تاريخ : پنجشنبه ٢٥ شهریور ۱٤٠٠ | ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

 

آسمان بوی حضور یار می دهد

گویی دیگر باید آمدنِ او را به یکدیگر نوید دهیم

پس بیایید با لحظه شماری پر شوقی ظاهر و باطن خویش

بویژه زبان و دیده و دل را آسمانی کنیم.خدایا مرا نجابت فاطمه گونه و علی وار عطا کن.

                                                                                      آسمان فردوس

پیوست آسمان:

" هر گونه تشابه اسمی و وبلاگ دیگری به نام آسمان فردوس را رد می کنم.

تنها وب های ـ همیشه دلتنگ آسمانم ـ و ـ مهر و ماه ـ به نام آسمان فردوس است. هر گونه کپی برداری از 

عکاسی ها و سروده ها و نوشته هایم کار ناجوانمردانه ای است مگر با ذکر نام و منبع. مخاطبان عزیز آثار

و کتب معرفی شده و سروده های شاعران را در راستای حفظ امانتداری با ذکر نام آن ها نشر دهند. متشکرم.. "



تاريخ : شنبه ٦ شهریور ۱۳٩٥ | ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

 

تمام آنچه هرگز به تو نگفتم ــ نوشتۀ سلست اینگ ــ ترجمۀ مرضیه خسروی

بهترین کتاب رمان سال 2014 . کتاب شماره یک سال 2014 سایت آمازون

نشر کتاب کوله پشتی ــ چاپ چهارم 1394 ــ 288 صفحه.

آن هم روز بعد از تولدش. بدون فکر نامه و پاکت را پاره کرد. و در همان لحظه نات از

آشپزخاه بیرون آمد.

نات گفت: « فکر می کردم باید اینجا باشی، می خواستم.. » نات متوجه صلیب قرمز روی

پاکتی که تکه های آن توی دست لیدیا بود، شد و خشکش زد.

لیدیا سرخ شد: « چیز مهمی نیست. من... . » اما او از مرزی گذشته بود و هر دوی شان

این را می دانستند.

نات نامه را قاپید: « بده به من. این مال منه. خدای من. چی کار داری می کنی؟ »

« من فقط... » لیدیا نمی دانست چطور باید کارش را توجیه کند.

نات لبۀ دو تکۀ پاره شده را به هم چسباند، انگار می تواند دوباره آن دو را یکی کند.

« این راجع به بازید من از دانشگاه است. چه فکر مزخرفی کردی؟ فکر کردی اگر این

نامه دستم نرسد، نمی توانم بروم؟ » لیدیا که همانند میت بی حرکت ایستاده بود ظاهری

احمقانه و ترحم انگیز داشت و اشک از گوشۀ چشمش سرازیر شد، اما نات اهمیتی نداد؛



تاريخ : جمعه ٥ شهریور ۱۳٩٥ | ٧:٠٠ ‎ب.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

آخر هفته دلم تنگ تر از هر روز است

جمعه ها پای دلم لَنگ تر از هر روز است

ابر چشمم پُرِ از بغض و دلم بارانی است

سوز این حنجره خوش زنگ تر از هر روز است

سر به دیوار زدن چارۀ ناچار من است

به گمانم که دلت سنگ تر از هر روز است

جمعه ها روز نجات دل عاشق گر هست

پس چرا این همه دل تنگ تر از هر روز است؟

من و یادت چه غزل ها که تغزّل کردیم

این تغزّل که خوش آهنگ تر از هر روز است

می رود جمعه ولی یاد تو از دل هرگز

در دلم عشق تو پر رنگ تر از هر روز است

 




تاريخ : جمعه ٥ شهریور ۱۳٩٥ | ۱:٠٧ ‎ب.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

معنی انتظار را

در نگاه یک جوان عاشق

در دست های یک مادر پیر

در پا به پا کردن یک پدر پشت در اتاق عمل فهمیدم

ما ادای انتظار را در می آوریم. | گروه هنری احرار


مولای ما! یا صاحب الامر.. جهان تشنۀ آمدنت توست. بیا مولا جان.

 



تاريخ : جمعه ٥ شهریور ۱۳٩٥ | ۱:٠٠ ‎ب.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

آدم ها فکر می کنند

اگر یک بار دیگر متولد شوند جور دیگری زندگی می کنند؛

شاد و خوشبخت و کم اشتباه خواهند بود

فکر می کنند می توانند همه چیز را از نو بسازند! محکم و بی نقص!

نه! مطمئن باش این حقیقت ندارد..

اگر ما جسارت طور دیگری زندگی کردن را داشته باشیم،

اگر قدرت تغییر کردن را داشته باشیم،

اگر آدم ساختن بودیم،

از همین جای زندگیمان به بعد را می ساختیم..

دوست قدرتمندم.. منتظر دوباره زندگی کردن نباش. جاده را پُر اراده ادامه بده.

 




تاريخ : پنجشنبه ٤ شهریور ۱۳٩٥ | ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

( بگذار سخن بگویم! )

 

بگذار هر چه می خواهد ببارد،

ببارد از سنگ، از سیاهی، از سکوت،

ما نومید نمی شویم

ما همچنان

سفرۀ بی سینِ خانوارِ خویش را

با الفبایِ تمام عیارِ عشق می آراییم.

این را من نمی گویم،

مادرانِ ما می گویند.


ما نباید بمیریم رویاها بی مادر می شوند | سید علی صالحی | نشر نگاه | صفحه 79



تاريخ : چهارشنبه ۳ شهریور ۱۳٩٥ | ٦:۳٤ ‎ب.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

 

کرگدن آهنی ــ نوشتۀ مصطفی علیزاده ــ نشر مروارید ــ چ اول 1394 ــ 104 صفحه.

عطا گفت:

ــ کارِت فقط شده مسخره کردن!... خیلی سطحی هستی. نه فقط تو. همه تون سطحی هستین.

فرهاد نشانه گیری کرد و ته ماندۀ سیب را پرتاب کرد توی سطل گوشۀ اتاق.

سیب افتاد داخل سطل. بشکن زد و گفت:

ــ ایول!... داشتی سه امتیازی رو؟

بعد دست هایش را به هم مالید تا خشک شود. پرسید:

ــ پس چی شده آقای عمیق؟ لابد نوشته هات. نه؟

عطا گفت:

ــ وسط این ابتذال و بی مایگی، یکی مثل منم که پیدا می شه و می خواد جدی کار بکنه و

حرف حسابی و عمیق بزنه، جلوش رو می گیرن.

فرهاد چشم هایش را تنگ کرد و گفت:

ــ تو چرا فکر می کنی همۀ دنیا باهات لج هستن؟

عطا گفت:

ــ اون بیچاره های اسیر نون، من رو بایکوت کردن.



تاريخ : سه‌شنبه ٢ شهریور ۱۳٩٥ | ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

گر چه با تقدیر ناچار از مدارا کردنم

عشق اگر حق است، این حق تا ابد برگردنم

تا بپندارم که سهمی دارم از پروانگی

پیله‌ ای پیچیده از غم‌ های عالم بر تنم

بر سر این سرو، آخر برف هم منت گذاشت

دست  زیرِ شانه‌ ام مگذار! باید بشکنم

من که عمری دل برای دوستان سوزانده‌ام

حال باید دل بسوزاند برایم دشمنم

گر چه از آغوش تو سهمی ندارم جز خیال

بوی گیسوی تو را می‌جویم از پیراهنم

عاشقی  با گریه  سر بر شانۀ یاری  گذاشت

از تو می‌ پرسم بگو ای عشق! آیا این منم؟

 



تاريخ : شنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩٥ | ٦:٠٠ ‎ب.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

همان طور که کتاب را روی زانویم گذاشته داشتم می خواندم،

نمی دانم چرا به این سطرها که رسیدم بغض سنگینی بر گلویم نشست:

بعد بی آن که خواسته باشم گریه کنم، اشک از چشم هایم سرازیر شود و بگویم:

« من کجا هستم؟ کجا گم شده ام؟ نه تقویم دارم و نه ساعتم کار می کند. حرف هیچ کس

را هم نمی فهمم. » بگویم: « این کشتی هم که همین طور می رود و می چرخد و تا آخر

دنیا هیچ مسیر مشخصی را دنبال نمی کند، کجا و در کدام ساحل از حرکت باز می ماند و

می ایستد؟ »

از بغض چشمانم پر از اشک شد.. 

اما نگذاشتم سرازیر شود نمی خواستم غربت چشمانم افشا شود.


پیوست آسمان: " سطرهایی از کتاب پرسه در خیابان های سرد، را می خواندم. "



تاريخ : شنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩٥ | ۱:٠٠ ‎ب.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

 

پرسه در خیابان های سرد ــ ناهید کبیری ــ نشر مروارید ــ چاپ دوم 95 ــ 104 صفحه.

لاله، همان طور که گوش به ترانۀ غمگین نوازندۀ ناشناس سپرده است، زیپِ کیفش را باز

می کند و دستش را به طرف پاکتی می برد که سرنوشتش در آن مثل کبوتر زخمی بال بال

می زند. باید تا ایستگاه بعدی تصمیمش را بگیرد. دیگر نمی خواهد در نقش احمقانۀ یک

همسر خوشبخت چمدان تنهایی اش را به دنبال استاد بکشد و پا به پای او از این طرف دنیا

به آن طرف برود.



تاريخ : جمعه ٢٩ امرداد ۱۳٩٥ | ٦:٠٢ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

ــ می دونی قلب مهربون چی کار می کنه؟

ــ هیچی! به آدما مهربونی می کنه!

ــ نه..

خیره نگاهش کرد. فکر کرد اما ذهنش خالی بود به جایش پُر از خستگی.

ــ نه.. ، قلب مهربون مثل گردۀ گل می مونه.

ــ هه.. گردۀ گل!؟ اونوقت زنبورش کجاست!

ــ ببین.. یک قلب مهربون به زیبایی کارِ گرده افشانی گل هست

ــ خب

ــ تا دور دست ها میره و با وجود خودش گل های زیبای دیگه ای می آفرینه.

ــ اوه.. عجب وسعتی! دست بردار پیچیده اش نکن. می فهمم..

حال خشمش فروکش کرده بود دیگر دلخور نبود دلگیر بودن در قلب او جایی نداشت.

                                                                                 آسمان فردوس

 

 



تاريخ : یکشنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩٥ | ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

دلم هوای مهتاب را کرده است. با این که زن گرفته ام چند بچۀ قد و نیم قد از صبح تا شب

لای دست و پام وول می خورند، اما خیال مهتاب مثل یک پروانه دائم توی کله ام بال بال

می زند. روی هر چه می خواهم فکر کنم می نشیند و می گوید: « پس من چی؟ »

حتی توی خواب هم صدای به هم خوردن بال های نازکش را می شنوم و سراسیمه از خواب

می پرم و می بینم مهتاب نیست.

عشق روی پیاده رو | مصطفی مستور | نشر چشمه | صفحه 115



تاريخ : یکشنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩٥ | ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

مادرم هیچ وقت یک کلمه علیه پدرم نمی زد و همیشه تاکید داشت که او مرد خوبی بود و

به شدت جذاب. او در جایی رستورانی را اداره می کرد اما جزئیات همیشه از من پنهان

نگه داشته می شد. با این حال خبر داشتم که قد بلند، انگلیسی اش کامل و در اپرا یک

خبره بود.

تصوری که از پدرم دارم مجسمه ای در یک موزه است. هر چه قدر هم که به او نزدیک

بشوم نمی توانم توجهش را جلب کنم، او بدون نگاه به پایین همین طور به دوردست خیره

است و هیچ وقت دستش را به طرفم دراز نمی کند.

وقتی به سن بلوغ رسیدم در عین ناباوری تازه فهمیدم که مرد فوق العاده ای که مادرم

توصیف می کرد ما را ول کرده و هیچ وقت حتی کوچک ترین حمایت مالی هم از ما نمرده

است. اما آن وقت دیگر علاقه ای نداشتم چیز بیشتری درباره او بدانم...

استاد و خدمتکار | یوکو اوگاوا | ترجمۀ آسیه و پروانه عزیزی | نشر نگاه | ص 42

تصویر | عکسی از نویسندۀ کتاب خانم یوکو اوگاوا

 




تاريخ : یکشنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩٥ | ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

  بنده را تا به جگر تیرِ بلایی نرسد

بر لبش از خمِ هو جامِ ولایی نرسد

این سخن مصرعِ بیت الغزلِ عشّاق است

دولتِ عشق به هر بی سر و پایی نرسد

بدترین درد که گفتند همان بی دردی است

درد از او خواه که بی درد دوایی نرسد

گلِ لبخندِ اجابت به رویت وا نشود

از دلت تا به هدف تیرِ دعایی نرسد

در حقیقت ز گدا زاده  گدا زاده تر است

پادشاهی که به فریادِ گدایی نرسد

بانگ ادعونی معبود، جهان را پر کرد

چه شده کز تو به لبّیک صدایی نرسد

طرفه بیتی است از آن شاعرِ شیرین سخنم

که به جانش ابدالدّهر بلایی نرسد

تا که از جانب معشوق نباشد کششی

کوشش عاشق بیچاره به جایی نرسد

ای نوایِ دلِ بی برگ و نوایم تو بگو

چه کند گر دلِ مسکین به نوایی نرسد

یا رب از لطف مرا چشم و دل پاکی ده

کز نگاهم به کسی تیر خطایی نرسد

این دل سوخته آرام نگیرد «میثم»

تا که از جانب دلدار ندایی نرسد

پیوست آسمان: " تصویر، عکسی از صحن مولا امام الرئوف .ع. دو روز پیش صبح "

 




تاريخ : شنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩٥ | ۱:٤٢ ‎ب.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

مدتی است نمی توانم برای تو بنویسم

چقدر پر از عاشقانه های دلم بود اما خودم دلیلش را می دانم 

ولی خودم هم می دانم دوباره دارد قلمم پر از شیدایی می شود برای نوشتن

چند شب است پی در پی خواب تو را می بینم چقدر شکسته ام که دوباره خواب تو..

و دیشب باز به خوابم پا گذاشته بودی.. عزیز من.

دستم را دور بازویت حلقه کردم سر بر شانه ات گذاشتم

شانه های خسته ام را با یک دست در بر گرفتی.

چقدر تکیه بر شانه ات آرامم کرد گویی آرامشی به قدمت چندین سال در جانم ریخت.

                                                                                 آسمان فردوس

 




تاريخ : شنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩٥ | ۱:۳٠ ‎ب.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

پشت سرش نشسته بودم سرم را جلو برده به شانه اش تکیه دادم

برگشت به چهره ام نگاه کرد گفت:

ــ حالت بده؟

ــ چطور مگه؟

ــ آخه سرت رو گذاشتی رو شونه ام

ــ نباید می گذاشتم؟

ــ نه.. خب..

سرم را از روی شانه اش برداشتم عقب تر رفته فاصله گرفتم به دیوار تکیه کردم.

                                                                               آسمان فردوس



تاريخ : جمعه ٢٢ امرداد ۱۳٩٥ | ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

من از همان اولِ بارانِ بی‌ خبر،

که ناگهان کوچه تا انتهای گفت‌ وگوی گریه خلوت شد

جوری غریب دلم روشن بود

که سرانجام یکی از همین روزهای رهگذر

دوباره به خوابِ خانه برخواهی گشت.


من از قدیم

قدیمِ همان اوقاتِ آشنا،

اوقاتِ آشنای علاقه را می‌ شناخته‌ام

من می‌ دانستم که تو باید به عمد

گُلدانِ خالیِ خانه را با خود بُرده باشی،

اما درگاه خانه هنوز

به روی رویا و گریه‌های مخفی ما باز است!

من این همه عمری‌ست

که زیرِ طاق های شکسته خوابیده‌ام ری‌را ...


من از همان اولِ بارانِ بی‌ خبر،

جوری غریب دلم روشن بود

که سرانجام یکی از همین روزهای رهگذر

قاصدی خیس از دو دیدۀ دریا می‌ آید

و صاف از سمتِ روسری‌های مانده بر بندِ رَخت

به جانبِ آفتابِ آسوده در خوابِ ابر اشاره خواهد کرد،

باید برای ما - نبیرگانِ غمگین‌ترین ترانه‌ها -

خبرِ خیری آورده باشد ...

قاصدی خیس از دو دیدۀ دریا

که شبی دور

چراغی از ردیفِ رویاها ربوده بود.


من از همان اولِ بارانِ بی‌ خبر،

می‌ دانستم زیرِ بارانیِ بلندش

دو شب‌ بوی تازه وُ

چند کلوچۀ قند وُ

پاکتِ نامه‌ ای دارد.


من از قدیم

قدیمِ همان اوقاتِ آشنا،

اوقاتِ آشنای علاقه را می‌ شناختم.


می‌ دانم

خبرِ خیری خواهد رسید.


پیوست آسمان:

" دانلود آهنگ بسیار زیبای اصلاً دلم خواست  با صدای پازل باند "    

 


 



تاريخ : جمعه ٢٢ امرداد ۱۳٩٥ | ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

یا مولانا.. یا صاحب الامر؛

بی‌ تو خیابان‌ ها یا به بن‌ بست می‌ رسد

یا آنقدر پر از پیچ و‌ خم است که تنها سردرگمی را به دنبال دارد.

زودتر بیا تا این پاهای به خواب رفته بیدار شوند و مرا به لحظه‌های آرامش تو برسانند.

کاش وقتی می‌ آیی کوچه‌ ها در خواب نباشند.

شاعران خواب نباشند. خورشید و پنجره و درخت‌ها خواب نباشند. کاش من بیدار باشم..

 




تاريخ : پنجشنبه ٢۱ امرداد ۱۳٩٥ | ۸:٠٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

از خانه بیرون می زنم اما کجا امشب

شاید تو می خواهی مرا در کوچه ها امشب

پشت ستون سایه ها روی درخت شب

می جویم اما نسیتی در هیچ جا امشب

می دانم آری نیستی اما نمی دانم

بیهوده می گردم بدنبالت چرا امشب ؟

هر شب تو را بی جستجو می یافتم اما

نگذاشت بی خوابی بدست آرم تو را امشب

ها ... سایه ای دیدم شبیهت نیست اما حیف

ای کاش می دیدم به چشمانم خطا امشب

هر شب صدای پای تو می آمد از هر چیز

حتی ز برگی هم نمی آید صدا امشب

امشب ز پشت ابرها بیرون نیامد ماه

بشکن قُرُق را ماهِ من  بیرون بیا امشب

گشتم تمام کوچه ها را یک نفس هم نیست

شاید که بخشیدند دنیا را به ما امشب

طاقت نمی آرم تو که می دانی از دیشب

باید چه رنجی برده باشم بی تو تا امشب

ای ماجرای شعر و شب های جنون من

آخر چگونه  سر کنم بی ماجرا امشب

 




تاريخ : سه‌شنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩٥ | ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

داشت در یک عصر پاییزی زمان می ایستاد

داشت باران در مسیر ِناودان می ایستاد

با لبی که کاربرد اصلی اش بوسیدن است

چای می نوشید و قلب استکان می ایستاد

در وفاداری اگر با خلق می سنجیدمش

روی سکوی نخست این جهان می ایستاد

یک شقایق بود بین خارها و سبزه ها

گاه اگر یک لحظه پیش دوستان می ایستاد

در حیاط خانه گل ها محو عطرش می شدند

ابر، بالای سرش در آسمان می ایستاد

موقع رفتن که می شد من سلاحم گریه بود

هر زمان که دست می بردم بر آن، می ایستاد

موقع رفتن که می شد طاقت دوری نبود

جسممان می رفت اما روحمان می ایستاد

از حساب ِعمر کم کردیم خود را، بعدِ ما

ساعت آن کافه یک شب در میان می ایستاد

قانعش کردند باید رفت؛ با صدها دلیل

باز با این حال می گفتم بمان، می ایستاد

ساربان آهسته ران کارام جانم می رود

نه چرا آهسته، باید ساربان می ایستاد

باید از ما باز خوشبختی سفارش می گرفت

باید اصلا در همان کافه زمان می ایستاد

 



تاريخ : شنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩٥ | ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

با من بگو که همرهِ من پیر می شوی 

یا آنکه بینِ راه، ز من سیر می شوی؟! 

ای ماهِ دوردستِ من، ای ماهیِ گُریز! 

کی در میانِ بِرکه به زنجیر می شوی؟! 

چون چکه ای ز نور، در آیینه می چِکی 

آنگاه مثلِ آینه تکثیر می شوی 

رویای صادقی که سرانجام می رسی 

یک خوابِ عاشقانه که تعبیر می شوی 

چین می خورَد نگاهِ غم انگیزِ آینه 

وقتی ز دستِ آینه دلگیر می شوی 

می روید از کویرِ گلویم، گُلی کبود 

وقتی شبیهِ بُغض، گلوگیر می شوی ! 

دست از فریب و فاصله بردار، خوبِ من ! 

داری برای خوب شُدن دیر می شوی..! 

 




تاريخ : جمعه ۱٥ امرداد ۱۳٩٥ | ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

در من کسی باز یاد تو افتاد، امشب

بانگی تو را، از درونم صلا داد، امشب

من بی‌ تو، امشب دلم شادمان نیست اینجا

بی‌ من تو هر جا که هستی دلت شاد، امشب

چشم تو روشن که افروخت بعد از چه شب‌ها

یادت چراغی در این ظلمت آباد، امشب

دیوار ذهنم پر از سایه‌های گذشته است

افتاده بر یک دگر شاد و ناشاد، امشب

یک سایه از تو که گوید: «قرار ملاقات، 

نزدیک آن بوتهٔ سبز شمشاد، امشب!» 

یک سایه از من شتابان سوی سایهٔ تو

با هم مگر سایه‌ها راست میعاد امشب؟ 

با آنچه رفته است یاد تو یاد خوشی نیست

با این همه کاش، صبحی نمی‌ زاد امشب

در ذهنم‌ ای چهره‌ ات بهترین یادگاری! 

زیبا‌ترین شعرم ارزانی‌ ات باد امشب

 




تاريخ : جمعه ۱٥ امرداد ۱۳٩٥ | ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس



تاريخ : جمعه ۱٥ امرداد ۱۳٩٥ | ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس



تاريخ : جمعه ۱٥ امرداد ۱۳٩٥ | ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

 همین که نعش درختی به باغ می افتد

بهانه باز به دست اجاق می اقتد

حکایت من و دنیایتان حکایت آن

پرنده ایست که به باتلاق می افتد

عجب عدالت تلخی که شادمانی ها

فقط برای شما اتفاق می افتد

تمام سهم من از روشنی همان نوریست

که از چراغ شما در اتاق می افتد

به زور جاذبه سیب از درخت چیده زمین

چه میوه ای ز سر اشتیاق می افتد

همیشه همره هابیل بوده قابیلی

میان ما و شما کی فراق می افتد؟

 




تاريخ : چهارشنبه ۳٠ تیر ۱۳٩٥ | ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

۱

اتاقی پر از شاخ و برگ

اتاقی که چون قایقی در علفزار می رفت

 

زنی حرف می زد

و من لال بودم

زنی می رسید

و من کال بودم

 

کلامی سر کوهساران، رها

کلامی ته دره ها

 

بهار از نفس هایش آغاز می شد

گلی سرخ در قلب من باز می شد

 

۲

تو می خواستی

برافروزی از سینه ام حرف ها

تو می خواستی

دهان مرا شعله ور سازی از گفت و گو

 

دریغا ز کبریت خیسی

 

تو می خواستی استخوانم بسوزی

تو می خواستی بندبندم بگوید تو را دوست دارم

تو چیزی نمی گفتی و سخت می خواستی

 

برایت کمی آتش آورده ام

 

۳

لبم تاول عشق دارد ز دستان تو

لبم را به بازی گرفتی

گلی خنده زد

 و از پشت گل، صبحِ روشن دمید

 

جنون از لب عشق سر می رود

بیا با لبانت لبم را ببند

 

۴

نمی شد نگاهت کنم

در آن چشم ها 

پلنگی کمین کرده بود

 

دلم ضعف می رفت

نمی شد در آن جنگل بی کران پا نهاد

دل از راه دیگر گریخت.

 



تاريخ : چهارشنبه ۳٠ تیر ۱۳٩٥ | ٩:٥٩ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد

یاد حریفِ شهر و رفیقِ سفر نکرد

یا بختِ من طریقِ مروت فرو گذاشت

یا او به شاهراهِ طریقت گذر نکرد

گفتم مگر به گریه دلش مهربان کنم

چون سخت بود در دل سنگش اثر نکرد

شوخی مکن که مرغِ دلِ بی‌قرارِ من

سودایِ دامِ عاشقی از سر به درنکرد

هر کس که دید رویِ تو بوسید چشمِ من

کاری که کرد دیدۀ منِ بی نظر نکرد

من ایستاده تا کُنمش جان فدا چو شمع

او خود گذر به ما چو نسیمِ سحر نکرد

 




تاريخ : یکشنبه ٢٧ تیر ۱۳٩٥ | ۱:٤٥ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

وقتی که تو نیستی

من حزن هزار آسمان بی اردی‌بهشت را

گریه می‌ کنم.


فنجانی قهوه در سایه‌ های پسین،

عاشق‌شدن در دی‌ ماه،

مردن به وقت شهریور.

وقتی که تو نیستی

هزار کودک گمشده در نهان من

لای‌ لای مادرانۀ ترا می‌ طلبند.


درها بسته و کوچه‌ها مغمومند.

چشم کدام خسته از آواز من

خواهد گریست؟

سفر بنام تو، خانه

خانه بنام تو، سینه

سینه بنام تو، رگبار.    

 




تاريخ : جمعه ٢٥ تیر ۱۳٩٥ | ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

صدایت را

جرعه ــ جرعه

می نوشم

مستانه سبز می شوم و شاخ و برگ می دهم

جوانه ها دهان می گشایند

و نام تو را می خوانند

چه لبان شناوری داری

در آب های صدا

 

چشمانم را می بندم 

و تن به صدایت می سپارم

نام کوچکم

در صدایت شکفته می شود

 

پیوست آسمان:

" شعرِ کاملِ غزل های فراقی یوسف پنج صفحه است 

  بسیار زیباست که دفعۀ بعد کامل آن را خواهم گذاشت. از کتاب پشت دریچۀ جهان "



تاريخ : جمعه ٢٥ تیر ۱۳٩٥ | ٩:٠٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

پشت روز روشنم، شام سیاهی دیگر است

آنچه آن را کوه خواندم، پرتگاهی دیگر است 

شاید از اول نباید عاشق هم می شدیم

این درست اما جدایی اشتباهی دیگر است 

در شب تلخ جدایی عشق را نفرین مکن

این قضاوت انتقام از بی گناهی دیگر است 

روزگاری دل سپردن ها دلیل عشق بود

اینک اما دل بریدن ها گواهی دیگر است

درد دل کردن برای چشم ظاهربین خطاست

آنچه با آیینه خواهم گفت آهی دیگر است