تاريخ : پنجشنبه ٢٥ شهریور ۱٤٠٠ | ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

 

آسمان بوی حضور یار می دهد

گویی دیگر باید آمدنِ او را به یکدیگر نوید دهیم

پس بیایید با لحظه شماری پر شوقی ظاهر و باطن خویش

بویژه زبان و دیده و دل را آسمانی کنیم.خدایا مرا نجابت فاطمه گونه و علی وار عطا کن.

                                                                                      آسمان فردوس



ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٦ | ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

در نظربازیِ ما  بی‌ خبران   حیرانند

من چنینم  که نمودم  دگر ایشان دانند

عاقلان  نقطۀ پرگارِ وجودند  ولی

عشق داند  که در این دایره سرگردانند

جلوه گاهِ رخِ او دیدۀ من تنها نیست

ماه و خورشید  همین آینه می‌ گردانند

عهدِ ما با لبِ شیرین دهنان بست خدا

ما همه بنده و  این قوم  خداوندانند

مُفلِسانیم و هوایِ مِی و مُطرب داریم

آه اگر خرقۀ پشمین به گِرو نستانند

وصلِ خورشید  به شب پرۀ اعما نرسد

که در آن آینه صاحب نظران حیرانند

لافِ عشق و گله از یار زهی لافِ دروغ

عشقبازان  چنین  مُستحقِ هجرانند

مَگرَم چشمِ سیاهِ تو بیاموزد کار

ور نه مَستوری و مَستی  همه کس نتوانند

گر به نُزهَتگهِ ارواح بَرَد بویِ تو باد

عقل و جان گوهرِ هستی به نثار افشانند

زاهد ار رندیِ حافظ نکند فهم چه شد

دیو بُگریزد از آن قوم که قرآن خوانند

گر شوند آگه از اندیشۀ ما مُغبَچِگان

بعد از این خِرقۀ صوفی به گِرو نَستانند

 




تاريخ : پنجشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩٦ | ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

جان می­ کَنْد لبانش

                         برای بوسیدنم

گره می­ خورْد چشمانش

                              به گامِ آمدنم

شیون می ­کرد گلویش

                           به گاهِ رفتنم

و می ­لرزید

در این اوهامِ خودساخته

                               استخوان و تنم.

 

دلی با من نبود...

 

و تردستیِ بزرگی­ست:

لرزه از عشق

                 به وقتِ نبودنش!

 




تاريخ : چهارشنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩٦ | ۸:۳٠ ‎ب.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

عصرانه هایِ یادِ تو، 

مرا به هوایِ یک فنجان چای می برد!

آنگاه آرام به آشپزخانه ام می روم؛

کتریِ کوچکم را پُرِ آب که کردم به آتش می سپارم

هنوز دقایقی نگذشته با عطرِ چایِ هل دارِ قوریِ ظریفم، آرامش به جانم می دَود

چای را در یک دریا آرامش می نوشم خاطرَت می لرزد و دلتنگی ام جان می گیرد!

                                                                              آسمان فردوس

 



تاريخ : دوشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩٦ | ٩:٠٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

شخصیت هایی در من اند

که با هم حرف نمی زنند

که همدیگر را غمگین می کنند

که هرگز دورِ یک میز غذا نخورده اند


شخصیت هایی در من اند

که با دست هایم شعر می نویسند

با دست هایم اسکناس های مُرده را ورق می زنند

دست هایم را مُشت می کنند

دست هایم را بر لبه ی مبل می گذارند

و هم زمان

که این یکی می نشیند

دیگری بلند می شود ، می رود


شخصیت هایی در من اند

که با برف ها آب می شوند

با رودها می روند

و سال ها بعد

در من می بارند


شخصیت هایی در من اند

که در گوشه ای نشسته اند

و مثلِ مرگ با هیچ کس حرف نمی زنند


شخصیت هایی در من اند

که دارند دیر می شوند

دارند پایین می روند

دارند غروب می کنند

و آن یکی هم نشسته است

روبه روی این غروب چای می خورد


شخصیت هایی در من اند

که همدیگر را زخمی می کنند

همدیگر را می کُشند

همدیگر را

در خرابه های روحم خاک می کنند

من امّا

با تمام شخصیت هایم

دوستت دارم.

 




تاريخ : شنبه ۱٢ فروردین ۱۳٩٦ | ٩:٠۳ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

از بهرِ تفهیمشان

آن سخن مکرر می کردم

طعن می زدند که :

                      « از بی مایگی

                                         سخن مکرر می کند. »

 

گفتم :

بی مایگیِ شماست.

این سخنِ من

نیک است و مشکل.

اگر صد بار بگویم

هر باری، معنیِ دیگر فهم شود

و آن معنیِ اصل

                   هم چنان « بکر » باشد. 

 

از کتاب  دفتر دانایی ۱ | شمس تبریزی | هیوا مسیح | نشر نگاه | صفحه ۴۳



تاريخ : چهارشنبه ٩ فروردین ۱۳٩٦ | ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

بگذار تا آخر بریزد ــ آبرو ــ چیست؟

حرفِ حسابِ این دو پاهای دورو چیست؟

آنچه تو می خواهی نخواهم بود، اینم؛

دنیای « بوف کور » ی ‏ام دنیای پوچیست

از آن که هرگز نیستم یک عمر گفتی

پس این « منِ » آیینه ‏هایِ روبرو چیست؟

اصلاً برایت یک مثالِ ساده دارم

آن اسمِ معروفِ کتاب «شاملو» چیست؟

« ققنوس در باران » چرا باران، نه آتش؟

پیشِ خودت تحلیل کن منظورِ او چیست؟

یعنی نبود آتش که ققنوسی بِزایَد

امروز من این طوری ام این عینِ پوچیست

حالا تو و این گونه ماندن یا نماندن

حالا ببین تحلیلت از این گفتگو چیست؟

عصیانِ حوّا در وجودش بود، امّا

وقتی من آدم نیستم تقصیرِ او چیست؟

 




تاريخ : سه‌شنبه ۸ فروردین ۱۳٩٦ | ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

سلام بر سال نو.. حال نو..  و.. عیدتون مبارک.

 



تاريخ : یکشنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩٥ | ٩:٠٢ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

حس انسانی را داشتم که در سفر با کسی آشنا شده است، اما مجبور است خیلی زود با او

خداحافظی کند. می‌دانستم که دیگر به آن نمایشگاه برنمی‌گردم، انسان‌ها، انسان‌های بی‌خبر

از یکدیگر، باز هم مجبورم می‌کردند فرار کنم.

از کتاب مدونا با پالتو پوست | صباح الدین علی |  سولماز حسن زاده | نشر هیرمند

 

 



تاريخ : یکشنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩٥ | ٩:٠٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس



تاريخ : شنبه ٢۱ اسفند ۱۳٩٥ | ٩:٢٤ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

خدای مهربانم..

قسم به دل های شکسته

قسم به اشک های بی پناهی..

مگذار توی دست های زندگی مچاله شویم

اشک هایم را نوازش باش خدای من.. که جز تو پناهی ندارم. | آسمان فردوس

 



تاريخ : سه‌شنبه ۳ اسفند ۱۳٩٥ | ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

مجموعه شعر را ورق می زنم و.. دو بندِ آخرِ این شعر زیبا و بلند را؛

برایش در کتابی که خیلی دوست دارم می نویسم..

تازه می فهمم چقدر این شعر زیباست و پر از حرف های دل.

دیروز جایی خواندم:

" همیشه همون کاری رو انجام بده که قلبت رو شاد می کنه " 

و من هم برای دلخوشی ام و شادی قلبم این کار را کردم. | آسمان فردوس

 

دلم برای دیدنِ خیلی ها 

لَک زده است،

اما طوری آرام ترانه می خوانم

که فکر می کنی

ساعتِ شلوغِ بازارِ تجریش است.

 

من

چیزی برای وَثیقه ندارم

فقط یک دنیا واژه دارم

و دنیا 

خیلی دنیاست.

 

جانم برایت بگوید:

راه که درست...

راه را درست آمده ایم،

دربند

نرسیده به شیبِ مایل به مشرقِ شمال

خیابان خلیلی

می آید می رود تا بعد از مسجد

بعد از مغازه ها

بعد از آن خلوتِ آرامِ عصرانه.

و چه کیفی دارد

وقتی یک دنیا درد را از یاد بُرده ای

و عبور باد

بوی درختِ بی تشنه می دهد.

 

مردم

کاری به کارِ مردم ندارند،

هر کسی

سرش در کارِ کلماتِ خودش

هی با خودش حرف می زند برای خودش.

 

و تو

دست بر دیوارها می کشی تمیز،

بعد

بی هیچ دلیلی

دلت می خواهد

یک چیزی بگویی

که فقط چیزی گفته باشی.

 

ظهر

کاملاً تمام شده است،

و همین لحظه به یاد می آوری

که تو از عصرِ آهسته به اینجا رسیده ای،

و عصر

کاملاً کبوتر است.

 

همین است گاهی

که در غیابِ آزادی

زندانبانِ بی سؤالِ این درد

برایت دوا نمی آورد نامرد!

و تو

دلتنگ می شوی

یعنی دلت برای خیلی چیزها لَک می زند

و بی خودی به یاد می آوری

مثلاً عشق هم برای خودش

واژۀ خوشگلی ست.

 

هی... هی دوست من!

این ترانه را من سروده ام،

کجا برمی داری می بَری برای خودت!؟

 

نگران نباش  همه چیز دُرُست خواهد شد | سید علی صالحی | نشر مروارید | ص 65

 




تاريخ : سه‌شنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩٥ | ٤:٤٤ ‎ب.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

از من آدم دیگری ساختی..

مگر می توانم دست از دوست داشتنت بردارم!؟

با تو که هستم خلاقیت در من اوج می گیرد عجیب

اما نبودنت که می شود حتی حوصله ام برای زندگی نمی ماند..!

من.. سال هاست با تو متولد شده ام.

                                               آسمان فردوس

 




تاريخ : شنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩٥ | ٤:٥٤ ‎ب.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

من سایه ای از نیمه پنهانی خویشم

تصویرِ هزار آینه حیرانی خویشم

صد بار پشیمانی و صد مرتبه توبه

هر بار پشیمان ز پشیمانی خویشم

عالم همه هرچند که زندانِ من و توست

از این همه آزادم و زندانی خویشم

تا در خمِ آن گیسویِ آشفته زدم دست

چون خاطرِ خود جمعِ پریشانی خویشم

فردایی اگر باشد باز از پیِ امروز

شرمنده چو حافظ ز مسلمانی خویشم

حافظ مگر از عهده وصفِ تو برآید

با حُسنِ تو حیرانِ غزلخوانی خویشم

 




تاريخ : چهارشنبه ۱۳ بهمن ۱۳٩٥ | ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

در تمام طول این سفر اگر

طول و عرض صفر را

                              طی نکرده ام

 

در عبور از این مسیر دور

از الف اگر گذشته ام

از اگر اگر به یا رسیده ام

از کجا به ناکجا...

 

یا اگر به وهم بودنم

                            احتمال داده ام

 

باز هم دویده ام

آنچنان که زندگی مرا

                            در هوای تو 

                                           نفس نفس

                                                           حدس می زند

 

هر چه می دوم

با گمان رد گام های تو

                              گم نمی شوم

 

راستی 

در میان این همه اگر

                                تو چقدر بایدی!

 



تاريخ : سه‌شنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩٥ | ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

خیر... پیش، به سلامت!

نگران چیزی نباش،

تا من هستم

                 نگران چیزی نباش.

باران که بیاید

برایت هزاران خوابِ هم آغوش

                                     نذر خواهم کرد. 

 




تاريخ : سه‌شنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩٥ | ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

واقعاً نمی دانستم تصمیم درست چیست؟ حالا دیگر تصور زندگی ام بدون جیکوب سخت

بود. وجود او به نوعی برای زنده ماندنم هم ضروری شده بود.

یاد زمانی افتادم که آرزو می کردم جیکوب برادرم بود. حالا متوجه شدم که آنچه آن زمان

در آرزویش بودم به نوعی داشتنِ ارتباط با او بود. جیکوب ساحل امن من بود که در کنار

او احساس گرما و آرامش می کردم. 

باید همه چیز را به او می گفتم. این تنها کار منصفانه ای بود که می توانستم انجام بدهم.

باید همه چیز را به طور کامل برای او توضیح می دادم. او همین حالا هم می دانست که

چقدر حالم بد است. بی شک این بخش خیلی او را شگفت زده نمی کرد. باید همه چیز را

درباره ی صداهایی که می شنیدم به او می گفتم. او باید همه چیز را می دانست. مطمئن

بودم که با وجود همه ی این ها او مرا دوست خواهد داشت. این تنها راه باقی مانده برایم

بود؛ اما آیا می توانستم؟

...

خشکم زده بود و نمی توانستم از جایم حرکت کنم.

ناگهان انگار که کسی با مشت به شکم جیکوب کوبیده باشد، گفت: « خدای من! » ...

 

ماه نو | نوشتۀ استفانی میر | صفحۀ 293 | Stephenie Meyer

پیوست آسمان: " شاید بگید چرا هی ازین کتاب میذاری؟!

دیالوگ ها و گفتگوهای درونی این رمان رو خیلی دوست دارم.. فیملش هم قراره ببینم "

 

 



تاريخ : دوشنبه ۱۱ بهمن ۱۳٩٥ | ٩:۳٥ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

هنوز هم باد

از وزیدن به هول و ولایِ واژه

وحشت دارد.

سنگ

 شکستۀ شیون است،

پرنده

پاکشانِ پَر قیچی،

و ماه

آبستنِ هزار و یکی... مینِ منتظر.

 



تاريخ : پنجشنبه ٧ بهمن ۱۳٩٥ | ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

به دست لفظ به معنا شدن نمی‌ گنجم

سکوت آهم و در صد سخن نمی‌ گنجم

مدام در سفر از خویشتن به خویشتنم

هزار روحم و در یک بدن نمی‌ گنجم

ضمیر مشترکم، آنچنان که «خود» پیداست

که در حصار تو و ما و من نمی‌گنجم

«تن است؛ شیشه» و «جان؛ عطر» و «عمر؛ شیشۀ عطر»

چو عمر در قفس جان و تن نمی‌ گنجم

ز شوق با تو یکی بودن آنچنان مستم

که در کنار تو در پیرهن نمی‌گنجم

به سر هوای تو می‌پرورم که مثل حباب

اگر چه هیچم، در خویشتن نمی‌ گنجم

 




تاريخ : جمعه ۱ بهمن ۱۳٩٥ | ٧:۱٤ ‎ب.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

" انگار نه انگار که من وجود داشته ام."

درباره ی دو دلیلی که به خاطرش به اینجا آمده بودم به خودم دروغ می گفتم. 

نمی خواستم انگیزه اصلی ام را ندیده بگیرم.

واقعیت این بود که می خواستم دوباره صدای او را بشنوم؛ درست مثل توهمی که

جمعه شب داشتم. همان چند لحظه ی کوتاه وقتی صدایش را از جایی دور شنیدم؛

احساس کردم شیرینی صدایش از همه ی خاطراتی که داشتم بیشتر است. می توانستم

بدون احساس درد، همه چیز را به خاطر بیاورم. لحظاتی که صدایش را می شنیدم مثل

دامی بود که نمی توانستم از آن دور بشوم. باید راهی پیدا می کردم که دوباره صدایش

را بشنوم...

 

به سیاره ای گم شده تبدیل شده بودم. در مدار کوچکی به دور فضای خالی ای که برایم

وجود داشت دور خودم می چرخیدم و کاملاً قانون جاذبه را نادیده گرفته بودم.

موتور سواری ام بهتر شده بود. خیلی خودم را زخمی نمی کردم و مجبور نبودم به چارلی

دروغ بگویم، اما در عین حال صدایی که قبلاً می شنیدم هم دیگر از بین رفته بود... 


ماه نو | نوشتۀ استفانی میر | صفحۀ 144 | از سه گانۀ گرگ و میش، ماه نو، سپیده دم