک و حرفشان بسیار و
آسمان هم که بارانی‌ست...!
دانلود آهنگ جدید و فوق العاده زیبای " اگه قراره بری.. " با صدای پویا بیاتی
 



تاريخ : جمعه ۱٦ تیر ۱۳٩٦ | ۱:٠٠ ‎ب.ظ | نويسنده : آسمان فردوس
آیا باید در آغوش تو جای می گرفتم
و آرزو می کردم
همان جا
همان لحظه
آغشته به عطرِ خوشِ گیسوانِ تو بمیرم؟
آه نازنینم
در آغوشِ تو جای گرفتم
همان جا
همان لحظه
مرا خوش تر آن بود
از عطرِ خوش گیسوانت
جانی دوباره بگیرم

از کتاب  خداحافظ اگر بازنگشتم | نیکی فیروزکوهی | نشر مایا



تاريخ : جمعه ٩ تیر ۱۳٩٦ | ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

وقتی بیایی سینه را ، خانه تکانی می کنم

رنگ تمام پرده‌ها را آسمانی می کنم

وقتی بیایی روز و شب چون کودکان نو سخن

با ذوق ، در دنیای تو شیرین زبانی می کنم

آنقدر خیره مانده ام بر عکس‌های کهنه ات

انگار دارم قاب‌ ها را هم روانی می کنم

طاقت نمی آرم کسی آیینه ات را بشکند

با قیل و قال سنگ‌ها هی مهربانی می کنم

من با تمام واژه‌ها اتمام حجت کرده ام

شعر تو را... شور تو را... روزی جهانی می‌ کنم

یک جای دنیا ــ شعرــ با هم آشتی‌مان می دهد

آنوقت هر شب در هوایت شعر خوانی می کنم

دیگر چه فرقی می کند من پیر باشم یا جوان؟!

وقتی تو باشی تا ته دنیا جوانی می کنم

 



تاريخ : جمعه ٩ تیر ۱۳٩٦ | ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

سلام دوستان خوبم

بالاخره مشکل فنی پرشین بلاگ داره کاملا درست میشه

اما نظرات پست های قبلی همه به طور خودکار غیر فعال شده!!؟

ولی نظرات پست های جدید مشکلی نداره. 

و متاسفانه آرشیو پست های از سال 94 تا 96 اصلا نیست و از بین رفته

یعنی وب های پرشین برگشته به دو سال پیش. این خیلی غم انگیزه..

کاش پست ها برگرده از کارشناسان فنی پرشین بلاگ خواهش می کنم کاری کنند.



تاريخ : یکشنبه ٢٢ شهریور ۱۳٩٤ | ۳:٠٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

دلم برایت یک ذرّه است

کی می‌شود که

ساعت وقارش را

با بی‌ قراری من، عوض کند

عقربه‌های تنبل !

آیا پیش از من

به کسی که معشوق را در کنار دارد

                                              قول همراهی داده‌اید ؟


در آسمانِ آخرِ شهریور

حتی ستاره‌ای هم نگران من نیست

به اتاق برمی‌گردم و

                          شب را دور سرم می‌چرخانم و

                                                                به دیوار می‌کوبم.

 




تاريخ : شنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩٤ | ٦:٠۳ ‎ب.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

سلام.امروز برای ساعاتی وبلاگم باز نمی شد.شوکه شدم!

و وقتی روی لینک آدرس وبلاگم کلیک می کردم به جای صفحه ام،نوشته بود :

وبلاگی با آدرس مورد نظر پیدا نشد

این صفحه زمانی باز می شود که گزینه حذف وبلاگ را زده باشیم

در حالی که من هیچ گاه دست به حذف وبلاگم نخواهم زد و کاری به گزینه حذفِ وبم ندارم

که بالاخره الان با پیگیری و بررسی های پی در پی ،شکر خدای مهربون درست شد.

از همه دوستانم برای اختلال چند ساعتۀ وبلاگم عذر می خواهم.از مهربانو.زهرا.فدک.

بویژه از یکی دوستان عزیز و خوبم که همیشه در برابرم بزرگوارانه صبوری می کنند..



تاريخ : شنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩٤ | ٤:٤٥ ‎ب.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

دلم گرفته است نپرس چرا،من هم آدمم گاهی لبریز می شوم..

دلِ ابری ام مرا یاد حضرت یوسف انداخت.قدری از آن را برای شما تعریف می کنم؛

زمانی که برادران یوسف او را در چاه انداختند او در چاه به خداوند گفت:

ــ خدایا به حق پدرانم من را از قعر این چاه نجات بده.

پدرانش که بودند..حضرت یعقوب..بعد حضرت اسحاق..بعد حضرت ابراهیم..همه پیامبر!

خداوند متعال فرمود:

ــ ای یوسف پدران تو چه حقی به تو دارند؟

حضرت یوسف گفت:

ــ پدران من پیامبرند.

خداوند به زیبایی به او خطاب قرار داد:

ای یوسف اگر می خواهی تو را از چاه نجات بدهم من را به حق محمد و آل محمد قسم بده.

شیرینی این داستان در جانم می نشیند؛آه.او پبامبر بود.

اما من چه..من حتی ذره ای بیش نیستم!

قلبم از بغض تَرَک برمی دارد و اشک می شکفد..

خدای مهربانم!

تو را قسم می دهم به حق محمد و آل محمد،این انتظار را تمامش کن.دیگر انتظار تا کجا.

                                                                                             آسمان فردوس

   

                                                                                                          عکس از اینستاگرام استاد نظری



تاريخ : شنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩٤ | ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

تو آن بُتی که پرستیدنت خطایی نیست

وگر خطاست مرا از خطا ابایی نیست

بیا که در شب گرداب زلف موّاجت

به غیر گوشۀ چشم تو ناخدایی نیست

درون خاک، دلم می تپد هنوز اینجا

به جز صدای قدم های تو صدایی نیست

نه حرف عقل بزن با کسی نه لاف جنون

که هر کجا خبری هست ادعایی نیست

دلیل عشق فراموش کردن دنیاست

و گرنه بین من و دوست ماجرایی نیست

سفر به مقصد سر در گمی رسید چه خوب

که در ادامۀ این راه ردّ پایی نیست

 



تاريخ : شنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩٤ | ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس



تاريخ : جمعه ۱۳ شهریور ۱۳٩٤ | ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

امروز می خواهم برای شما از دعای زیبای عهد بگویم.

دعای دلنشین عهد دل مرا همیشه با زیبایی خاصی به مولا صاحب الامر پیوند می زند.

کاملاً حس می کنم وقتی این دعا را می خوانم گویی هر صبح با مولا تجدید پیمان می کنم

تجدید پیمان برای این که هم بندۀ خوبی برای خدا باشم و هم یک منتظرِ مهدویِ واقعی..

آدمی باید به خوب بودن امیدوار باشد تا گام های روشنی برای تعالی خود بردارد.

آنچه مرا دوستدار این دعایِ ویژه کرد،حرفی از امام خمینی.ره. در خاطراتش بود:

" صبح ها سعی کن این دعا را بخوانی، چون در سرنوشت دخالت دارد "

به راستی اینگونه بود؛مدتی سال ها پیش در خواندن دعای عهد به لطف خدا،

مداومت می کردم و کاملا حس می کردم که سرنوشتم مسیر دیگری را دارد طی می کند.

دلم از سر دلتنگی برای مولا صاحب الامر.عج. می تپد آمدن او را از خدا تمنا می کنم

و دوست دارم با زمزمۀ هر صبحِ آن، دوباره سرنوشتم مسیر دیگری را طی کند.

دعای زیبای عهد را به همراه اجر آن و متن و لینک دانلود، در ادامه مطلب،

به شما دوستان بزرگوارم هدیه می کنم.این دعا در مفاتیح قبلِ دعای ندبه است.

 



ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩٤ | ٥:٠٠ ‎ب.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

دین راهگشا بود و تو گمگشتۀ دینی

تردید کن ای زاهد اگر اهل یقینی

آهو نگران است، بزن تیر خطا را

صیاد دل از کف شده! تا کی به کمینی؟

این قدر میاندیش به دریا شدن ای رود

هر جا بروی باز گرفتار زمینی

مهتاب به خورشید نظر کرد و درخشید

هر وقت شدی آینه، کافی ست ببینی

ای عقل بپرهیز و مگو عشق چنان است

ای عشق کجایی که ببینند چنینی

هم هیزم سنگین سری دوزخیانی

هم باغ سبک سایۀ فردوس برینی

ای عشق!چه در شرح تو جز «عشق» بگوییم

در ساده ترین شکلی و پیچیده ترینی

 



تاريخ : پنجشنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩٤ | ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

اغلب صبح ها زود از خواب برمی خیزم.

حتی اگر شب هم دیر بخوابم یا خواب خوبی نداشته باشم اما،

طبق آنچه ساعت درونی ام به آن عادت کرده باز لحظه ای ناخودآگاه زود برمی خیرم.

در نتیجه طبیعی است زود گرسنه ام می شود.

اما اغلب صبحانه را فراموش می کنم..چون تنهایی میلم به صبحانه نمی رود.

از شما می خواهم اشتباه گاهگداریِ مرا نکنید و صبحانه را فراموش نکنید.

تجربه بهم ثابت کرده خوردن یک صبحانۀ خوب عملکرد فعالیت مغزی را خیلی بالا می برد.

                                                                                                            آسمان

 



تاريخ : پنجشنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩٤ | ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

شاعر! تو را زین خیل بی دردان،کسی نشناخت

تو مشکلی و هرگزت آسان ، کسی نشناخت

کنج خرابت را بسی تَسخَر زدند امّا

گنج تو را،ای خانۀ ویران کسی نشناخت

جسم تو را ، تشریح کردند از برای هم

اما تو را ای روح سرگردان! کسی نشناخت

آری تو را،ای گریۀ پوشیده در خنده !

وآرامشِ آبستنِ توفان! کسی نشناخت

زین عشق ورزانِ نسیم و گلشنت ، نشگفت

کِای گردباد بی سر و سامان! کسی نشناخت

وز دوستدارانِ بزرگِ کفر و دینت نیز

ای خود تو هم یزدان و هم شیطان!کسی نشناخت

گفتند:این دون است و آن والا ،تو را، امّا

ای لحظۀ دیدارِ جسم و جان! کسی نشناخت

با حُکمِ مرگت روی سینه ، سال های سال

آن جا،تو را در گوشۀ یمگان ، کسی نشناخت

فریادِ « نای »ت را و بانگِ شکوه هایت را،

ای طالع و نام تو ناهم خوان! کسی نشناخت

بی شک تو را در روز قتل عام نیشابور

با آن دریده سینۀ عرفان،کسی نشناخت

ای جوهر شعر تو ، چون نام تو برّنده !

ذات تو را ای جوهر برّان! کسی نشناخت

روزی که می خواندی:مخور می محتسب تیز است !

لحنِ نوایت را در آن سامان،کسی نشناخت

وقتی که می کندند از تن پوستت را نیز

گویا تو را زان پوستین پوشان،کسی نشناخت

چون می شدی مخنوق از آن مستان،تو را ای تو،

خاتونِ شعر و بانوی ایمان! کسی نشناخت

آن دم که گفتی،باز گرد ای عید ! از زندان

خشم و خروشت را،در آن زندان،کسی نشناخت

چون رازِ دل با غار می گفتی تو را،هم نیز،

ای شهریارِ شهرِ سنگستان،کسی نشناخت

حتّا تو را در پیش روی جوخۀ اعدام

جز صبحگاهِ خونیِ میدان،کسی نشناخت

هر کس رسید از عشق ورزیدن به انسان گفت

امّا تو را،ای عاشق انسان! کسی نشناخت

 



تاريخ : جمعه ٦ شهریور ۱۳٩٤ | ٥:٠٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

گفت:سفر! گفتم:حذر!

گفت:خطر! گفتم:نخـر!

گفت به بغض!گفتم به اشک!

گفتا که من اینم برو!گفتم دلم آتش نزن!

گفتا و گفتی آتشی افکندی بر این خسته دل..

من را ببین..!من کیستم؟! یک عاشقِ بشکسته در تندبادِ دهر!

                                                                              آسمان فردوس

پی نوشت آسمان:

" همیشه خودت باش.سکوت زخمه های سرخی است بر پیکرۀ عشق.یاد بگیر مرهم باش. "

 




تاريخ : جمعه ٦ شهریور ۱۳٩٤ | ٤:٤٢ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

نیستی کم! نه از آیینه نه حتی از ماه

که ز دیدار تو دیوانه ترم تا از ماه

من محال است به دیدار تو قانع باشم

کی پلنگی شده راضی به تماشا از ماه؟!

به تمنای تو دریا شده ام! گر چه یکی است

سهم یک کاسۀ آب و دل دریا از ماه

گفتم این غم به خداوند بگویم، دیدم

که خداوند جدا کرده زمین را از ماه

صحبتی نیست!اگر هم گِله ای هست از اوست

می تـــــوانیم برنجیم مگر مـــا از ماه!

 





تاريخ : جمعه ٦ شهریور ۱۳٩٤ | ٤:۱٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

گاهی شرارِ شرم و گاهی شورِ شیدایی است

این آتـش از هر سر که برخیزد تماشــایی است

دریـــا اگر ســــر می زنــــد بر سنــــگ حق دارد

تنهـــــا دوایِ دردِ عاشـــــــق ناشکیبـــایی است

زیبــــای من ! روزی که رفتــــی با خودم گفتـــم

چیزی که دیگر بر نخواهد گشت، زیبــــایی است

راز مـــرا از چشمهــــایـــــم می تـوان فهمیـــــد

این گریه های ناگهـــــان از تــرسِ رسوایی است

این خیــــره مانــــدن ها به ساعت هایِ دیــواری

تمــــرین بــــرای روزهایــــی که نمی آیی است

شــــاید فقط عـــــاشق بداند «او» چرا تنهاست:

کامـل ترین معنــا برای عشـــــق تنهایی است...

 




تاريخ : جمعه ٦ شهریور ۱۳٩٤ | ٤:٠٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس



تاريخ : جمعه ٦ شهریور ۱۳٩٤ | ۳:٥٥ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

هنوز گریه بر این جویبار کافی نیست

ببار ابر بهاری، ببار... کافی نیست

چنان که یخ زده تقویم ها اگر هر روز

هزار بار بیاید بهار، کافی نیست

به جرم عشق تو باشد که آتشم بزنند

برای کشتن حلاج، دار کافی نیست

گل سپیده به دشت سپید می روید

سپیدبختی این روزگار کافی نیست

خودت بخواه که این انتظار سر برسد

دعای این همه چشم انتظار کافی نیست

فاضل نظری

 



تاريخ : جمعه ٦ شهریور ۱۳٩٤ | ۳:٠٢ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس



تاريخ : جمعه ٦ شهریور ۱۳٩٤ | ٢:۳٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

نه دل آزرده ، نه دلتنگ ، نه دلسوخته ام

یعنی از عمرِ گران هیچ نیندوخته ام

پاسخِ سادۀ من سخت تر از پرسشِ توست

عشق درسی است که من نیز نیاموخته ام

روسیاهِ محکِ عشق شدن نزدیک است

سکۀ قلب زیانی است که نفروخته ام

برکه ای گفت به خود ، ماه به من خیره شده است

ماه خندید که من چشم به «خود» دوخته ام

شده ام ابر که با گریه فرو بنشانم

آتش صاعقه ای را که خود افروخته ام

 





تاريخ : چهارشنبه ٤ شهریور ۱۳٩٤ | ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

بگذار بعد از این

تنها

پیشانیِ تو را بسُرایم!


حرفی است عامیانه که می گویند :

« تقدیر هر کسی را

                         از پیش، روی لوح جبینش نوشته اند.»

بگذار عامیانه بیندیشم!

پیشانی تو شاهدِ این راز است

بر روی خطوط موازی

زخم تو نکته ای است که باید خواند

در امتداد ِ پرواز

زخم تو مثل نقطه آغاز است

 

بگذار عاشقانه بگویم!

بر صفحۀ جبینِ تو

آن نقطه

          آن خطوط موازی است

که سرنوشت هر قوم مرا شکل می دهد

 

پیشانی تو

تفسیر لوحِ محفوظ

پیشانی تو سورۀ نور است

این رازِ سر به مُهرِ قدیمی

از دستبردِ حادثه دور است!

 

بگذار بعد از این

تنها

پیشانی تو را بسرایم!

پیوست آسمان:

" در جایی خواندم؛ شاعر دردواره ها قیصر، این شعر زیبا را سروده برای خودش."

 




تاريخ : چهارشنبه ٤ شهریور ۱۳٩٤ | ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

تو چه دانی که پس ِ هر نگهِ  سادۀ من

چه جنونی ، چه نیازی ، چه غمی ست ؟

یا نگاهِ تو ، که  پُرِ عصمت و ناز

بر من افتد ، چه عذاب و ستمی ست

دردم این نیست ولی

دردم این است که من بی تو دگر

از جهان دورم و بی خویشتنم

پوپکم ! آهوکم !

تا جنون فاصله ای نیست از اینجا که منم!

مگرم سوی تو راهی باشد

چون فروغ نگهت

ورنه دیگر به چه کار آیم من

بی تو ؟ چون مردۀ چشم سیهت     

منشین اما با من ، منشین!

تکیه بر من مکن! ، ای پردۀ طنازِ حریر!

که شراری شده ام..

پیوست آسمان:

این شعر زیبا تنها بخشی از سرودۀ کامل مهدی اخوان ثالث بود.امروز سالگرد م. امید بود.