تاريخ : پنجشنبه ٢٥ شهریور ۱٤٠٠ | ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

 

آسمان بوی حضور یار می دهد

گویی دیگر باید آمدنِ او را به یکدیگر نوید دهیم

پس بیایید با لحظه شماری پر شوقی ظاهر و باطن خویش

بویژه زبان و دیده و دل را آسمانی کنیم.خدایا مرا نجابت فاطمه گونه و علی وار عطا کن.

                                                                                      آسمان فردوس

پیوست آسمان:

" هر گونه تشابه اسمی و وبلاگ دیگری به نام آسمان فردوس را رد می کنم.

تنها وب های ـ همیشه دلتنگ آسمانم ـ و ـ مهر و ماه ـ به نام آسمان فردوس است. هر گونه کپی برداری از 

عکاسی ها و سروده ها و نوشته هایم کار ناجوانمردانه ای است مگر با ذکر نام و منبع. مخاطبان عزیز آثار

و کتب معرفی شده و سروده های شاعران را در راستای حفظ امانتداری با ذکر نام آن ها نشر دهند. متشکرم.. "



تاريخ : سه‌شنبه ٦ مهر ۱۳٩٥ | ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

نوازش ات را از سرم گرفتی وُ

سایه دستت از شانه ام برداشته شد

من را کجای دوست داشتن، دوست می داری؟

در میانۀ دوری

در میانۀ نزدیکی

یا در خودِ خودِ میانۀ دوست داشتن؟

دوست داشتن در میانۀ دوری، بازی چشم وُ نگاه را از آدمی می گیرد

تماشای حسادتِ شیرینِ زیر پوست را

در میانۀ نزدیکی اگر دستها راضی ترند اما

هیبت حضور را تا دور نباشی نخواهی فهمید

و آن که نداند حضور یعنی چه، دوست داشتن را نیمه دانسته

من تو را در میانۀ دوست داشتن، دوست دارم

نه آنقدر عاشق که تو را به دیگری به هوای خوشبختیِ بیشتر ببازم

نه آنقدر دور که چشم هایت را نبینم

در میانه، در تلاطمی و آن که هنوز دوست دارد،

دست و پا می زند

حتا اگر شناگرِ این بازی نباشد.

 




تاريخ : دوشنبه ٥ مهر ۱۳٩٥ | ٩:٥٧ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

سلام مسیحای جوانمردم..

چقدر دلم قُرص است به بودنت ای شادیِ دلم.

وقتی نیستی؛ گویی جهان به یکباره خالی می شود! خیلی دوستت دارم.

                                                                 آسمان فردوس

 

پیوست آسمان: " دانلود آهنگ شاد و بسیار زیبای گریه چیه؟ از پازل باند "

" چند روزی است خیلی کسالت دارم التماس دعا دارم برای شفای همه بیماران و این حقیر

 




تاريخ : یکشنبه ٤ مهر ۱۳٩٥ | ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

سفر به خیر گلِ من! که می روی با باد

ز دیده می روی امّا، نمی روی از یاد

کدام دشت و دمن؟ یا کدام باغ و چمن؟

کجاست مقصدت ای گل ؟ کجاست مقصدِ باد؟

مباد بیمِ خزانت که هر کجا گذری

هزار باغ به شکرانۀ تو خواهد زاد

خزانِ عمرِ مرا داشت در نظر دستی

که بر جبینِ تو نقشِ گل و شکوفه نهاد

تمام خلوتِ خود را، اگر نباشی تو

به یادِ سرخ ترین لحظۀ تو خواهم داد    

تو هم به یادِ من او را ببوس، اگر گذرت

به مرغِ خستۀ تنها نشسسته ای افتاد

غم « چه می شود؟ » از دل بران که هر دو عنان

سپرده ایم به تقدیر « هر چه بادا باد »

بیایم از پیِ تو، گردباد اگر نبَرَد

مرا به همرهِ خود سوی نا کجا آباد

 

غزل 213 | مجموعه اشعار حسین منزوی | نشر نگاه | چاپ سوم 1391 | صفحه 296

پیوست آسمان: " متاسفانه این غزل، در فضای مجازی ابیات را غلط تغییر دادند اما

آنچه من تایپ کرده ام از روی خودِ دیوان منزوی اصلِ غزل را به طور کامل آورده ام.

در انتشار اشعار و آثار امانتدار خوبی باشیم. یاد بگیریم آثار را با کتاب نیز مطالعه کنیم. "

 



تاريخ : یکشنبه ٤ مهر ۱۳٩٥ | ۸:٠٢ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

بچه که بودم

" پاییز "

با روپوش سرمه ای از راه می رسید.

بزرگتر که شدم،

پسر همسایه بود

سربازی که اسمم را

 توی کلاهش نوشته بود

مادرش می گفت:

گروهبان جریمه اش کرده

 که هفت شب کشیک بدهد

آن وقت ها دوستت دارم را نمی گفتند

کشیک می دادند...

 

 



تاريخ : پنجشنبه ۱ مهر ۱۳٩٥ | ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

با آن دهان که رازی است، نه بسته، نه گشاده

حرفی نگفته داری؟ یا بوسه ای نداده؟

حرفی که می توان داشت، امّا نمی توان گفت

چون حرفِ کودکانی، تازه زبان گشاده

یا بوسه ای معطّل بینِ دو حسّ کج تاب

بین لب و تزلزل، بین دل و اراده

گر شرم راه بسته است، بر حرف و بوسه، با هم

بگذار تا بگردند، یک دور شرم و باده

وان گاه باش لَختی تا هر دو را ببینی

مستی سواره در پیش، شرم از پی اش پیاده

شرم ار نمی گذارد حرفِ نگفته ات را

بگذار من بگویم، لب بر لبت نهاده

باد، این دریدگی را از شرمِ غنچه آموخت

چندان که کرد شرمت، شوق مرا زیاده

رازی است با تو و عشق، مثل زمین و خورشید

عشق از تو زاده آری، امّا تو را که زاده؟

 




تاريخ : پنجشنبه ۱ مهر ۱۳٩٥ | ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

دلم را چون کلیدی می سپارم

به دستِ مهربان و گرم یارم

ــ تسلا بخش و زیبا و صمیمی ــ 

چقدر این دست ها را دوست دارم

پیوست آسمان:

" دوبیتی . از کتاب مجموعه اشعار حسین منزوی | نشر نگاه | صفحۀ 654 "

" سالروز تولد سلطان غزل حسین منزوی گرامی.. غزل هایی پر از عشق و احساس عمیق "

 




تاريخ : دوشنبه ٢٩ شهریور ۱۳٩٥ | ٩:٢٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

آدم های مهربان را کاری نداشته باش

بگذار به حال خود باشند! 

همین آدم های مهربان از دنیا که دلخور شوند،

شک نداشته باش

هوای جهان را سرمایی در برمی گیرد فراتر از عصر یخبندان! 

                                                       آسمان فردوس

 




تاريخ : یکشنبه ٢۸ شهریور ۱۳٩٥ | ۸:۳٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

درخت « باور » من برگ و بار و سایه ندارد

« دروغ » هر چه که باشد، اساس و پایه ندارد

چه باوری‌ست که چون « کوزه شکسته » در آتش

برای شعله شدن هم خمیرمایه ندارد

چنین که یافته ام دشمن حقیقی خود را

دلم به غیر « خود » از هیچ‌ کس گلایه ندارد

به استخاره سراغ از دلم مگیر که عمری‌ست

کتابی ام که به غیر از عذاب، آیه ندارد

برای صحبت آیینه‌ها به سنگ بیندیش

صریح باش، که دل طاقت کنایه ندارد

 




تاريخ : شنبه ٢٧ شهریور ۱۳٩٥ | ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

بگُشا بر رُخ میخواره، دری بهتر از این

تا زنم بر درِ میخانه، سری بهتر از این

گرچه با فتنۀ چشمِ تو شرر هاست ولی

بر درِ میکده هم شور و شری بهتر از این

مُختصر گویمت، اقبالِ تو با دُردکشان

پُر بدک نیست، ولی مُختصری بهتر از این

بین ما فاصلۀ کوه و کمر چندان نیست

بشکن از کوهِ غمِ ما کمری بهتر از این

روی در کعبۀ دل کُن اگرت شوقی هست

که نیابی سفر و همسفری بهتر از این

آستینی بفشاندم به هوای معراج

که مَلَک را نرسد بال و پری بهتر از این

گر به تاثیرِ سخن واقفی از عشق بگو

کز تو بر جای نماند اثری بهتر از این

تو به آزادگی اندر همه عالم سَمَری

سروِ من چیست به عالم ثمری بهتر از این

اشکِ شیرین چه صفا داشت که از چشم افتاد

گنجِ خسرو که نبودش گُهری بهتر از این

خواجه گنجینه به من داد و به دوشم زد و گفت:

پسری ارث نبُرد از پدری بهتر از این

حجلۀ طبعِ تو نازم که نیاراسته است

هیچ مشّاطه عروسِ هُنری بهتر از این

شُکرِ ایزد که به دُنبال بشیری رفتم

که در آفاق نیابی بشری بهتر از این

مادرِ دهر عقیم است و نزاید دیگر

پدرِ پیرِ فلک را پسری بهتر از این

شهریارا قلمت شاخ نباتِ خواجه است

که نروید به جهان نیشکری بهتر از این

پیوست آسمان:

" در بیت هشتم؛ سمر: افسانه. یعنی تو به خاطر آزادگی در عالم افسانه شده ای.

 




تاريخ : جمعه ٢٦ شهریور ۱۳٩٥ | ۸:۱٠ ‎ب.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

دیگر به بخشی از تو قانع نیستم، آری

با هر چه داری، دوست می دارم مرا باشی

یک فصل از یک قصّه؟ نه! این را نمی خواهم

می خواهم از این پس تمام ماجرا باشی

مجموعه اشعار حسین منزوی | انتشارات نگاه | چاپ سوم 1391 | صفحه 657

 




تاريخ : جمعه ٢٦ شهریور ۱۳٩٥ | ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

مانند یک واژه درون خانه

تنهایم

تنها‌یی‌ام

حتا اتاقت را گرفت از من

تا آخر این شعر این‌جایم

همین جایم

 

چیزی شبیه مرگ در خانه قدم می‌زد

آن ناگهان که...

اتفاقت را گرفت از من

حال مرا

دلبستگی‌هایم بهم می‌زد

چقدر قیافۀ شما برایم آشنا نیست | سرودۀ سید احمد حسینی | نشر نیماژ | چاپ سوم



تاريخ : پنجشنبه ٢٥ شهریور ۱۳٩٥ | ۸:۳٠ ‎ب.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

این روزها آنقدر در مشغله ها می دوَم که تا آمدن پاییز از قافلۀ شهریور جا نمانم.

خودم بی خبر بودم. دوستم امروز یادم انداخت که؛

امروز همان بیست و پنجم شهریور ماه بود که چند سال پیش این وبلاگ ساخته شد.

سال نود و دو بود.. یادش بخیر! این آسمان از قلبم جان گرفت و ایستاد.

آسمانم را چقدر با انگیزه ساختم و هنوز پا برجاست. البته به لطف خدا؛ الهی.. شکر.

در این مدت که گذشت چقدر آدم ها، دوستان و عزیزان آمدند و رفتند.

کسانی که رفتند. یا فوت کرده دیگر نیستند. آن ها که ازدواج کردند. آن ها که هنوز هستند.

همه برای من گرامی بودند. و تمام کسانی که اکنون هستند هنوز برایم گرامی هستند.

می دانم مخاطبان زیادی هر روز وبلاگم را می خوانند اما درصد بالایی خاموش هستند؛

خب آخر چرا؟! چرا باید در دنیایی که پر از سکوت است، آدم ها حرفی برای گفتن نداشته باشند؟

نه قبول نیست من این حرف ها را نمی پذیرم که حوصله و وقت نظر گذاشتن ندارید.

فکر می کنید مگر من اوقات فراغت خیلی زیادی دارم که هر روز در اینجا می نویسم؟ نه.

فقط با علاقه برنامه ریزی می کنم تا آسمانم به روز باشد

مگر این که دسترسی به اینترنت نداشته باشم یا اصلاً نباشم .

من.. آسمان فردوس.. این دخترِ ساده و آروم.. اینجا هستم؛

تا به لطف خدا یاری رسانم که حال دل آدم ها خوب و خوب تر گردد.

از تمامی کسانی که هنوز حضور دارند دلم می خواهد بگویند که هستند تا بشناسم.

در این روزگار پُر از غربت، همدیگر را.. مهربانی را.. عشق را گم نکنید. متشکرم.

                                                                               آسمان فردوس

 



تاريخ : چهارشنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩٥ | ٥:۳٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

صبح خورشید آمد

دفتر مشق شبم را خط زد

پاک کن بیهوده است

اگر این خط ها را پاک کنم

جای آنها پیداست

ای که خط خوردگیِ دفترِ مشقم از توست!

تو بگو!

من کجا حق دارم

مشق هایم را

                 روی کاغذهای باطله با خود ببرم؟

می روم

          دفتر پاکنویسی بخرم

زندگی را باید

                از سرِ سطر نوشت!

 

پیوست آسمان:

گاهی نفَس های زندگی بوی هشدار می دهد. فقط باید آرام بود.

در نبودن هایت هم، پُرم از دوست داشتنت. حسِ خوبِ قلبم لبخند بزن.. | آسمان فردوس

 




تاريخ : چهارشنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩٥ | ٥:۱٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

با روت دقیقاً همان طور رفتار می کرد که با اعداد اول. از نظر او اعداد اول ستونی بودند

که بقیۀ اعداد طبیعی به آن تکیه می کردند؛ و بچه ها بنیاد تمام چیزهای بارزش در دنیای

آدم بزرگ ها بودند.

هنوز بعضی وقت ها آن یادداشت را درمی آورم و نگاهش می کنم. شب هایی که بی خوابی

سراغم می آید یا غروب هایی که تنها هستم، وقتی هایی که یاد دوستانی که دیگر اینجا نیستند

اشک به چشم هایم می آورد. به نشانۀ سپاس به آن یک خط سرِ تعظیم فرود می آورم.

استاد و خدمتکار | نوشتۀ یوکو اوگاوا | ترجمۀ آسیه و پروانه عزیزی | نشر نگاه | ص 152

 



تاريخ : چهارشنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩٥ | ٥:٠۸ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

 اگر سَرَم، که از انکار کردگار پُرم

اگر دلم، که از اندوه روزگار پُرم

دقیق تر بنگر ــ این غبار از آینه نیست ــ

خود این منم که در آیینه از غبار پُرم

درختی ام که پر از قلب های کنده شده است

ز خالکوبی غم های یادگار پُرم

نه اهل کشتی نوح و نه سرنهاده به کوه

برای آمدنِ مرگ از انتظار پُرم

مگیر زورقِ فرسوده مرا از رود

که از خیال رسیدن به آبشار پُرم!

 




تاريخ : سه‌شنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩٥ | ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

وقتی می بینم بعضی آدم ها،

روزهای زندگی شان خالی از کتاب خواندن است، تعجب می کنم!

وقتی بعضی کشورهای جهان همه کوچک و بزرگ،

در اتوبوس و مترو کتاب به دست می گیرند

و تا یک کتاب جدید نویسنده ای معروف به چاپ می رسد،

موجی از خوانندگان جلوی کتابفروشی ها صف می کشند؛ آنگاه در کشور من چه می گذرد؟!

چرا اینقدر به مطالعه کم اهمیت هستید و به سختی برای خریدِ کتاب خرج می کنید؟

آدمی هر چقدر هم به قول خودش دانایِ همه چی تمام باشد، باز بی نیاز از مطالعه نیست!

پس آرزو می کنم مردمِ خوب سرزمینم بیشتر به کتاب انس بگیرند.

بهانه نیاور..! نه سی دی، نه فیلم، نه فضای مجازی، هیچیک جایِ کتاب را نمی گیرد!

کتاب خواندن آنقدر برایم لذت بخش است که

اگر چند روز کتاب به دست نگیرم انگار چیزی گم کرده ام.

کافی است اراده کنید با برنامه ریزی از زمان کوتاه برای چند سطر کتاب خواندن شروع کنید

بعد کم کم که انس گرفتید زمان مطالعاتی خود را بالا ببرید.

و برای این که شروع خوبی داشته باشید ابتدا از کتاب هایی شروع کنید،

که جذاب و  پر فروش بوده و مهم تر این که برای شما ساده و روان باشد؛

قرار نیست برای رسیدن به یک هدف مهم، از یک جای سخت شروع کرد.

برای یک بهانۀ خوب می توانید هر کس که این نوشته ام را می خواند،

بیاید بنویسند اکنون چه کتابی دارد می خواند

بنویسد لذت بخش ترین کتابی که خوانده چه بوده؟ پس یا علی بگو و .. بسم الله!

                                                                            آسمان فردوس

 




تاريخ : سه‌شنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩٥ | ٩:۳٩ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

نکند

عطر تنت

مدرک پرونده شود

نکند

این جسد سوخته‌ات زنده شود

 

نکند

صبح بیایند و مرا گریه کنند

نکند بُردۀ بازی تو

بازنده شود

 

نکند از تو که از هیچ پُری رد بشوم

نکند غرق تماشای‌ تو شرمنده شود

 

نکند باز به تنهایی تو بر بخورم

نکند عشق تو از قافیه‌ ها کنده شود

 

نکند حوصله‌ ات

سر برود

گریه کنی

نکند

گریه کنی شهر پر از خنده شود

 



تاريخ : سه‌شنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩٥ | ٩:۳٢ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

بهترین لحظه ها

                   روزها

                            سال ها را

با تمام جوانی

روی این پله های بلند و قدیمی

                                     زیر پا می گذارم

 

بین بیداری و خواب

رو به روی تو در لحظه ای بی کران می نشینم...

 

راستی باز هم می توانم

بار دیگر از این پله ها

                          خسته

                                  بالا بیایم

تا تو را لحظه ای بی تعارف

روی آن صندلی های چوبی

با همان خندۀ بی تکلف ببینم؟

 

بهترین لحظه ها...

لحظه هایی که در حلقۀ کوچک ما

قصه از هر که و هر کجای زمین و زمان بود

قصۀ عاشقان بود

 

راستی

روزهای سه شنبه 

پایتخت جهان بود!


پیوست آسمان:

" استاد قیصر، این شعر زیبا را برای استاد شفیعی کدکنی سروده. استاد نفست گرم. "

 




تاريخ : سه‌شنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩٥ | ۸:٥٥ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس



تاريخ : سه‌شنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩٥ | ۸:٥٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

تقدیر نه در رَمل نه در کاسه چینی ست

آیندۀ ما دورتر از آیینه بینی ست

ما هرچه دویدیم به جایی نرسیدیم

ای باد سرانجامِ تو هم گوشه نشینی ست

از خاک مرا بُرد و به افلاک رسانید

این است که من معتقدم عشق زمینی ست

یک لحظه به بخشایش او شک نتوان کرد

با این همه تردید در این باره یقینی ست

شادم که به هر حال به یادِ توام اما

خون می خورم از دست تو و باز غمی نیست

 




تاريخ : یکشنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩٥ | ٥:۱٥ ‎ب.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

دلم می خواهد داد بزنم: خدا.. کجایی!!

آنقدر دلتنگتم که عطش دارم با تمام وجود در آغوش کشم تو را.

دستانِ لرزانم را بگیر یخ کرده بی تو.

می دانم مرا می بخشی که آغازِ روز با تو از سرِ سنگدلی حرف زدم.

اگر تو نبخشی که ببخشَدَم؟ مگر غیرِ تو چه کسی را دارم..

چشمانم از اشک می سوزد تمامِ قفسۀ سینه ام به درد آمده تو کجایی آخَر؟

خودت می بینی که دیگر شب ها قلبِ خسته ام کششِ نفسِ تازه ندارد. نگاهم کن..!

                                                                              آسمان فردوس


پیوست آسمان: " دانلود آهنگ بسیار زیبای لحظه به لحظه ؛ تقدیمِ هرچه دلِ تنگ "

 




تاريخ : یکشنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩٥ | ٥:٠٠ ‎ب.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

لطفن

سکوتِ مُزمِن من را

چرا...

صدا؟

بر هم زدی

میان غزل‌ها و با

دو تِک / که حرفِ نو

که به دردم نمی‌خورد                                         

می‌آیی و

شروع همین قصه را که

لا حول ولا...

به نام عزیزت قسم

که من دلخسته‌ام

به هر چه تو گفتی:

به جز خدا

آری ـ 

همان که آتش طورش بهشتِ ماست

موسی به ناز گفت:

ـ ببینم تو را الا

ای یوسف جَمال محمّد

دلم گرفت...

از دوریت به نام عزیزت دگر بیا

این جا کسی به داد محمّد نمی‌رسد

از انفجار

تهمت و نفرین و آه و وانفسا شده زمانه

چرا دیر کرده‌ای؟!...

آقا به نام حضرت عاشق شدن بیا

 



تاريخ : یکشنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩٥ | ٤:٥٩ ‎ب.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

پیش من...

بنشین!

من از ایل و تبار گریه‌ام

پیش مـن...

که سال‌ها در انتظار گریه‌ام


پیش من...

شاید که چشم مستِ تو کاری کند

سال‌ها در انتظارت من خُمار گریه‌ام

 

فصل‌ ها نا مهربان

ــ تو مهربان باش و بمان

پیش من...

بنشین!

که من ابر بهار گریه‌ام

 

سوت اول

من!

کنارِ ریل‌های فاصله

سوت آخر

تو!

ــ خداحافظ قطار گریه‌ام

 

رفتی و

آیینه‌ هایت را سپردی

دست من

دستِ من که

دستِ من که

سنگسار گریه‌ام

 

باورت هرگز نخواهد شد

که بعد از رفــتنت

من

فقط تنها ترین سنگ مزار گریه‌ ام 

 

چسبی به نام زخم | سرودۀ سید احمد حسینی | نشر نیماژ | چاپ ششم

 

 



تاريخ : یکشنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩٥ | ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

باران اگر بهانه‌ ای برای گریستنت نبود

تو این همه از آسمانِ ابری سخن نمی‌ گفتی!

محمود می‌ داند

اما اینجا نیست

حسن همیشه می‌ گفت چطوری برادرم!


تا دیروز حرفمان یک حرف دیگر بود

اما امروز

فقط  پیِ عطرِ تو از خوابِ گُل سرخ سخن می‌گوییم.


بگذار هر چه دلشان می‌ خواهد بگویند

به من چه فصلِ سخن گفتن از ستاره دشوار است؟!

برای شما دشوار است که دروغ می‌گویید گاهی

این طوری ... صاف و ساده نیستید

که بفهمید لیموی تازه یعنی چه

بوسۀ بادْآورده یعنی چه

عشق اصلا کدام است، کجا آمده است،

توی کدام کتاب خوانده‌اید که حرف « آ »

سرآغازِ چند کلمۀ بداقبال است!


یک ذره برگرد پشت سرت را نگاه کن

وقتی که تخیلِ صندلی از جای تو خالی نیست

معنیِ ساده‌اش این است

که من شاعرم هنوز!    

 




تاريخ : شنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩٥ | ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

جانا جانا مولانا مولانا!

دریاب مرا

دریاب که دریایی تو

بگشای صدف

برگیر به کف گوهر غلتانت را

بگذار میان گوهر غلتانت جانت را

 

مولا مددی مدد مدد مولانا

جانا جانا

بردار مرا ببر به میخانۀ خود

بگذار چنان جام بکوبیم به جام

کافاق پر از شراب گردد شب و روز

 

جانا جانا مولانا مولانا!

تنها تو درین کوچۀ تنگ

دستم را می گیری

از خاکم برمی داری

نامم را می پرسی

جامم را برمی داری از خاک

پُر می سازی از مِی

می سوزانی غم را

می لرزانی رویِ چشمانم

از شادی شبنم را

در شبنم می تابانی گل را عالم را

می تابانی وی را

در ظهرِ تابستان می سوزانی دی را

هی هی هی

می نوشانی می را

پی در پی پی در پی پی در پی

جانا جانا مولانا مولانا!

کنار می رود مِه. آی نسیم سحری... | عمران صلاحی | نشر دارینوش | صفحۀ 22

 



تاريخ : پنجشنبه ۱۸ شهریور ۱۳٩٥ | ٧:۳٩ ‎ب.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

آدم ها را که می بینم؛

باز تو جور دیگری هستی 

همان جورِ خاص، دوست داشتنی.. تکرار نشدنی.

غمت را به من ببخش شکوفه شکوفه لبخند بر چشمانت می نشانم.

نه جانِ من.. کجا بروم دل خسته ام حوالیِ تو قدم می زند. لبخند بزن.. خدا هست.

                                                                             آسمان فردوس

 



تاريخ : یکشنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩٥ | ۱:۳٠ ‎ب.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

باد دارد اتاقم را می برد

اتاقم .. کتاب هایم .. پرهای پرنده هایم .. گیسوانم .. 

همه را می برد

آنگاه در سکوتی بغض نشین، تو را می آورد!

تو را..؟ نه نازنین؛ تو که نه. یاد تو را پرهیاهو بر گونه ام می کوبد.

از رندی های تو همین بس که تا می توانی اعترافِ قصۀ دل می گیری 

اما دلم را به آنچه باید قرص نمی کنی.

نازنینم..! چه شیرین هم هستی و هم نیستی. به دل تو ایمان دارم؛

تا پای ماندنم سست می شود حس می کنی می آیی،

آنقدر پُرم می کنی که محکم می ایستم که مثل همیشه بمانم

چطور می توانم کسی را تنها بگذارم که مرا تنها نگذاشت..

قسم به اشک هایی که در شبانه های غربتم فرو می ریزند دلم به روشنی نگاهِ خداست.

                                                                                    آسمان فردوس

 



تاريخ : یکشنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩٥ | ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

می دانی

آدمی از هیچ نمی میرد؛ جز دلشکستگی؟ ...

و می دانی چقدر آرام و پنهان؛ سراغت می آید؟ ...

مثل دستی که برای آخرین بار؛

روی شانه ات گذاشته می شود؛

برای وداع! ...

و می دانی دل شکستگی؛

فقط هدیۀ دردناکیست؛

که آنکه از همه؛ بیشتر دوستش داری؛

به تو می دهد؟

می دانی همه را....

و باز هم... هیچ...

 

فقط گفتم که بدانی...

 




تاريخ : یکشنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩٥ | ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

صدای خنده های تو

افتادن تکه های یخ است

در لیوان بهار نارنج

بخند!

می خواهم

گلویی تازه کنم!

پیوست آسمان: " راست می گویند پاها قلب دوم اند! من همه جا بی دلیل دنبال تو ام. "