تاريخ : پنجشنبه ٢٥ شهریور ۱٤٠٠ | ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

اگر کسی  آرام  ساکت  صبور   شما را دوست داشت،

این دوست داشتن را از او نگیرید.

اگر دلخوشیِ کسی هستید

این دلخوشی را از او نگیرید  دنیا کوچک است

شاید دلخوشی هایِ کوچکِ آدم ها،

تنها بهانه هایی باشند..

که چون بندی نازک  آن ها را  به زندگی  گره زده اند.

                                                               آسمان فردوس

 

صفحه اختصاصی : " دربارۀ وبلاگم "

 



تاريخ : پنجشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٦ | ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

امروز دوست داشتم وقتم برای خودم باشد وقتم آزاد بود

کنارِ نسیمِ خنکِ پنجره لم دادم و پست های جدید گوشی ام را می خواندم

بعد از کمی شعر و اخبار و گزیده کتاب ها، اینستاگرام را باز کردم

مثل عادت همیشه ام سری به صفحه ای زدم که پست هایش را دوست داشتم

همیشه از عکس ها و نوشته های این دختر که تنها زندگی می کرد انرژی می گرفتم.

 

از پستِ جدیدش آنقدر لبریز از بغض شدم که وسط سطرهای پایانی نوشته اش،

بعضم شکست همان طور که می خواندم اشکم روی صفحۀ گوشی ام چکید..

به هق هق افتادم هر چه اشکم را با انگشتانم کنار می زدم دوباره راه می گرفت

تلنگر خوبی نبود تلخ شدم.. کاش هیچ اتفاقی مرا یادِ آن روز نمی انداخت

یک نفس عمیق کشیدم تا بر خودم مسلط شوم 

 

چرا آدم های مهمِ زندگی، به این راحتی.. دچار فراموشی می شوند 

به آدم ها چند بار باید ارفاق داد و..

چند بار از فراموشی هایشان  خود را  به تغافل زد؟ آخَر چند بار..!؟

                                                             آسمان فردوس

 

دانلود آهنگ فوق العاده زیبا و دلنشین " دلتنگی.. " با صدای دکتر مسعود صابری

 




تاريخ : چهارشنبه ٢٥ امرداد ۱۳٩٦ | ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

ــ بله خسته ام. ولی یک پیاده روی سریع حالم را خوب می کند. دوشیزه وودهاوس گاهی

روح همه ما خسته می شود. اعتراف می کنم روح من خسته است. بزرگ ترین لطفی که به

من می کنید این است که بگذارید کاری را بکنم که دوست دارم. 

و وقتی بقیه سراغم را گرفتند بگویید به خانه برگشته ام.


از کتاب اِما | نوشتۀ جین آستین |ترجمۀ آرزو خلجی مقیم | نشر نیک فرجام | صفحه 357

 




تاريخ : یکشنبه ٢٢ امرداد ۱۳٩٦ | ۸:٠٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

هیچ وقت نفهمیدم چه طور این جوری می خنده ولی فکر می کنم دلیلش گریه کردنای زیادشه!

فقط کسایی که زیاد گریه می کنن می تونن قدرِ قشنگیای زنده گی رُ بدوننُ خوب بخندن!

گریه کردن آسونه وُ خندیدن سخت! خیلی زود اینُ می فهمی!

وقت ِ برخوردت با دُنیا یه گریه ی طولُ دراز سَر می دیُ بعدش هَم

تا چند وقت غیرِ گریه کاری اَزَت بَر نمیاد!

همه چیز تو رُ به گریه می ندازه: نور، گُرُسنه گی، کلافه گی!

هفته ها وُ ماه ها وقت می بَره تا لبخند رو لَبات بشینه وُ گلوت از خنده بِلَرزه!

ولی نباید از این حرف ها مایوس بشی!

وقتی لبخند زَدی، وقتی خندیدی باید خنده هاتُ به من تقدیم کنی 


از کتاب نامه به کودکی که هرگز زاده نشد | اوریانا فالاچی | ترجمۀ یغما گلرویی | نشر دارینوش

 




تاريخ : جمعه ۱۳ امرداد ۱۳٩٦ | ۸:٤٤ ‎ب.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

شب به رویِ شیشه های تار

می نشست آرام، چون خاکستری تبدار

باد نقشِ سایه ها را در حیاطِ خانه هر دم زیر و رو می کرد

 

پیچ نیلوفر چو دردی موج می زد بر سر دیوار

در میانِ کاج ها جادوگرِ مهتاب

با چراغِ بی فروغش می خزید آرام

گویی از دور گورِ ظلمت روحِ سرگردان خود را جستجو می کرد

 

من خزیدم در دلِ بستر،

خسته از تشویش و خاموشی

گفتم ای خواب،

ای سرانگشتِ کلیدِ باغ های سبز

 

چشم هایت برکۀ تاریکِ ماهی هایِ آرامش

کولبارت را به روی کودکِ گریانِ من بگشا

و ببَر خود مرا به سرزمینِ صورتی رنگِ پری های فراموشی

 

دانلود آهنگ جدید و بسیار زیبای " دلِ تنها.. " با صدای مهدی مقدم

 



تاريخ : سه‌شنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩٦ | ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

گر چه با تقدیر ناچار از مدارا کردنم

عشق اگر حق است، این حق تا ابد بر گردنم

تا بپندارم که سهمی دارم از پروانگی

پیله‌ای پیچیده از غم‌هایِ عالم  بر تنم

بر سرِ این سرو، آخر برف هم منت گذاشت

دست زیرِ شانه‌ام مگذار! باید بشکنم 

من که عمری دل برای دوستان سوزانده‌ام

حال باید  دل بسوزاند برایم  دشمنم

گر چه از آغوشِ تو سهمی ندارم جز خیال

بویِ گیسویِ تو را می‌جویم از پیراهنم

عاشقی  با گریه  سر بر شانۀ یاری گذاشت

از تو می‌ پرسم  بگو ای عشق!  آیا این منم؟

 

دانلود آهنگ خاطره انگیز " یکی هست " تو قلبم.. 

 




تاريخ : چهارشنبه ٤ امرداد ۱۳٩٦ | ۸:٤٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

مرا بخوان..!

نه نوشته هایم را ، نه

مرا بخوان..!

نه که صدایم کنی ؛ چرا آن هم خوب است اما آن هم نه

مرا بخوان.. ؛ مرا از بر باش همان گونه که تو را از بر شده ام.

                                                                          آسمان فردوس

 



تاريخ : پنجشنبه ٢٩ تیر ۱۳٩٦ | ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

 

با وجود تمام مشغله ها و مسئولیت هایی که داشت؛

یک روز در هفته را به رفتن به آنجا اختصاص داده بود منظم و برنامه ریزی شده

کلافه از گرمای هوا توی کوچه پیچید و به نازکی سایۀ کنارِ دیوار پناه برد.

خسته سر به زیر انداخته بود و همان طور که به خانه شان نزدیک می شد توی فکر بود

ظاهرش را مرتب کرد و دست روی زنگ گذاشته آرام آن را فشرد در با تقه ای باز شد

وارد سالن که شد، همه به گرمی و لبخند بر لب از او استقبال کردند و سلام دادند.

مثل همیشه ساکت و موقر محبت شان را پاسخ گفت. 

ــ خوبید؟ اون هفته منتظرتون شدیم نیومدید.

مثل این که چیزی به خاطرش می آوردند که به یاد نمی آورد متعجب گفت:

ــ اون هفته؟! واقعا؟! ولی من نگفته بودم میام اینجا. انتظار چرا؟!

ــ آره خب.. اما ما هر هفته منتظرت هستیم. تا الان هر هفته روز خاص منظم اومدی.

از شنیدن این حرف تعجب کرد چون این برنامۀ درونی خودش بود به کسی نگفته بود.

ــ ولی من نمی دونستم. اون هفته کارم زیاد بود. هر هفته اتفاقی، روز خاص میافتاد..!

ــ شربت می خوری که؟

ــ بله متشکر. ممنون میشم..

وارد یکی از اتاق ها شد تا کیفش را بگذارد و به جمع آن ها در سالن بپیوندد.

جلوی آینه رفت دستی به موهایش کشید کیف را روی میز گذاشت؛

و تا برگشت او را مقابل خود دید که آرام اسمش را زد با تبسم گفت:

ــ بله؟

که یک دفعه در آغوشش کشید! خشکش زد! 

آنقدر محکم او را در بر گرفته بود که نمی دانست چه بگوید. لحظه ای بعد عقب رفت؛

با چشمانی که پر از اشک شده بود و صدای بغض آلود گفت:

ــ چرا این قدر دیر اومدی! چرا اون هفته نیومدی!؟ نمیگی دلم برات تنگ میشه!؟

شوکه بهش خیره شده بود انتظار این همه دلتنگی اش را نداشت. آرام لبخند زد:

ــ عزیزِ من یادم رفت اون هفته اصلا نبودم  من قول که ندادم هر هفته بیام.. 

با خجالت سر به زیر انداخت و گفت:

ــ به هر حال این مدت همه اش منتظر اومدنت بودم.. میرم..، برات.. شربت خنک بیارم..

مات و متعجب به رفتنش خیره شد و متفکر به این حجمِ دلتنگی اش.  | آسمان فردوس



تاريخ : یکشنبه ٢٥ تیر ۱۳٩٦ | ۳:٠٠ ‎ب.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

ــ من که سر در نمی آورم.

ــ این مشکل همه ماست پدر. 

نیمی از مردم در این دنیا نمی توانند لذت نیم دیگر را درک کنند.

از کتاب اِما | نوشتۀ جین آستین | ترجمۀ آرزو خلجی مقیم | نشر نیک فرجام | ص 80

پیوست آسمان : این پاراگراف کتاب رو دوست دارم البته فقط دو خط ازش رو اینجا آوردم

جین آستین به خوبی داره میگه دلخوشی آدما با هم فرق می کنه و فقط خودشون میتونند

لذتش رو درک کنند هر کس احساس خودش رو داره. 145 صفحه تا الان خوندم قلب

 



تاريخ : جمعه ٢۳ تیر ۱۳٩٦ | ۸:٢۱ ‎ب.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

انگار باد عشق را به گونه ای در هوا می پراکند

که همان جایی می نشیند که باید بنشیند، مسیر عشق هرگز هموار نبوده


از کتاب اِما | نوشتۀ جین آستین | ترجمۀ آرزو خلجی مقیم | نشر نیک فرجام | صفحۀ 72

 




تاريخ : شنبه ۱٧ تیر ۱۳٩٦ | ٥:٥٠ ‎ب.ظ | نويسنده : آسمان فردوس
حالا که آمدی
می‌ دانم
حالا سال هاست که دیگر هیچ نامه‌ ای به مقصد نمی‌ رسد
حالا بعد از آن همه سال، آن همه دوری
آن همه صبوری
من دیدم از همان سرِ‌ صبحِ آسوده
هی بوی بال کبوتر و
نایِ تازه‌ی نعنای نورسیده می‌ آید
پس بگو قرار بود که تو بیایی و ... من نمی‌ دانستم!
دردت به جانِ بی‌قرارِ پُر گریه‌ ام
پس این همه سال و ماهِ ساکتِ من کجا بودی؟
حالا که آمدی
حرفِ ما بسیار،
وقتِ ما اندک،
آسمان هم که بارانی‌ ست ...!
به خدا وقت صحبت از رفتنِ دوباره و
دوری از دیدگانِ دریا نیست!
سر به‌ سرم می‌ گذاری... ها؟
می‌ دانم که می‌ مانی
پس لااقل باران را بهانه کُن
دارد باران می‌آید.
مگر می‌ شود نیامده باز
به جانبِ آن همه بی‌ نشانیِ دریا برگردی؟
پس تکلیف طاقت این همه علاقه چه می‌شود؟!
تو که تا ساعت این صحبتِ ناتمام
تمامم نمی‌ کنی، ها!؟
باشد، گریه نمی‌ کنم
گاهی اوقات هر کسی حتی
از احتمالِ شوقی شبیهِ همین حالای من هم به گریه می‌ افتد.
چه عیبی دارد!
اصلا چه فرقی دارد
هنوز باد می‌ آید،‌ باران می‌ آید
هنوز هم می‌ دانم هیچ نامه‌ ای به مقصد نمی‌ رسد
حالا کم نیستند، اهلِ هوای علاقه و احتمال
که فرقِ میان فاصله را تا گفتگوی گریه می‌ فهمند
فقط وقتشان اندک و حرفشان بسیار و
آسمان هم که بارانی‌ست...!
دانلود آهنگ جدید و فوق العاده زیبای " اگه قراره بری.. " با صدای پویا بیاتی
 



تاريخ : جمعه ۱٦ تیر ۱۳٩٦ | ۱:٠٠ ‎ب.ظ | نويسنده : آسمان فردوس
آیا باید در آغوش تو جای می گرفتم
و آرزو می کردم
همان جا
همان لحظه
آغشته به عطرِ خوشِ گیسوانِ تو بمیرم؟
آه نازنینم
در آغوشِ تو جای گرفتم
همان جا
همان لحظه
مرا خوش تر آن بود
از عطرِ خوش گیسوانت
جانی دوباره بگیرم

از کتاب  خداحافظ اگر بازنگشتم | نیکی فیروزکوهی | نشر مایا



تاريخ : جمعه ٩ تیر ۱۳٩٦ | ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

وقتی بیایی سینه را ، خانه تکانی می کنم

رنگ تمام پرده‌ها را آسمانی می کنم

وقتی بیایی روز و شب چون کودکان نو سخن

با ذوق ، در دنیای تو شیرین زبانی می کنم

آنقدر خیره مانده ام بر عکس‌های کهنه ات

انگار دارم قاب‌ ها را هم روانی می کنم

طاقت نمی آرم کسی آیینه ات را بشکند

با قیل و قال سنگ‌ها هی مهربانی می کنم

من با تمام واژه‌ها اتمام حجت کرده ام

شعر تو را... شور تو را... روزی جهانی می‌ کنم

یک جای دنیا ــ شعرــ با هم آشتی‌مان می دهد

آنوقت هر شب در هوایت شعر خوانی می کنم

دیگر چه فرقی می کند من پیر باشم یا جوان؟!

وقتی تو باشی تا ته دنیا جوانی می کنم

 



تاريخ : جمعه ٩ تیر ۱۳٩٦ | ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

سلام دوستان خوبم

بالاخره مشکل فنی پرشین بلاگ داره کاملا درست میشه

اما نظرات پست های قبلی همه به طور خودکار غیر فعال شده!!؟

ولی نظرات پست های جدید مشکلی نداره. 

و متاسفانه آرشیو پست های از سال 94 تا 96 اصلا نیست و از بین رفته

یعنی وب های پرشین برگشته به دو سال پیش. این خیلی غم انگیزه..

کاش پست ها برگرده از کارشناسان فنی پرشین بلاگ خواهش می کنم کاری کنند.



تاريخ : یکشنبه ٢٢ شهریور ۱۳٩٤ | ۳:٠٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

دلم برایت یک ذرّه است

کی می‌شود که

ساعت وقارش را

با بی‌ قراری من، عوض کند

عقربه‌های تنبل !

آیا پیش از من

به کسی که معشوق را در کنار دارد

                                              قول همراهی داده‌اید ؟


در آسمانِ آخرِ شهریور

حتی ستاره‌ای هم نگران من نیست

به اتاق برمی‌گردم و

                          شب را دور سرم می‌چرخانم و

                                                                به دیوار می‌کوبم.

 




تاريخ : شنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩٤ | ٦:٠۳ ‎ب.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

سلام.امروز برای ساعاتی وبلاگم باز نمی شد.شوکه شدم!

و وقتی روی لینک آدرس وبلاگم کلیک می کردم به جای صفحه ام،نوشته بود :

وبلاگی با آدرس مورد نظر پیدا نشد

این صفحه زمانی باز می شود که گزینه حذف وبلاگ را زده باشیم

در حالی که من هیچ گاه دست به حذف وبلاگم نخواهم زد و کاری به گزینه حذفِ وبم ندارم

که بالاخره الان با پیگیری و بررسی های پی در پی ،شکر خدای مهربون درست شد.

از همه دوستانم برای اختلال چند ساعتۀ وبلاگم عذر می خواهم.از مهربانو.زهرا.فدک.

بویژه از یکی دوستان عزیز و خوبم که همیشه در برابرم بزرگوارانه صبوری می کنند..



تاريخ : شنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩٤ | ٤:٤٥ ‎ب.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

دلم گرفته است نپرس چرا،من هم آدمم گاهی لبریز می شوم..

دلِ ابری ام مرا یاد حضرت یوسف انداخت.قدری از آن را برای شما تعریف می کنم؛

زمانی که برادران یوسف او را در چاه انداختند او در چاه به خداوند گفت:

ــ خدایا به حق پدرانم من را از قعر این چاه نجات بده.

پدرانش که بودند..حضرت یعقوب..بعد حضرت اسحاق..بعد حضرت ابراهیم..همه پیامبر!

خداوند متعال فرمود:

ــ ای یوسف پدران تو چه حقی به تو دارند؟

حضرت یوسف گفت:

ــ پدران من پیامبرند.

خداوند به زیبایی به او خطاب قرار داد:

ای یوسف اگر می خواهی تو را از چاه نجات بدهم من را به حق محمد و آل محمد قسم بده.

شیرینی این داستان در جانم می نشیند؛آه.او پبامبر بود.

اما من چه..من حتی ذره ای بیش نیستم!

قلبم از بغض تَرَک برمی دارد و اشک می شکفد..

خدای مهربانم!

تو را قسم می دهم به حق محمد و آل محمد،این انتظار را تمامش کن.دیگر انتظار تا کجا.

                                                                                             آسمان فردوس

   

                                                                                                          عکس از اینستاگرام استاد نظری



تاريخ : شنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩٤ | ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

تو آن بُتی که پرستیدنت خطایی نیست

وگر خطاست مرا از خطا ابایی نیست

بیا که در شب گرداب زلف موّاجت

به غیر گوشۀ چشم تو ناخدایی نیست

درون خاک، دلم می تپد هنوز اینجا

به جز صدای قدم های تو صدایی نیست

نه حرف عقل بزن با کسی نه لاف جنون

که هر کجا خبری هست ادعایی نیست

دلیل عشق فراموش کردن دنیاست

و گرنه بین من و دوست ماجرایی نیست

سفر به مقصد سر در گمی رسید چه خوب

که در ادامۀ این راه ردّ پایی نیست

 



تاريخ : شنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩٤ | ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس



تاريخ : جمعه ۱۳ شهریور ۱۳٩٤ | ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

امروز می خواهم برای شما از دعای زیبای عهد بگویم.

دعای دلنشین عهد دل مرا همیشه با زیبایی خاصی به مولا صاحب الامر پیوند می زند.

کاملاً حس می کنم وقتی این دعا را می خوانم گویی هر صبح با مولا تجدید پیمان می کنم

تجدید پیمان برای این که هم بندۀ خوبی برای خدا باشم و هم یک منتظرِ مهدویِ واقعی..

آدمی باید به خوب بودن امیدوار باشد تا گام های روشنی برای تعالی خود بردارد.

آنچه مرا دوستدار این دعایِ ویژه کرد،حرفی از امام خمینی.ره. در خاطراتش بود:

" صبح ها سعی کن این دعا را بخوانی، چون در سرنوشت دخالت دارد "

به راستی اینگونه بود؛مدتی سال ها پیش در خواندن دعای عهد به لطف خدا،

مداومت می کردم و کاملا حس می کردم که سرنوشتم مسیر دیگری را دارد طی می کند.

دلم از سر دلتنگی برای مولا صاحب الامر.عج. می تپد آمدن او را از خدا تمنا می کنم

و دوست دارم با زمزمۀ هر صبحِ آن، دوباره سرنوشتم مسیر دیگری را طی کند.

دعای زیبای عهد را به همراه اجر آن و متن و لینک دانلود، در ادامه مطلب،

به شما دوستان بزرگوارم هدیه می کنم.این دعا در مفاتیح قبلِ دعای ندبه است.

 



ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩٤ | ٥:٠٠ ‎ب.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

دین راهگشا بود و تو گمگشتۀ دینی

تردید کن ای زاهد اگر اهل یقینی

آهو نگران است، بزن تیر خطا را

صیاد دل از کف شده! تا کی به کمینی؟

این قدر میاندیش به دریا شدن ای رود

هر جا بروی باز گرفتار زمینی

مهتاب به خورشید نظر کرد و درخشید

هر وقت شدی آینه، کافی ست ببینی

ای عقل بپرهیز و مگو عشق چنان است

ای عشق کجایی که ببینند چنینی

هم هیزم سنگین سری دوزخیانی

هم باغ سبک سایۀ فردوس برینی

ای عشق!چه در شرح تو جز «عشق» بگوییم

در ساده ترین شکلی و پیچیده ترینی

 



تاريخ : پنجشنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩٤ | ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

اغلب صبح ها زود از خواب برمی خیزم.

حتی اگر شب هم دیر بخوابم یا خواب خوبی نداشته باشم اما،

طبق آنچه ساعت درونی ام به آن عادت کرده باز لحظه ای ناخودآگاه زود برمی خیرم.

در نتیجه طبیعی است زود گرسنه ام می شود.

اما اغلب صبحانه را فراموش می کنم..چون تنهایی میلم به صبحانه نمی رود.

از شما می خواهم اشتباه گاهگداریِ مرا نکنید و صبحانه را فراموش نکنید.

تجربه بهم ثابت کرده خوردن یک صبحانۀ خوب عملکرد فعالیت مغزی را خیلی بالا می برد.

                                                                                                            آسمان

 



تاريخ : پنجشنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩٤ | ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

شاعر! تو را زین خیل بی دردان،کسی نشناخت

تو مشکلی و هرگزت آسان ، کسی نشناخت

کنج خرابت را بسی تَسخَر زدند امّا

گنج تو را،ای خانۀ ویران کسی نشناخت

جسم تو را ، تشریح کردند از برای هم

اما تو را ای روح سرگردان! کسی نشناخت

آری تو را،ای گریۀ پوشیده در خنده !

وآرامشِ آبستنِ توفان! کسی نشناخت

زین عشق ورزانِ نسیم و گلشنت ، نشگفت

کِای گردباد بی سر و سامان! کسی نشناخت

وز دوستدارانِ بزرگِ کفر و دینت نیز

ای خود تو هم یزدان و هم شیطان!کسی نشناخت

گفتند:این دون است و آن والا ،تو را، امّا

ای لحظۀ دیدارِ جسم و جان! کسی نشناخت

با حُکمِ مرگت روی سینه ، سال های سال

آن جا،تو را در گوشۀ یمگان ، کسی نشناخت

فریادِ « نای »ت را و بانگِ شکوه هایت را،

ای طالع و نام تو ناهم خوان! کسی نشناخت

بی شک تو را در روز قتل عام نیشابور

با آن دریده سینۀ عرفان،کسی نشناخت

ای جوهر شعر تو ، چون نام تو برّنده !

ذات تو را ای جوهر برّان! کسی نشناخت

روزی که می خواندی:مخور می محتسب تیز است !

لحنِ نوایت را در آن سامان،کسی نشناخت

وقتی که می کندند از تن پوستت را نیز

گویا تو را زان پوستین پوشان،کسی نشناخت

چون می شدی مخنوق از آن مستان،تو را ای تو،

خاتونِ شعر و بانوی ایمان! کسی نشناخت

آن دم که گفتی،باز گرد ای عید ! از زندان

خشم و خروشت را،در آن زندان،کسی نشناخت

چون رازِ دل با غار می گفتی تو را،هم نیز،

ای شهریارِ شهرِ سنگستان،کسی نشناخت

حتّا تو را در پیش روی جوخۀ اعدام

جز صبحگاهِ خونیِ میدان،کسی نشناخت

هر کس رسید از عشق ورزیدن به انسان گفت

امّا تو را،ای عاشق انسان! کسی نشناخت

 



تاريخ : جمعه ٦ شهریور ۱۳٩٤ | ٥:٠٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

گفت:سفر! گفتم:حذر!

گفت:خطر! گفتم:نخـر!

گفت به بغض!گفتم به اشک!

گفتا که من اینم برو!گفتم دلم آتش نزن!

گفتا و گفتی آتشی افکندی بر این خسته دل..

من را ببین..!من کیستم؟! یک عاشقِ بشکسته در تندبادِ دهر!

                                                                              آسمان فردوس

پی نوشت آسمان:

" همیشه خودت باش.سکوت زخمه های سرخی است بر پیکرۀ عشق.یاد بگیر مرهم باش. "

 




تاريخ : جمعه ٦ شهریور ۱۳٩٤ | ٤:٤٢ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

نیستی کم! نه از آیینه نه حتی از ماه

که ز دیدار تو دیوانه ترم تا از ماه

من محال است به دیدار تو قانع باشم

کی پلنگی شده راضی به تماشا از ماه؟!

به تمنای تو دریا شده ام! گر چه یکی است

سهم یک کاسۀ آب و دل دریا از ماه

گفتم این غم به خداوند بگویم، دیدم

که خداوند جدا کرده زمین را از ماه

صحبتی نیست!اگر هم گِله ای هست از اوست

می تـــــوانیم برنجیم مگر مـــا از ماه!

 





تاريخ : جمعه ٦ شهریور ۱۳٩٤ | ٤:۱٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

گاهی شرارِ شرم و گاهی شورِ شیدایی است

این آتـش از هر سر که برخیزد تماشــایی است

دریـــا اگر ســــر می زنــــد بر سنــــگ حق دارد

تنهـــــا دوایِ دردِ عاشـــــــق ناشکیبـــایی است

زیبــــای من ! روزی که رفتــــی با خودم گفتـــم

چیزی که دیگر بر نخواهد گشت، زیبــــایی است

راز مـــرا از چشمهــــایـــــم می تـوان فهمیـــــد

این گریه های ناگهـــــان از تــرسِ رسوایی است

این خیــــره مانــــدن ها به ساعت هایِ دیــواری

تمــــرین بــــرای روزهایــــی که نمی آیی است

شــــاید فقط عـــــاشق بداند «او» چرا تنهاست:

کامـل ترین معنــا برای عشـــــق تنهایی است...

 




تاريخ : جمعه ٦ شهریور ۱۳٩٤ | ٤:٠٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس



تاريخ : جمعه ٦ شهریور ۱۳٩٤ | ۳:٥٥ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

هنوز گریه بر این جویبار کافی نیست

ببار ابر بهاری، ببار... کافی نیست

چنان که یخ زده تقویم ها اگر هر روز

هزار بار بیاید بهار، کافی نیست

به جرم عشق تو باشد که آتشم بزنند

برای کشتن حلاج، دار کافی نیست

گل سپیده به دشت سپید می روید

سپیدبختی این روزگار کافی نیست

خودت بخواه که این انتظار سر برسد

دعای این همه چشم انتظار کافی نیست

فاضل نظری

 



تاريخ : جمعه ٦ شهریور ۱۳٩٤ | ۳:٠٢ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس



تاريخ : جمعه ٦ شهریور ۱۳٩٤ | ٢:۳٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

نه دل آزرده ، نه دلتنگ ، نه دلسوخته ام

یعنی از عمرِ گران هیچ نیندوخته ام

پاسخِ سادۀ من سخت تر از پرسشِ توست

عشق درسی است که من نیز نیاموخته ام

روسیاهِ محکِ عشق شدن نزدیک است

سکۀ قلب زیانی است که نفروخته ام

برکه ای گفت به خود ، ماه به من خیره شده است

ماه خندید که من چشم به «خود» دوخته ام

شده ام ابر که با گریه فرو بنشانم

آتش صاعقه ای را که خود افروخته ام

 





تاريخ : چهارشنبه ٤ شهریور ۱۳٩٤ | ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

بگذار بعد از این

تنها

پیشانیِ تو را بسُرایم!


حرفی است عامیانه که می گویند :

« تقدیر هر کسی را

                         از پیش، روی لوح جبینش نوشته اند.»

بگذار عامیانه بیندیشم!

پیشانی تو شاهدِ این راز است

بر روی خطوط موازی

زخم تو نکته ای است که باید خواند

در امتداد ِ پرواز

زخم تو مثل نقطه آغاز است

 

بگذار عاشقانه بگویم!

بر صفحۀ جبینِ تو

آن نقطه

          آن خطوط موازی است

که سرنوشت هر قوم مرا شکل می دهد

 

پیشانی تو

تفسیر لوحِ محفوظ

پیشانی تو سورۀ نور است

این رازِ سر به مُهرِ قدیمی

از دستبردِ حادثه دور است!

 

بگذار بعد از این

تنها

پیشانی تو را بسرایم!

پیوست آسمان:

" در جایی خواندم؛ شاعر دردواره ها قیصر، این شعر زیبا را سروده برای خودش."

 




تاريخ : چهارشنبه ٤ شهریور ۱۳٩٤ | ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

تو چه دانی که پس ِ هر نگهِ  سادۀ من

چه جنونی ، چه نیازی ، چه غمی ست ؟

یا نگاهِ تو ، که  پُرِ عصمت و ناز

بر من افتد ، چه عذاب و ستمی ست

دردم این نیست ولی

دردم این است که من بی تو دگر

از جهان دورم و بی خویشتنم

پوپکم ! آهوکم !

تا جنون فاصله ای نیست از اینجا که منم!

مگرم سوی تو راهی باشد

چون فروغ نگهت

ورنه دیگر به چه کار آیم من

بی تو ؟ چون مردۀ چشم سیهت     

منشین اما با من ، منشین!

تکیه بر من مکن! ، ای پردۀ طنازِ حریر!

که شراری شده ام..

پیوست آسمان:

این شعر زیبا تنها بخشی از سرودۀ کامل مهدی اخوان ثالث بود.امروز سالگرد م. امید بود.

 




تاريخ : چهارشنبه ٤ شهریور ۱۳٩٤ | ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

من نیستم این که این جاست، این «من» که تنهاست

من بی تو هیچم، تو هر جا که باشی «من» آن جاست

این جا سراغ تو را، از که باید بگیرم؟

این جا که بیگانگی، عادت آشناهاست

وقتی که برگردم از فصل تنهایی خود

دیدار تو برگ زرّین فصل تماشاست

روزی که «ما» می شویم از تفاهم، «من» و «تو»

آن روز زیبا ترین روز روزان دنیاست

ما می توانیم از خاک، باران بسازیم

تا مُعجزِ برترِ عشق، در چنتۀ ماست

حس می کنم زندگی با همه، زشتی خود

وقتی تو هستی، کنار من،ای دوست! زیباست

ناپاکی خاک با پاکی ات بر نتابد

تا آب، آبی است، پاکیزگی اصل دریاست

شعر من ارزانی ات باد امشب که یادت

پیشانی دفترم  را  به نام  تو  آراست

 




تاريخ : چهارشنبه ٤ شهریور ۱۳٩٤ | ۱:٥٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

خدای من..تو چه زیبا شده ای!

نگاهت از هیجان برق می زند

رنگ چشمانت امشب روشن تر از قبل شده!

گونه ات از سرمایِ شهریور شده است ماری رُزِ صورتی.چرا می لرزی؟

ابتدا فقط خیره می شوی آرام و بی صدا..

دوست داری فقط با نگاه با او حرف بزنی

بعد..به مانند غریبه ای بی پناه در مقابل او سرت را به سمتی کج می کنی

بغض می خواهد اشک را به چشمانت گره بزند..نمی گذاری!

اشک نه!نمی خواهی این جماعت زیر چشمی همه چیز را بخوانند.

باز با همان نگاهِ دلشکسته به او خیره می شوی دلت به سویش پر می کشد

نامش را زمزمه می کنی نه او را صدا می زنی نه فریاد می زنی

آه..که دل دیگر در جای خود نیست..!

                                               آسمان فردوس  

 



تاريخ : چهارشنبه ٤ شهریور ۱۳٩٤ | ۱:٠٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

کجا ؟ کجا ؟ چه شتابی است در پرستوها

کدام سمت افق می دوند آهوها

در این سکوت معطر،در این هوای غریب

چه قدر عاطفه باریده روی شب بو ها

پیاله های نیاز آب می شوند از شوق

به یمن معجزه،بی سِحرها و جادوها

برای چنگ زدن لای گیسوی خورشید

گره نمی خورد این شانه ها به بازوها

ضریح شعله ور چشم های ملتهب است

در ازدحام فروزان این هیاهوها

مسافران سراسیمه می رسند از راه

کبوترانه ، غریبانه ، از فراسوها

که ابرهای اجابت بهانه ها دارند

زمانِ تکیۀ سرها به بغض زانوها

پیوست آسمان:  دانلود نماهنگ زیبای کبوترم هوایی شدم..  در باران اشک التماس دعا.

 



تاريخ : سه‌شنبه ۳ شهریور ۱۳٩٤ | ٥:٤٥ ‎ب.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

دلِ تنگ ما با تو قرارها داشت!

اما نبودی..بودی؟!

با مرام!! تو که در تمامِ شهر به انصاف شناخته شده ای،

جناب ِ معروف به خوبی!

بگرد ببین قدری لبخندِ ماندگار در جیبت برایم پیدا می شود؟                       

                                                                            آسمان فردوس

 

پی نوشت آسمان " اجازۀ انتشار این پست و عکس تنها با ذکر آدرس وبلاگ آسمان بلا مانع است "




تاريخ : شنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩٤ | ٢:٠٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

چون سنجاقکی با بال های خیس

در گرداب ِ دریایی توفنده چرخ می خورم و تاب

این پاره آتشِ کوچک،اسیر قفسِ چپِ سینه ام

شراره ها بر آسمان می افشاند

نفس هایم در مشتِ فشردۀ عشق به شماره افتاده است

به حرف آمد که؛عطر خوش پرواز چه وسوسه انگیز در اتاقت پیچیده است..!

                                                                               آسمان فردوس

 



تاريخ : شنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩٤ | ۱:٥٩ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس
لحظۀ ویران شدن خانه هاست
 
جشنِ چراغانیِ ویرانه هاست

مزرعۀ شمع که آتش گرفت 

خرمنِ خاکسترِ پروانه هاست

حیرتِ دریا شدنِ قطره ها

خواهشِ جنگل شدنِ دانه هاست

چشم به ره، گوش به زنگِ صدا 

حلقۀ خاموشِ درِ خانه هاست

هق هقِ بغض است به تسکینِ درد 

دستِ تسلی به سرِ شانه هاست

گم شده در نقشۀ جغرافیا  

 ناحیه قاف در افسانه هاست

مسئله مشکل فرزانگان 

فلسفه سادۀ دیوانه هاست

 




تاريخ : شنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩٤ | ۱:٢٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

رادیو را روشن کرده روی موج آوا تنظیم کردم.صدای حزینی شروع به خواندن کرد.

دفترم را باز کرده و خودکار بین انگشتانم جای گرفت.

فردا شهریور ماه آغاز می شد.تنها ماه تابستان که برایم دوست داشتنی است.

ماهی که بوی خوش باد و باران می دهد و مدام در گوشم زمزمه می کند که؛

آسمان لحظه شماری کن فصل باران دارد از راه می رسد.

می دانی امشب دفترم را باز کرده ام که از تو بنویسم از تو! و تو!

اصلاً امشب دوست دارم آنقدر از تو پر باشم که مستی در جانم شعله کشد!

دلتنگ تو که می شوم،فرقی نمی کند چه وقتی از روز باشد کجا باشم؛

دلتنگ تو که می شوم دیگر نمی توانم به کارهایم برسم.حوصله ام می پرد.

حال من هی بخواهم به خود بقبولانم که اتفاقی نیافتاده.مدت هاست که افتاده.در دل.

یاد تو در جانم می ریزد و تا از تو دست به قلم نبرم اندکی آرام نمی شوم.

البته ناآرام نبوده ام که بخواهم آرام شوم.

خودِ تو در من که جریان می یابی،می شود خودِ آرامش.

آه که چقدر تو را دوست دارم و به خود می گویم:

ــ خوش به حالش چقدر سرشار از دوست داشتن او هستی!

شده ای گنجینه ای در صندوقچۀ قلبم که هر وقت در زندگی خسته و دلشکسته می شوم

در آنجایی که صبرم از همه چیز و همه کس کم می شود به تو فکر می کنم..

اشک در چشمانم حلقه می زند.قلبم به لرزه درمی آید.تو را با تمام وجود صدا می زنم.

صبح ها که چشم باز می کنم با نام تو جانم شیرین می شود

شب ها در تاریکِ تنهایی اتاقم،در کشاکش دقیقه هایی که بی خوابی روی پلک هایم

می نشیند،دیگر بار با نام تو قلبم از عشق جان می گیرد.

دیگر بار اشک بر روی گونه ام فرو می چکد ته قلبم فرو می ریزد.

چشمانم را می بندم تا گره گره بغض را فرو دهم اما چون عشقه ای بر دلم می پیچی!

حتی آن زمان که در اوج هیجانِ لبخند و شادی هستم دلم می خواهد داد بزنم:

ــ آهای.. می بینی چه شادم؟با من سهیم باش!می دانم که هستی.

دلم می خواهد هر آنچه زیبا و دوست داشتنی است با تو سهیم شوم.

اما آنگاه که غم بر جانم لانه می کند دلم نمی خواهد تو حسش کنی مبادا

که غم بر نگاه نازنینت بنشیند اما مگر می شود؟!دلِ عاشق.. همیشه افشاگر است.

هر چه بر من می گذرد بگذرد؛ مگر می توانم تو را دوست نداشته باشم؟!

می روم و می آیم،باز در انتها این دلِ بی قرارِ من است که با نام تو گره می خورد.

در شبانه هایم شده ای جامِ مست کننده ای که خواب را از چشمانم می رُبایی!

می دانم که می دانی!می دانی که می دانم! نازنین..از عمقِ عشق دوستت دارم.

                                                                                               آسمان فردوس

 




تاريخ : جمعه ۳٠ امرداد ۱۳٩٤ | ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

به تو گفتم بمان گفتم دور نشو

هم در سایه سار دوست اتراق کرده ای هم دور نشده ای

باشد.. اما

برای آنچه وجود ندارد با دل من راه نیا!

بهانه ای در دل نداری با دلِ خستۀ من راه نیا!

" مرهم " ،از دایرۀ واژگانت رخت بربسته دیگر چرا زخم می زنی؟!

تو باید مرهم باشی! شربتِ گوارا! نسیمِ نوازش! نه نمک بر دلِ ریش!!

                                                                                         آسمان فردوس