تاريخ : پنجشنبه ٢٥ شهریور ۱٤٠٠ | ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

 

آسمان بوی حضور یار می دهد

گویی دیگر باید آمدنِ او را به یکدیگر نوید دهیم

پس بیایید با لحظه شماری پر شوقی ظاهر و باطن خویش

بویژه زبان و دیده و دل را آسمانی کنیم.خدایا مرا نجابت فاطمه گونه و علی وار عطا کن.

                                                                                      آسمان فردوس



ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه ۱٥ آذر ۱۳٩٥ | ۸:٤٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

با چه نامی؟ از کدامی؟ از کجایی؟ ای هراس!

ای هراسِ نانجیبِ ناکجایِ ناشناس!

ای تو را پناه داده من به جانِ جانِ خود

وی تو حرمت مرا نداشته به هیچ، پاس

یار پا به ­پایِ من، ولی نه از برایِ من

ای رفیقِ نیمه ­راه، ناتمامِ ناسپا­س!

تا نبینم و نبویم و نگویمت به کس

خونِ صد سیاوشم گشوده از رگِ حوا­س

تا تو نعره می­ زنی میانِ تنگه­ هایِ هو­ل

کو قرارِ امن و عیشِ کوچه ­باغ هایِ یاس؟

میوۀ گسی و تا که زودتر رسی مرا

پیشِ رویِ تو گشوده دست های التماس

ای تداعیِ مُجسّمِ شئامتی غریب!

شکلِ آن سیاه­پوش صاحب نقاب و داس

 




تاريخ : شنبه ۱۳ آذر ۱۳٩٥ | ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

می ترسم

به آن که دوست می دارم

بگویم:

دوستت دارم

 

بی تردید

شراب که از سَبو سرازیر شود،

اندکی از آن کاسته می شود...!

 



تاريخ : پنجشنبه ۱۱ آذر ۱۳٩٥ | ٩:۳٥ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

          چقدر

           پریشان است

           زنی که هر روز

           موهایش را

           پشت سرش جمع می کند

           وَ نمی گذارد که باد

           تنهایی اش را

           میانِ مردم پخش کند...

 




تاريخ : چهارشنبه ۱٠ آذر ۱۳٩٥ | ۸:۳٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

خوب بودن خود را 

منوط به خوب بودن دیگران نکن

و بد بودن خود را

به علت بد بودن دیگران توجیه نکن

ما آیینه نیستیم،

انسانیم!



تاريخ : یکشنبه ٧ آذر ۱۳٩٥ | ٩:۳٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

این وقتِ شب

چهار و چند دقیقه‌ی بامداد است هنوز

تمامِ هر چه هست

از برایِ شفایِ تحمل و خستگی، خواب است:

درخت، پنجره، خیابان، خواب،

و نور

که پا به‌ ماهِ چراغ

با شبِ زانو... چانه می‌ زند،

و من

که از احتمالِ یک علاقه‌ی پنهان خوابم نمی‌ بَرَد!


تنها پرنده‌ای که سَحر‌خیز تر از اذانِ باد وُ

عطرِ شبنم است،‌ می‌فهمد

شب‌ زنده‌ دارِ درمانْ‌ ندیده‌ ای چون من

از چه خیالِ یکی لحظه‌ی خوابِ شکسته‌ اش

در چشمِ خسته نیست!


کاش کسی می‌ آمد

کسی می‌آمد از او می‌ پرسیدم

کدام کلمه، چراغِ این کوچه خواهد شد

کدام ترانه، شادمانیِ آدمی

کدام اشاره، شفای من؟


حالا برو بخواب

ثانیه‌ها، فرمان‌بَرِ بی‌ پرسشِ مرگ‌ اند

ساعت چهار و چند دقیقه‌ی بامداد است هنوز!  

 




تاريخ : یکشنبه ٧ آذر ۱۳٩٥ | ٩:٠٩ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

با تعطیلی آسمان موافقید!؟

شما رو به یک شعر فوق العاده دعوت می کنم که الان می گذارم

و گوش دادن به یک موسیقی فوق العاده در زمینه وبلاگم رمیکس جدید " معجزه اینه "

همین.. شاد باشید و سرخوش. و غم هاتون پَر پَر.. !

                                                            آسمان



تاريخ : پنجشنبه ٤ آذر ۱۳٩٥ | ۸:٠٠ ‎ب.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

حالا مدتی ست که در فضای خانه پخش شده

در تمام ذرات هوا

در تمامِ سلول های خانه

در آنجا و آن زمانی که حواسمان نیست

بر پیشانیِ سفید و کوچکش

بر پوششِ آرامِ تنش

حالا مدتی ست که خودش را بین ما تقسیم می کند 

اندکی با من می آید وقتی از خانه بیرون می زنم

دستش را می گذارد خانه تا دست هایش را بگیرد

پاهایش را می برد سمتِ خانه ی پدری

آغوشش اما خودش دنیایی ست پراکنده تر از تمام آنچه بوده و هست

همه جا. همه جای زندگی‌مان در آغوشش لمیده ایم

با ترس‌هامان. با عشق‌هامان. با خلوت‌هامان.



تاريخ : دوشنبه ۱ آذر ۱۳٩٥ | ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

تو تاوان کدام زندگیِ پیشی؟

کجا،

در کدام زندگی،

دلت را شکستم؟

که طعم شاه توت نمی دهد لب هات دیگر؟

که خورشیدهای سرخِ غروب های زودرسِ زمستان

در گِل مانده اند و فردا بالا نمی آیند؟


تو تاوان کدام شعرِ ناسروده ای؟

که با انگشت اگر بر کتف چپت می نوشتم می ماندی.


تو تاوان آهِ کدام عاشق بیابانگردی؟

که شاید عشق را

چندصد سال پیش نفرین کرده باشد.


کجا،

در کدام زندگی،

یادم رفت بگویم « دوستت دارم » ؟



تاريخ : پنجشنبه ٢٧ آبان ۱۳٩٥ | ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد

به جویبار که در من جاری بود

به ابرها که فکرهای طویلم بودند

به رشد دردناک سپیدارهای باغ که با من

از فصل های خشک گذر می کردند

به دسته های کلاغان

که عطرِ مزرعه های شبانه را

برای من به هدیه می آوردند

به مادرم که در آیینه زندگی می کرد

و شکلِ پیریِ من بود

و به زمین ، که شهوتِ تکرارِ من ، درونِ ملتهبش را

از تخمه های سبز می انباشت ــ سلامی ، دوباره خواهم داد

 

می آیم، می آیم، می آیم

با گیسویم: ادامۀ بوهای زیر خاک

با چشمهام: تجربه های غلیظ تاریکی

با بوته ها که چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار

می آیم، می آیم، می آیم

و آستانه پر از عشق می شود

و من در آستانه به آنها که دوست می دارند

و دختری که هنوز آنجا،

در آستانۀ پر عشق ایستاده، سلامی دوباره خواهم داد.

از کتاب   دیوان فروغ فرخزاد | نشر طلایه | صفحۀ 273

 




تاريخ : چهارشنبه ٢٦ آبان ۱۳٩٥ | ٤:٠٥ ‎ب.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

و تو باور نداری 

من چگونه با نبودنت؛

روزهایم ابری می گذرند همراه با رگبارهای پراکنده.

باز آسمان بوی غربت می دهد!

                                           آسمان فردوس

 




تاريخ : پنجشنبه ٢٠ آبان ۱۳٩٥ | ٩:۳٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

سجده می کنم 

به چهار گوشۀ صورتت

چونان

چهار گوشۀ حرم

لبیک می خوانم

 تو بر من می تابی

و در دلم

چهل نرگس نو خنده می زند

 

از مجموعه شعر قطعۀ ۹۴ ردیف ۸ شماره.... | سرودۀ الهام پاوه نژاد | نشر نیماژ

 



تاريخ : پنجشنبه ٢٠ آبان ۱۳٩٥ | ۸:٥٥ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

تا به کی باید رفت

از دیاری به دیاری دیگر

نتوانم، نتوانم جستن

هر زمان عشقی و یاری دیگر

کاش ما آن دو پرستو بودیم

که همه عمر سفر می کردیم

از بهاری به بهار دیگر


آه، اکنون دیریست

که فرو ریخته در من، گویی،

تیره آواری از ابرِ گران

چو می آمیزم، با بوسۀ تو

روی لب هایم، می پندارم

می سپارد جانِ عطری گذران

 

آنچنان آلوده ست

عشقِ غمناکم با بیمِ زوال

که همه زندگی ام می لرزد

چون تو را می نگرم

مثل این است که از پنجره ای

تکدرختم را، سرشار از برگ،

در تب زردِ خزان می نگرم

مثل این است که تصویری را

رویِ جریان هایِ مغشوشِ آبِ روان می نگرم


شب و روز

شب و روز

شب و روز


 بگذار

 که فراموش کنم.

تو چه هستی، جز یک لحظه، یک لحظه که چشمان مرا 

می گشاید در

برهوت آگاهی ؟

 

بگذار

 که فراموش کنم.



تاريخ : یکشنبه ۱٦ آبان ۱۳٩٥ | ٩:٤٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

روزی

یک روزِ سردِ زمستانی

یکی از همان روزهای سوز و بلرزِ یتیم

پرنده‌ای خیس و خسته

از بالای بامِ خانه‌ها گذشت

آمد، رفت

رفت روبه‌ رویِ دریچۀ بی‌ گلدانِ اتاقِ تو نشست.


تو نبودی

همسایه‌ها می‌ گفتند رفته‌ای راهی دور

خبر از شفای حضرتِ حوصله بیاوری.


پرنده داشت

به شیشۀ مِه‌ گرفتۀ بی‌ تماشای تو

نُک می‌زد

انگار بو بُرده بود

انگار باد به او گفته بود

در دفتری که تو زیرِ بالشِ خود نهان کرده‌ ای

رازِ کدام کلیدِ گُم‌شده را نوشته‌ اند.


و ما هیچ نمی‌ دانستیم

تا شبی دیگر

که کودکانِ کوچه خبر آوردند

پرنده‌ای که به سایه‌سارِ هُدهُد مُرده می‌ مانست

آمده، افتاده پای آخرین صنوبر پیر

زنده‌ است هنوز

هنوز دارد مثل ما آدمیان انگار

می‌ خواهد چیزی بگوید

چیزی شبیه رازِ همان کلیدِ گُم شده

که گفته‌ اند پنهانی‌ ترین شفای همین قفلِ کهنه است.

 

 



تاريخ : دوشنبه ۱٠ آبان ۱۳٩٥ | ۸:۳٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

نازنین..!

می شود عینک را از روی چشمانت برداری؟

حیف لبخندِ نگاهت نیست؟ دلتنگش می شوم

تو کنارش بگذار؛ خودم به آفتاب می گویم برایت سایه شود..

دلتنگ ریزلبخندهای تو ام که از پسِ پردۀ نگاهت می درخشد.

                                                                        آسمان فردوس

 


 



تاريخ : شنبه ۸ آبان ۱۳٩٥ | ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

سلام دوستان بزرگوارم

آغاز هفتۀ خوبی برای همۀ شما آرزو دارم.

از دوستان پیام گذاشته بودند که نمی توانند نظرات خود را تایید کنند؛

یعنی در مدیریتِ نظرات اصلاً گزینه و تیکِ تاییدِ نظرات را نمایش نمی دهد.

من هم نبودم و تازه الان دیدم. برای من هم همین طور شده؛ 

پس اختلالات موقت سیستم پرشین بلاگ است و خودش درست می شود.

مدت ها پیش یک بار چنین اختلالی شد خودش درست شد. صبور باشید.

و نکتۀ دیگر این که چند تا از دوستان همیشه نظر خصوصی می گذاشتند؛

چون عادت دارم نظرات خصوصی را بعدِ خواندن پاک می کنم الان آدرسی ندارم،

پس پیام بگذارند تا بتوانم دوباره پاسخ دهم.

و نکتۀ آخر این وبلاگ با این همه بازدید، چرا مخاطبان خاموش دارد؟!

فراموش نشود من اگر فضا را خلوت و سوت و کور ببینم؛

انگیزه ای برای پست های جدید نخواهم داشت. با این حال هستم و پاسخگو خواهم بودم. 



تاريخ : سه‌شنبه ٤ آبان ۱۳٩٥ | ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

ای که برداشتی از شانۀ موری باری

بهتر آن بود که دست از سر ِ من برداری

ظاهر آراسته ام در هوسِ وصل ، ولی

من پریشان تر از آنم که تو می پنداری

هر چه می خواهمت از یاد بَرَم ممکن نیست

من تو را دوست نمی دارم اگر بُگذاری

موجم و جرأت ِ پیش آمدنم نیست، مگر

به دلِ سنگِ تو از من نرسد آزاری

بی سبب نیست که پنهان شده ای پشتِ غبار

تو هم ای آیینه از دیدن ِ من بیزاری ؟!

 




تاريخ : دوشنبه ۳ آبان ۱۳٩٥ | ٩:۳٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

خیلی زود که برگردی

باز برای بی‌ تو ماندنِ من

هزاره‌ ای‌ست

که پُر شکوفه‌ ترین کلماتِ مرا در غیابِ نور

به خوابِ سایه خواهد بُرد.


سفر به سلامت

پرندۀ دخترانه، ترانه!

تنها تو می‌ دانی

که هیچ پیش‌ گویی از خوابگزارانِ مَحْرَمِ آسمان

گُمان نخواهد برد

که من از بازجُستِ بی‌ سرانجامِ آن سفر کرده

روزی به عریان‌ ترین رویاها خواهم رسید.


من مجبور به باورِ بی‌ دلیل این دقیقه‌ ام

که خداوند از آخرین سهم ستارگان

تو را

برای تنها ترین شاعرِ فرودستانِ خسته فرستاده است.


هنوز نرفته از عطر آب وُ آوازِ‌ نیزه‌ها

ببین تشنگی‌ های تو تا منتهایِ کجا

به شاماتِ شبانه‌ ام می‌ بَرَد؟


بازآ

که غیابِ تو از حدودِ این همه رویا 

هزاره‌ ای‌ست... فرستادۀ آخرین آوازِ آدمی!

 




تاريخ : پنجشنبه ٢٩ مهر ۱۳٩٥ | ٩:٠٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

خانه ام؛

خالی ترین باغِ سراپا شکست

و دستانم

شاخه های خستۀ تک درختی تنها...

 

تو اما

پاییز را بیاموز و مرا

در آغوش بگیر!

 


 



تاريخ : چهارشنبه ٢۸ مهر ۱۳٩٥ | ٩:۱٥ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

خسته تر از آسمان ابری بودم

در بندِ ابرهای نابارورِ دلم

در کنج تنهایی ام جرعه جرعه سکوت می نوشیدم

اما تا پا بر سنگفرش خیابان گذاشتم،

آسمان از انعکاس این همه عشق تاب نیاورد!

آری.. نازنین! دلتنگت بودم که اینگونه باران گرفت.

                                                             آسمان فردوس

 


 



تاريخ : دوشنبه ٢٦ مهر ۱۳٩٥ | ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

یک زنی آن‌ جاست

آن‌ جا یک زنی...

یکی مانده به انتهای غروب،

سیاه‌ پوشِ پایانی‌ ترین مَزار

واپسینِ همین ردیف‌های مثلِ هم

خاکش خیس

خوابش تازه

ترانه‌ هاش خاموش.


هیچ کاری نمی‌ کند

تنها دارد بر هوایِ تنهاییِ از پیش‌نوشتۀ آدمی

مویه می‌کند.


زنی

آن‌ جا یک زنی آن‌ جاست

طاقتِ شنیدنِ مویه‌ هایش در من نیست

نوحۀ نی است، غَمِ قُمریِ جوان

و شب که تازه ما

پاسِ اولش بودیم.

بینِ راه با هم  بر می‌ گردیم

حالا

حرفی، صحبتی، حکایتی... بگو!

کی گُم شد، کجا، چطور، چرا؟


خاموش است زن

خسته است زن

زن ... یک لحظه زن بر می‌ گردد

پایانی‌ ترین دامنه را با دست نشانم می‌ دهد:

هزاران مزار

هزاران زن

هزاران مگو.


و باز باران است که می‌ بارد

خاکش خیس

خوابش تازه

ترانه‌ هاش خاموش.



تاريخ : یکشنبه ٢٥ مهر ۱۳٩٥ | ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

آزادتر از عطر گل و مرغ هوا باش

چون قاصدکی در دل این باغ رها باش

در کوچۀ خوشبختی ما رهگذری نیست

قدری بنشین، راه برو، عابر ما باش

چیزی به زمین‌ خوردن دیوار نمانده‌ست

بی‌ فاصله با بازترین پنجره‌ها باش

لبخند بزن ای نفست صبح بهاری

یا حرف بزن، در شب ما نور- صدا باش

از دست نرفتم که تو از پا ننشینی

برخیز که برخیزم، هستم که بیا... باش!

 




تاريخ : یکشنبه ٢٥ مهر ۱۳٩٥ | ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

خیمه ها می سوزد و شمع شب تارم شده

در شب بیماری ام آتش پرستارم شده

ما که خود از سوز دل آتش به جان افتاده ایم

از چه دیگر شعله ها یار دل زارم شده

پیش از این سقای ما بودی علمدار حسین

امشب اما جای او آتش علمدارم شده

ای فلک جان مرا هر چند می خواهی بسوز

مدتی هست از قضا دل سوختن کارم شده

جز غم امشب پیش ما یار وفاداری نماند

در شب تنهایی ام تنها همین یارم شده

من که شب را تا سحر بی خواب و سوزانم چو شمع

از چه دیگر شعله ها شمع شب تارم شده

بس که اشک آید به چشمم خواب شب را راه نیست

دود آتش از چه ره در چشم خونبارم شده؟

جز دو چشمم هیچکس آبی بر این آتش نریخت

مردم چشمان من تنها وفا دارم شده

گر گلستان شد به ابراهیم آتش ها ولی

سوخت گلزار من و آتش پدیدارم شده

شعله های کربلا آتش به جانم زد « حسان »

آتشین از این جهت ابیات اشعارم شده

 




تاريخ : یکشنبه ٢٥ مهر ۱۳٩٥ | ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس
جانا!
مردِ روزهای گذشتۀ نه چندان دورم
دور که می شوی
نزدیک می شوم!
ابریشمِ تنیده از نفس هات بر قلبم،
نخ کش می شود...،
پاره اما نه!
آن سرش به پاشنۀ پای تو،
این سرش هنوز بر گوشۀ قلب من گیر!
دور که می شوی...
نخ کش که می شود...
نزدیک می شوم!



تاريخ : پنجشنبه ٢٢ مهر ۱۳٩٥ | ٩:٤٥ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

شنیده‌ام یک جایی هست

جایی دور

که هر وقت از فراموشیِ خواب‌ ها دلت گرفت

می‌ توانی تمامِ ترانه‌ های دخترانِ مِی‌ خوش را

به یاد آوری

می‌ توانی بی‌ اشارۀ اسمی

بروی به باران بگویی

دوستت می‌ دارم

یک پیاله آب خُنک می‌ خواهم

برای زائران خسته می‌ خواهم.


دیگر بس است غمِ بی‌ بامدادِ نان وُ

هَلاهلِ دلهره

دیگر بس است این همه

بی‌ راه‌رفتنِ من و بی‌ چرا آمدن آدمی.

من چمدانم را برداشته

دارم می‌ روم.


تمام واژه‌ها را برای باد باقی گذاشتم

تمامِ باران‌ها را به همان پیالۀ شکسته بخشیده‌ام

داراییِ بی‌ پایانِ این همه علاقه نیز.


شنیده‌ام یک جایی هست

حدسِ هوایِ رفتنش آسان است

تو هم بیا. 

 




تاريخ : پنجشنبه ٢٢ مهر ۱۳٩٥ | ۸:٤٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

می دانم ای عزیز که از من تو دلخوری

از فکر خوب خالی و از فکر بد پری!

من بی تو هیچم ای همه آشفتگی، که من

دیوارم و تو نظم پریشان آجری

ای خوردنی تر از غم و گیرا تر از شراب

تنها چرا نشسته ای و غصه می خوری؟

 




تاريخ : چهارشنبه ٢۱ مهر ۱۳٩٥ | ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

یادت نرود

ممکن است

در دنیای یک آدمِ تنها،

تنها دلخوشی اش باشی!

می فهمی چه می گویم..؟ خوب می فهمی.

پس خودت را از کسی که تنها دلخوشی اش هستی، نگیر..!!

                                                     آسمان فردوس

 




تاريخ : سه‌شنبه ٢٠ مهر ۱۳٩٥ | ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

دلتنگی عطری دارد به معطریِ حضور دلنواز خدا

چقدر خوب است در کنار گرفتاری ها و درگیری های زندگی

آدم هایی را دور و برم دارم که حرف زدن با آن ها دلگرمم می کند.

ترس و تنهایی مزخرف ترین حس دنیاست!

اما حداقل خدا کسانی را برای بودن با من رقم زده که حداقل نمی گذارد کم آورم.

گاهی چقدر دلتنگ می شوم و اشک می ریزم.

این ها همه از خورشید مهربانی ات است خدای من همیشه کنارم باش.

                                                                 آسمان فردوس



تاريخ : دوشنبه ۱٩ مهر ۱۳٩٥ | ٥:٠٠ ‎ب.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

قلبم آرام ندارد در درونم خیلی آشوب است 

اما آرام در سکوت اتاقم نشسته ام و زمزمه گوش می دهم

دیوان قیصر را از روی میزم برمی دارم به دست می گیرم

چشمانم را می بندم انگشتانم را لای کتاب فرو می برم

و تفأل می زنم بر قیصر شاید از تنها کسانی باشم

که بر دیوان قیصر تفأل می زنم. آخر، مونس تنهایی ام است

چشم می گشایم شعر بند باز می آید حزین آن را زمزمه می کنم

" تکیه داده ام به باد " همیشه قیصر خوب وصف حالم را می فهمد.

" روی ریسمان آسمان ایستاده ام" انگار این شعرها را با قیصر قدم زده ام

" ناگزیز با صدایی از سکوت تا همیشه " حکایت غریبی است این دلِ خسته..!

                                                                          آسمان فردوس

 




تاريخ : دوشنبه ۱٩ مهر ۱۳٩٥ | ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

امام نگاهی به ظاهر کرد و نظری در باطن، و گفت:

« غضب خداوند بر یهود آن گاه شدت گرفت که عُزیر را فرزند خدا گرفتند

و غضب خدا بر نصاری آن گاه که او را یکی از ثلاثه انگاشتند

و بر این قوم، اکنون که بر قتل فرزند رسول خود اتفاق کرده اند... »

و همچنان که محاسن خویش را در دست داشت گفت:

« والله آنان را در آن چه می خواهند اجابت نخواهم کرد

تا خداوند را آن سان ملاقات کنم که با خون خضاب کرده باشم...»

و سپس با فریاد بلند فرمود:

« آیا فریاد رسی نیست که به فریاد ما برسد؟ » ...

و صدای گریه از خیمه سرای آل الله برخاست.

راوی      دهر خجل شد و اگر صبر خیمه بر آفاق نزده بود، آسمان انشقاق می یافت

و خورشید چهره از شرم می پوشاند و سوز دل زمین، دریاها را می خشکاند و...

فتح خون | نوشتۀ سید مرتضی آوینی | روایت محرم | نشر واحه | صفحۀ 118

پیوست آسمان:

" وقتی این بخش از کتاب را خواندم از فریاد مولا، مو بر تنم راست شد لرز مرا فرا گرفت

و سردم شد. بسیار منقلبم کرد. یا الله.. حتما مطالعه کتابِ فتح خون را از دست ندهید. "