تاريخ : چهارشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩٢ | ۳:٠٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

خدایا؛

چه سکوتِ شبانۀ زیبایی در خلوتِ تو دارم

دوست داشتم همیشه فقط من بودم و تو

در کنارِ ابدیتِ این لحظۀ ناب.

مهربان خدایِ من!شانۀ هق هق هایم را گم کرده ام.کجاست آخر؟

خدا،این شانۀ گریه هایِ غریبم کی می خواهد بیدار شود از خوابِ بی خبری؟

خدا؛این چه رسمی است؟چیزی را داشته باشم اما گم کرده باشم.

به هر که بگویم خنده اش می گیرد و مسخره ام می کند.

مگر می شود چیزی را داشته باشی اما گم کرده باشی!

باز دارم هذیان گویی می کنم...

شاید مثل کودکی شده ام که از ساعت خوابم گذشته و نمی فهمم چه می گویم.

خدای عزیز؛اغلب خواب برایم تلخ است بیداری را بیشتر دوست دارم.

خدا..عزیزِ جانم!خیلی دوستت دارم..

                                               آسمان فردوس




تاريخ : سه‌شنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩٢ | ٧:۱٠ ‎ب.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

امید به ما امکان می دهد تا پس از عبور از رگبار تند مصیبت،

باز به نفع زندگی رأی بدهیم.

امید من،

از کرانه های وجودِ مادی من فراتر می رود.

امید نهایی همۀ ما،

خداست.

پیوست:«نورِ یاد خدا را در دلت روشن نگه دار تا امید در دلت زنده بماند.»



تاريخ : سه‌شنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩٢ | ٩:۳٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

 

برای دلدادگان عالم

هر روز،تجلیِ روز عشق است.

چون نَفَس هایِ بی قرارانۀ عاشق با ضربانِ عشق در تپش است!

چون قلبِ پر تپش ِ آسمانِ کوچک و ساده.

با توام نازنین!که نمی دانم..چقدر از درونم با خبری!

تو را بسیار دوست دارم و دلت لبریز از آرامش.

نازنینم همیشه بهترین ها را برایت آرزو می کنم حتی اگر

حتی اگر روزی دیگر آسمان نباشد و سکوت بر قلبِ پر تپشم حکمفرما شود..

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

روز عشق بر تموم عزیزان دلم مبارک.

زندگیتون و کامتون شیرین به لحظات خوش عشق و خوشبختی.

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

و اما تو نازنین!

می دانم این روزها خیلی خسته ای..

می دانم که روزهای پر مشغله ای را داری پشت سر می گذاری.

بهترین آرزویم و دعایم را توشۀ روزانه ات می کنم

و

برای رفعِ خستگی ات،

تو را ای مهربان به یک چایِ دو نفرۀ لبریز از گرمایِ مهر و صمیمیت مهمان می کنم.

 

 



تاريخ : دوشنبه ٢۸ بهمن ۱۳٩٢ | ٦:٢۱ ‎ب.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

تو می توانی سکوت کنی

اما من

به تو که می رسم

سکوت برای تپش هایم سنگین است

با حرف زدنم برایِ تو

دارم

به قلب ِ از نفس افتاده ام رحم می کنم!

پس جسارتم در دنیایِ سکوتت را به مهربانی ات ببخش نازنین.

                                                                                 آسمان فردوس

 



تاريخ : دوشنبه ٢۸ بهمن ۱۳٩٢ | ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

رفتنت آغاز ویرانیست حرفش را نزن

ابتدای یک پریشانیست حرفش را نزن

گفته بودی چشم بردارم من از چشمان تو

چشمهایم بی تو بارانیست حرفش را نزن

آرزو داری که دیگر بر نگردم پیش تو

راه من با اینکه طولانیست حرفش را نزن

دوست داری بشکنی قلب پریشان مرا

دل شکستن کار آسانیست حرفش را نزن

عهد بستی با نگاه خسته ای محرم شوی

گر نگاه خسته ما نیست حرفش را نزن

خورده ای سوگند روزی عهد خود را بشکنی

این شکستن نا مسلمانیست حرفش را نزن

خواستم دنیا بفهمد عاشقم گفتی به من

عشق ما یک عشق پنهانیست حرفش را نزن

عالمان فتوی به تحریم نگاهت داده اند

عمر این تحریم ها آنیست حرفش را نزن

حرف رفتن می زنی وقتی که محتاج توام

رفتنت آغاز ویرانیست حرفش را نزن





تاريخ : دوشنبه ٢۸ بهمن ۱۳٩٢ | ۸:٤٢ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

دشت های سوزان ــ صادق کرمیار ــ نشر نیستان.

ترکان خاتون خشمگین شد.لحظه ای به وریده نگاه کرد و بعد جلو رفت و سیلی محکمی به گوش او زد و به سمت در رفت.جلو در ایستاد و برگشت.گفت:

«آن قدر این جا می مانی تا گیس هایت مثل دندان هایت شود،چموش!»

ترکان در را باز کرد.خواست بیرون برود.یک لحظه چیزی به خاطرش رسید.با صدای بلند پلنگ را صدا زد:

«وریده!وریده!»

پلنگ وارد اتاق شد.

نورا خانم نگران به پلنگ نگاه کرد.گفت:

«می خواهی چه کنی ترکان خاتون؟»

«شما بیرون بروید!»

نورا خانم ترسیده بیرون رفت.ترکان خاتون نگاهی به وریده و نگاهی به پلنگ کرد.در را بست و وریده را با پلنگ تنها گذاشت و بیرون رفت.

پلنگ با دیدن وریده دندان نشان داد.وریده بی حرکت ایستاده و در چشم های پلنگ خیره شد.پلنگ هم..

(این پستی است  ثابت با سطرهایی از کتاب هایی که تا کنون خوانده ام.دوستان عزیزم! چون با وجود مشغله زیاد، برای این پست ها، وقت می گذارم؛ پس لطف کنند در صورت استفاده و کپیِ پست به نام وبلاگ و منبع مورد استفاده اشاره کنند تا راضی باشم.متشکرم)



تاريخ : دوشنبه ٢۸ بهمن ۱۳٩٢ | ۸:٢٧ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

نازنین!

تا نفس برایم باقی است

همیشه بدهکار مهربانی ات خواهم ماند.

آسمانت

 

 



تاريخ : یکشنبه ٢٧ بهمن ۱۳٩٢ | ٩:٥٥ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس
تاريخ : سه‌شنبه ٢٢ بهمن ۱۳٩٢ | ٢:۳٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

حال این روزهایم را نمی فهمم

باز شده ام بید مجنون

مدام در حال لرزیدنم..سر در نمی آورم !آخر از کدامین سرما؟!

نازنین..!

اگر بگویم از تو دلگیرم..چه داری بگویی؟!!

مراقب باش دل که زیاد بگیرد از کسی،خواهد رفت مرخصی!!

نازنین..!

پرنده های دلتنگی در دلم پر پر می زنند

همه را

پرواز می دهم به سوی آسمان دلت!

تا بفهمی،

چه کرده اند با من..!

باشد..ملالی نیست!سکوت را ارمغان حضورِ بی حضورت می کنم.

و مرخصی..!!

                          آسمان فردوس

 



تاريخ : دوشنبه ٢۱ بهمن ۱۳٩٢ | ٧:٠٥ ‎ب.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

«من دلی دارم که هر جا می برم گم می کنم»

تا خودم را قاطی احساس مردم می کنم

بعدِ عمری زندگی دست خودم را خوانده ام

بی خودی خود را به هر شکلی تجسّم می کنم

گاه در آیینۀ این شـــــعرها گرییده ام

گاه وقتی شعر می خوانم تبسّم می کنم

این غزل ها بوی اندوه خودم را می دهند

من ولی مثل شما آن را تکلّم می کنم

سال ها مثل شما می خواستم باشم،نشد

من به این خاطر دلم را بین تان گم می کنم

 

 



تاريخ : دوشنبه ٢۱ بهمن ۱۳٩٢ | ۱:٥٢ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

با شما طایفه زنده کش مرده پرست هستم!

تا کی می خواهید تیری شوید بر قلب یکدیگر؟!

تا کی می خواهید سوهان روح یکدیگر باشید؟!

تا کی حب و بغض؟!!

تا کی بی مهری و کدورت؟!

تا کی غرور و فقط خود را دیدن؟!

با همۀ شما هستم!!

راضی نیستم،

وقتی از میانتان رفتم و همنشین خاک شدم،

مرا عزیز خود و بهترین کس خطاب کنید!!

پس سر قبرم ضجه نزن و بیهوده اشک نریز!!

تا زنده هستیم همدیگر را دریابیم!

بس است این همه تنها گذاشتن همدیگر و زندگی کردن تنها در دنیای خود!

برایم گریه راه نیانداز!راضی نیستم!

 



تاريخ : یکشنبه ٢٠ بهمن ۱۳٩٢ | ۱:٠٢ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

امشب هر آنچه حوصله باقی است

در جامِ عطش ریختم

حال درونم پُر از خالی است

باز شبانه های دلتنگی

و

نفس هایم معطر به هوای تو!

همیشه ارمغان دلتنگی ات بوی تلخ بی حوصلگی است

 

من لیلی می شوم

و تو...

راستی مجنون کجاست..؟!

                                    آسمان فردوس

 



تاريخ : یکشنبه ٢٠ بهمن ۱۳٩٢ | ۱:٠٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

حرفهای ما هنوز ناتمام...

تا نگاه می کنی:

وقت رفتن است

بازهم همان حکایت همیشگی !

پیش از آنکه با خبر شوی

لحظۀ عزیمت تو ناگزیر می شود

آی...

ناگهان

چقدر زود

دیر می شود!

 

 



تاريخ : یکشنبه ٢٠ بهمن ۱۳٩٢ | ۱:٠٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

نام من عشق است آیا می‌‏شناسیدم؟

زخمی‌ام -زخمی سراپا- می‌‏شناسیدم؟

با شما طی‌‏ کرده‌‏ام راه درازی را

خسته هستم -خسته- آیا می‌‏شناسیدم؟

راه ششصد ساله‌‏ای از دفتر حافظ

تا غزل‌‏های شما، ها، می‌‏شناسیدم؟

این زمانم گرچه ابر تیره پوشیده‌است

من همان خورشیدم اما، می‌‏شناسیدم

پای رهوارش شکسته سنگلاخ دهر

اینک این افتاده از پا، می‌‏شناسیدم؟

می‌‏شناسد چشم‌‏هایم چهره‌‏هاتان را

همچنانی که شماها می‌‏شناسیدم

اینچنین بیگانه از من رو مگردانید

در مبندیدم به حاشا، می‌‏شناسیدم!

من همان دریا یتان ای رهروان عشق

رودهای رو به دریا! می‌شناسیدم

اصل من بودم، بهانه بود و فرعی بود

عشق قیس و حسن لیلا می‌‏شناسیدم؟

در کف فرهاد تیشه من نهادم، من!

من بریدم بیستون را می‌شناسیدم

مسخ کرده چهره‌‏ام را گرچه این ایام

با همین دیوار حتی می‌‏شناسیدم

من همانم مهربان سال‌‏های دور

رفته‌‏ام از یادتان؟ یا می‌‏شناسیدم؟

 

 



تاريخ : شنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩٢ | ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

پاییز 59 ــ خاطرات زهرا ستوده ــ تدوین و نگارش دکتر سیده رقیه میر ابوالقاسمی ــ نشر سوره مهر.

بین راه وقتی فهمید منیژه به طرف مجتمع جنگ زده ها می رود و من هم جنگ زده هستم،با

لحنی بی ادبانه و مثلاً با شوخی به منیژه گفت:

«میخوای این جنگ زده منگ زده ها رو برسونی؟!»

ظاهراً حتی حضور من هم برایش مهم نبود چه برسد به اینکه به ناراحت شدنم فکر کند!با

عصبانیت گفتم:«منیزه این بود اون کسی که اونقدر تعریفشو می کردی؟اینکه حتی شعور

حرف زدن نداره!»خانم ماتش برد.انتظار چنین واکنشی را نداشت.به سرعت گفت:«من

شوخی کردم.منظوری نداشتم.»گفتم:

«تو منظوری نداشتی و این جور حرف زدی؟آدم باید حرفشو مزه مزه کنه بعد بگه.می دونی

این جنگ زده منگ زده ها چی بودن و چی شدن؟اگه یه روز جای اونا باشی به ذلت می

افتی!»

ضد حمله ام آن قدر قوی بود که دختر بی ادب را به دست و پا انداخت.تا رسیدن به مجتمع

ما،آن قدر عذر خواست که گمان کنم در تمام عمرش آن قدر عذرخواهی نکرده بود.

(این پستی است  ثابت با سطرهایی از کتاب هایی که تا کنون خوانده ام.دوستان عزیزم! چون با وجود مشغله زیاد، برای این پست ها، وقت می گذارم؛ پس لطف کنند در صورت استفاده و کپیِ پست به نام وبلاگ و منبع مورد استفاده اشاره کنند تا راضی باشم.متشکرم)



تاريخ : جمعه ۱۸ بهمن ۱۳٩٢ | ۱:٢۱ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

نازنینم رنجش از دیوانگی هایم خطاست

عشق را همواره با دیوانگی پیوند هاست

شاید این ها امتحان ماست با دستور عشق

ورنه هرگز رنجش معشوق را عاشق نخواست

چند می گویی که  از من شکوه ها داری به دل؟

لب که بگشایم مرا  هم با تو چندان  ماجراست

عشق را ای یار با معیار بی دردی مسنج

علت عاشق٬ طبیب من! ز علت ها جداست

با غبار راه معشوق است  راز آفتاب

خاک پای دوست در چشمان عاشق توتیاست

جذبه از عشق است و با او بر نتابد هیچ کس

هر چه تو آهن دلی او بیشتر آهنرباست

خود در این خانه نمی خواند کسی خط خرد

تا در این شهریم آری شهریاری عشق راست

عشق اگر گوید به می سجاده رنگین کن ، بکن

تا در این شهریم، آری شهریاری عشق راست

عشق یعنی زخمه ای از تیشه و سازی ز سنگ

کز طنینش تا همیشه بیستون غرق صداست

 

 

 



تاريخ : جمعه ۱۸ بهمن ۱۳٩٢ | ۱:۱٩ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس
دیده هامان ز فراق است که بارش دارد

قلب ها از تپش عشق تو لرزش دارد

چشم پر خون من هر سال ز دوری و فراق

روزهایی که نبودید شمارش دارد

گرچه از غصۀ دوری شما میسوزیم

فکر یک لحظه وصال است که ارزش دارد

امیرفرخنده
 

 

 



تاريخ : جمعه ۱۸ بهمن ۱۳٩٢ | ۱:٠۳ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

از غم خبری نبود اگر عشق نبود

دل بود ولی چه سود اگر عشق نبود؟

بی رنگتر از نقـــطۀ موهومی بود

این دایرۀ کبود اگر عشـــــق نبود

از آینه ها غبار خـــــــــاموشی را

عکس چه کسی زدود اگر عشق نبود؟

در سینۀ هر سنگ دلی در تپش است

از این همه دل چه سود اگر عشق نبود؟

بی عشق دلم جز گرهی کور چه بود؟

دل چشم نمی گشود اگر عشق نبود

از دست تو در این همه سرگردانی

تکلیف دلم چه بود اگر عشق نبود؟

 

 



تاريخ : پنجشنبه ۱٧ بهمن ۱۳٩٢ | ٤:۱۱ ‎ب.ظ | نويسنده : آسمان فردوس



تاريخ : پنجشنبه ۱٧ بهمن ۱۳٩٢ | ۳:٠٤ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس
تاريخ : پنجشنبه ۱٧ بهمن ۱۳٩٢ | ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

زمستان پوستین افزود بر تن کدخدایان را

ولیکن پوست خواهد کند ما یک لا قبایان را

ره ماتم سرای ما ندانم از که می پرسد

زمستانی که نشناسد در دولت سرایان را

به دوش از برف بالاپوش خز ارباب می آید

که لرزاند تن عریان بی برگ و نوایان را

به کاخ ظلم باران هم که آید سر فرود آرد

ولیکن خانه بر سر کوفتن داند گدایان را

طبیب بی مروت کی به بالین فقیر آید

که کس در بند درمان نیست درد بی دوایان را

به تلخی جان سپردن در صفای اشک خود بهتر

که حاجت بردن ای آزاده مرد این بی صفایان را

به هر کس مشکلی بردیم و از کس مشکلی نگشود

کجا بستند یا رب دست آن مشکل گشایان را

نقاب آشنا بستند کز بیگانگان رستیم

چو بازی ختم شد بیگانه دیدیم آشنایان را

به هر فرمان آتش عالمی در خاک و خون غلطید

خدا ویران گذارد کاخ این فرمانروایان را

به کام محتکر روزی مردم دیدم وگفتم

که روزی سفره خواهدشد شکم این اژدهایان را

به عزت چون نبخشیدی به ذلت می ستانندت

چرا عاقل نیندیشد هم از آغاز پایان را

حریفی با تمسخر گفت زاری شهریارا بس

که میگیرند در شهر و دیار ما گدایان را

 



تاريخ : سه‌شنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩٢ | ۳:٠٥ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

با چشم هایت حرف دارم

می خواهم ناگفته های بسیاری را برایت بگویم

از بهار،

از بغض های نبودنت،

از نامه های چشمانم...که همیشه بی جواب ماند

باور نمی کنی!؟

تمام این روزها

با لبخندت آفتابی بود

اما

دلتنگی ... رهایم نمی کند،

به راستی...

عشق بزرگترین آرامش جهان است.

 

پیوست:

فکر نمی کنی گاهی چقدر زود دیر می شود..دیر آمدی!نگرد نیست..!!!

من این گونه نبودم..شما مرا اینطور کردی!

نمی دانم من به بقیه بد کردم یا تو به من بد کردی یا او به من..نمی دانم.

به قلبت رجوع کن می فهمی!اگر هم چیزی دستگیرت نشد مهم نیست..

ای کاش واقعاً آسمان بودم تا همیشه نظاره گرت باشم.

دلم شانه ای برای تکیه گاه گریه هایم می خواهد.

ای کاش الان در زیر دانه های برفی که دارد می بارد بودم تا حرارت قلبم فرو نشیند.


 



تاريخ : سه‌شنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩٢ | ۳:٠۱ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

و تو

هر جا و هر کجای جهان که باشی

باز به رویاهای من بازخواهی گشت

تو مرا ربوده٬ مرا کشته

مرا به خاکستر خواب ها نشانده ای

هم از این روست که هر شب

تا سپیده دم بیدارم

عشق همین است در سرزمین من

من کشندۀ خواب های خویش را

دوست می دارم.

 



تاريخ : سه‌شنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩٢ | ٢:٤٥ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

وقتی که تو نیستی

دنیا

چیزی کم دارد

مثل ِ کم داشتن ِ یک وزیدن ، یک وا‍ژه ، یک ماه !! ...

من فکر می کنم در غیاب ِ تو

همۀ خانه های ِ جهان خالیست !

همۀ پنجره ها بسته است !

وقتی که تو نیستی

من هم

تنهاترین اتفاق ِ بی دلیل ِ زمین ام !! ...

واقعا ...

وقتی که تو نیستی

من نمی دانم برای گم و گور شدن (!)

به کدام جانب ِ جهان بگریزم ...

 



تاريخ : سه‌شنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩٢ | ٢:٤٥ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

ای همنفس ! با من بمان امشب هوای گریه دارم

این لحظه های غربت و غم را برای گریه دارم

دارم غمی پنهان گداز و ، مردم چشمم گواه است

در برق این آیینۀ روشن صفای گریه دارم

من بی بهارم ، قاصد پاییز توفانزای تلخم

من ابر باران خیز غمگینم ، هوای گریه دارم

با یاد گل هایی که از این باغ توفان دیده رفتند

چون جویبار فصل پاییزی نوای گریه دارم

دارم لبی نا آشنا با خنده های شادمانی

اما نگاهی دردمند و آشنای گریه دارم

تا کی نگریم ؟ پنجه بیداد خاموشی مرا کشت

امشب در این خلوت امیدِ های های گریه دارم

زین کلبه غمگین مرو تا سر به دامانت گذارم

در کنج این غربتکده ماتم سرای گریه دارم

بر شانه ات سر می نهم تا با فراق دل بگریم

با این همه اندوه خود، شادم که جای گریه دارم!

 



تاريخ : دوشنبه ۱٤ بهمن ۱۳٩٢ | ۸:٠٥ ‎ب.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

سلام دوستان بزرگوارم..

یکی از دوستان عزیز من بیمارستانه و خیلی محتاج دعا هست..بعد دعا برای مولام مهدی.ع. برای دوست منم دعا کنید..متشکر..

آبجی جونم!خواهر گلم!امیدوارم هر چه زودتر از بیمارستان مرخص بشی و اون اتفاق ناگوار نیافته..

خواهری!عزیزم..زودتر بیا..!!!خیلی نگرانتم..خیلی...

دوست دیگرم هم به خاطر بیماری قلبی بیمارستانه..

خدایا همۀ مریض های محتاج به دعا رو شفا بده...!!



تاريخ : دوشنبه ۱٤ بهمن ۱۳٩٢ | ٩:۳۸ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

مجموعه شعر«دستور زبان عشق» ــ قیصر امین پور ــ نشر مروارید.

«تو می توانی؟»

من

سال های سال مُردم

تا اینکه یک دم زندگی کردم

 

تو می توانی

یک ذره

یک مثقال

مثل من بمیری؟



تاريخ : دوشنبه ۱٤ بهمن ۱۳٩٢ | ٧:٤۱ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

سلام عزیزان.بعد از مدت ها دوباره فرصت کردم تا اصطلاح دیگری را برای شما بگذارم.

بی شک بارها اصطلاح«کن فیکون شدن» را شنیده اید یا در صحبت های خود به کار بردید.

«کن فیکون شدن» اسم مرکب و در واقع جملۀ فعلیه است و معنای لفظی آن«باش پس

می باشد» هست.و کنایه از عالم موجودات می باشد.این اصطلاح از آیۀ قرآن گرفته شده

با این مضمون که «وقتی خداوند اراده نمود هستی را بیافریند فرمود کن فیکون یعنی باش و موجود شد»

اما خیلی جالب است که این اصطلاح در غیر معنای آن کاربرد پیدا کرده چون در ادبیات

عامیانه «کن فیکون شدن» در معنای عکس آن به کار می رود.

به عنوان مثال ما بچه که بودیم و خانه را به هم می ریختیم مادرم می گفت:«باز که

خونه رو کن فیکون کردید!!»(یعنی باز که تموم خونه رو بهم ریختید.)

امیدوارم استفاده برده باشید.



تاريخ : دوشنبه ۱٤ بهمن ۱۳٩٢ | ٤:۱۳ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

              کجایی..

                         که عطر دست هایت

                                                 دلتنگی ام را به باد می سپارد...

 



تاريخ : یکشنبه ۱۳ بهمن ۱۳٩٢ | ٧:٢٦ ‎ب.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

سلام!

یه چیزی براتون تعریف کنم!لبخند

کم مونده بود ماهی قرمزم رو منجمد کنم!

پریشب یه چیزی جا به جا کردم مجبور شدم تنگ ماهی قرمزم رو بگذارم کنار پنجره

اما یادم رفت بردارم!!تا دیشب که یه دفعه چشمم به تنگ افتاد

دیدم ماهی بیچاره بی حرکت مونده اول فکر کردم خواب تشریف دارهخواب

دیدم نه آب تنگ خیلی سرده.طفلک ماهیه چند دقیقه قشنگ می لرزید

می رفت رو ویبره بعد بی حرکت می شد دوباره می رفت رو ویبره و ..ناراحت

دلم براش سوخت!چه کاری کردم!!!یه لحظه چیزی به ذهنم رسید نیشخند

رفتم نصف آب جوش رو با نصف آب شیر معمولی قاطی کردم بعد

ماهی منجمدم رو انداختم تو آبیولبله..!!نمی دونید چه شوکی شد!آبش داغ نبوداخنده

بعد چند دقیقه دیدم شروع کرد به تکون خوردن ولی چشمتون روز بد نبینه

تا چند ساعت مثل شوک الکتریکی یهو تکون شدید می خورد

بعد دور خودش می چرخید و دوباره تکرارنیشخندبالاخره مهم این بود که نجاتش دادم

و امسال عید بدون ماهی نموندماوهتجربه خوبی بودخنده

 



تاريخ : یکشنبه ۱۳ بهمن ۱۳٩٢ | ٤:۱٧ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

دیوانگی زین بیشتر؟ زین بیشتر ، دیوانه جان

با ما ، سر دیوانگی داری اگر ، دیوانه جان

در اولین دیدار هم بوی جنون آمد ز تو

وقتی نشستی اندکی نزدیک تر دیوانه جان

چون می نشستی پیش من گفتم که اینک خویش من

ای آشنا در چشم من با یک نظر دیوانه جان

گفتیم تا پایان بریم این عشق را با یک سفر

عشقی که هم آغاز شد با یک سفر دیوانه جان

کی داشته است اما جنون در کار خویش از چند و چون

قید سفر دیوانه جان ! قید حضر دیوانه جان

ما وصل را با واژه هایی تازه معنا می کنیم

روزی بیامیزیم اگر با یکدیگر دیوانه جان

تا چاربند عقل را ویران کنی، اینگونه شو

دیوانه خو، دیوانه دل، دیوانه سر، دیوانه جان

ای حاصل ضرب جنون در جانِ جانِ جانِ من

دیوانه در دیوانگی دیوانه در دیوانه جان

هم عشق از آنسوی دگر سوی جنونت می کشد

گیرم که عاقل هم شدی زین رهگذر دیوانه جان

یا عقل را نابود کن یا با جنون خود بمیر

در عشق هم یا با سپر یا بر سپر دیوانه جان

 

 

 



تاريخ : جمعه ۱۱ بهمن ۱۳٩٢ | ٤:٢۱ ‎ب.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

مولای عزیز فقط به خاطر تو..

 

این هفته خیلی ساده و خودمانی می گویم:

ای قرار بی قراری های این قلب خسته و از نفس فتاده

ای حضور آرامش بخش وجود ما

مولای دلبندم!

تو بیا ..سر شوقم را با تمام وجود بر زیر قدوم مبارکت تقدیم می کنم..

بیا حتی آسمان هم خسته است چه برسد به مردم زیر گنبدش!

بیا جان ها را دیگر قراری نیست..!!!

پیوست:بر طلعت حق نمای مهدی صلوات!

 

 

 



تاريخ : پنجشنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٢ | ۳:۳٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

تمام دارایی آسمانی ام شده ؛

آرامش و تنهایی و مهربانی و..مشق عشق!

آرامش..

خودم گاهی از آرامش خودم رنج می برم .

چقدر بد است آرامشت را به حساب بی درد بودنت بگذارند!

تنهایی..

آری این همه دور و برت را گرفته باشند و باز تو تنها باشی.

در این تنهایی دیگر رنجی نیست از آن لذت می برم چون قاطی دنیای بقیه نیستم

خلوت دنجی است که فروشی نیست!

مهربانی..

چه واژۀ لطیف و پر حرارتی، خورشید را در خاطرم زنده می کند.

خدایت در دریای مهربانی اش غرقت کند می فهمی مهربانی چیست!

مشق عشق..

عشق.آه عشق.آی عشق.از آن لحظه ای که به این دنیا چشم گشودم،

مشق عشق می کنم تا کنون و ثانیه به ثانیه عاشق تر و دلسوخته تر!

فرشته چه داند که عشق چیست!خوشا به حالِ منِ آدمِ عاشق..

                                                                               آسمان فردوس


پی نوشت آسمان:

خیلی خسته ام منتظرم یکی به من بگوید بس است تو بنشین بقیۀ راه با من..

اما کو نیمکتی برای استراحت..

 



تاريخ : چهارشنبه ٩ بهمن ۱۳٩٢ | ٧:٢٤ ‎ب.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

دوستان گلم ببخشید که این روزها حال و احوال آسمونم خیلی ابری است..

می دونم به مهربونی شما ظلم کردم..شرمنده..

پس

برای این که حال و هوایی عوض بشه اینم یه تصویر با مزه!

آفرین به این پدر همه فن حریف!تشویق


 

از مجری بسیار خوبمون آقای سید علی ضیا هم خیلی ممنونم که درس خوبی بهم داد.

با آرزوی استجابت دعاهای قلبی ایشون.

 



تاريخ : سه‌شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٢ | ٧:٤٠ ‎ب.ظ | نويسنده : آسمان فردوس
تاريخ : سه‌شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٢ | ٥:۳۸ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

تو باز آمدی اما

طنین سکوتت چقدر سنگین است

ناگفته کجا رفتی؟!

نگو همین.حکایت پیشین است

درنگی؟!حرفی؟!دردی؟!تسکینی؟!نبود؟!چرا همیشه همین است؟!

باشد..!

دوباره سکوتم،دوباره ناگفته.

و باز صبورم و تسلیم؛خاطرت در نبودت نیز تسکین است

تو باز می روی و من

پر حرفم و حرفی نیست

فقط مهربان!

ببخش دگر بار..بغضم بدرقه شده به همراهت..!

                     آسمان فردوس

 



تاريخ : سه‌شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٢ | ٤:۳۸ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

آخر خوش انصاف دویست سیصد هزار تومان بابت مجسمه و دکوری می دهی

و گوشۀ پذیرایی ات می گذاری که چه؟!

برای زیبایی خانه ات؟!که از بقیه عقب نمانی؟!

پس زیبایی خانۀ دلت را با چه تزیین می کنی؟!!تا چه قیمتی حاضری برایش پرداخت کنی؟

همان دویست سیصد هزار تومان که گاهی حتی از این بیشتر هم می خری،

حاضری بدهی در این زمستان تا تن چند کودک بی پناه در سرمای بیرحمانۀ فقر

نلرزند؟!حاضری چنین قیمتی را بدهی تا شکم گرسنه ای سیر شود؟!

تماشای کدامیک لذت بخش تر است؛

تماشای مجسمه های لوکس گوشۀ پذیرایی ات یا لبخند معصوم کودکی گرسنه؟!!

مطمئن باش چشم تجمل پرستان از این دکورها و تجملات سیر است.

پس خود را فریب مده و نگاهت را تغییر ده!



تاريخ : سه‌شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٢ | ۳:٠٤ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

کسی می آید ــ مریم ریاحی ــ نشر پرسمان

خورشید رویش را گرفت و از روی نیمکت برخاست و به حسام نزدیک شد...آن قدر می لرزید که نمی توانست حرف بزند...خورشید:«اما...به خدا حسام تو داری اشتباه می کنی ...من همه چی رو برات می گم تو باید به من فرصت بدی..»
حسام با خشم گفت:«من دیشب اومدم که بهت فرصت بدم...بهت گفتم کسی مزاحمته یا نه؟!اما دروغ گفتی!!»
...
..هوا تاریک بود اما زیر نور چراغ بالای نیمکت،چهرۀ از خشم کبود شدۀ حسام کاملا مشخص بود...طاقت این نگاه را نداشت اشک هایش سرازیر شدند...با گریه گفت:«حسام...این طوری نرو...من دیوونه می شم...تو رو خدا...حرفامو باور کن..»حسام با بغض کلمات آخر را فریاد زد...می ترسید اشک هایش را خورشید ببیند...بعد از چند ثانیه نفس عمیقی کشید...حسام از جا برخاست و گفت:«دیگه بسه...دیگه به من فکر نکن!!یه امانتی دست من داری که می فرستم دم خونه تون...یه امانتی هم من دست تو دارم که لطف می کنی و برام می فرستی...»
خورشید با گریه گفت:«نه...من هیچی پس نمی دم..تو هم حق نداری این طوری با من رفتار کنی...»
حسام:«من کی هستم که بخوام رفتار بدی با تو داشته باشم؟!...وقتی...دیدمت فهمیدم دیگه خورشید من نیستی!!» این اولین بار بود که خورشید نام خود را این چنین صمیمی از دهان حسام می شنید...خورشید گفت ...امشب نرو بگو که منو بخشیدی...صدای فریاد مهرداد بلند شد:«خورشید...بسه دیگه!!»در حالی که جلو می آمد گفت:«..راه بیافت بریم»و بعد نگاه پر حرصش را به حسام انداخت و گفت:«دیگه دلم نمی خواد به خواهر من حتی توی دلت شک کنی...یادت باشه خواهر من مثل گل پاکه!!تو برو خودتو درست کن!!»
...
خورشید توی حیاط خود را در آغوش مهرداد انداخت و از ته دل گریست..

(این پستی است  ثابت با سطرهایی از کتاب هایی که تا کنون خوانده ام.دوستان عزیزم! چون با وجود مشغله زیاد، برای این پست ها، وقت می گذارم؛ پس لطف کنند در صورت استفاده و کپیِ پست به نام وبلاگ و منبع مورد استفاده اشاره کنند تا راضی باشم.متشکرم)



تاريخ : سه‌شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٢ | ٢:٤٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

شاید تو آخرین ستاره باشی

که در خاموشی سطرهایم سوسو می زنی

جسارتم را به دنیای کوچکم ببخش

من تمام خودم را

به تمام نگاهت باخته ام...

 



تاريخ : یکشنبه ٦ بهمن ۱۳٩٢ | ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

نازنین؛

تو دیگر چرا؟!

آری؛تعجب کردی؟!که چطور خبردار شدم؟!

بعدِ این همه عبورِ پُر اُنسِ لحظات

مرا نشناخته ای..؟!

آری؛نسیمِ آشنایِ دلتنگی به گوشم رساند.

تو دیگر چرا؟!

تو چرا دلت گرفته؟!به من نگاه نکن من همیشه در این هوا پرسه می زنم

اما تو

تو نه !نباید!تو که دریایت بیکران تر از من بود!!

تو نه!نباید!نمی گذارم!

نازنین؛

هوایِ دلت را داشته باش

نگذار ابرهایِ لطیفِ غمناکِ دلت را مشوش کند!

نشناختی ام که تابِ غمت را ندارم..؟!

تو فقط برای خود نیستی که آسوده در هر هوایی نفس بکشی!

نازنین؛

تو بیا..

خودم صبورانه

سر انگشتِ نوازش بر دیوارِ ترک خوردۀ دلت خواهم کشید

همانگونه که همیشه تو

حتی با سکوتِ خود تسکینِ ناگفته هایِ قلبم بودی..

نازنین..با دلِ گرفته ات بارانی ام مخواه!!

آسمان فردوس

 

حرف دل دیگری را به نام خود زدن ناجوانمردی است!پس جوانمرد باش و کپی نکن.متشکرم.



تاريخ : یکشنبه ٦ بهمن ۱۳٩٢ | ٩:٢۸ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

غیر قابل چاپ ــ سید مهدی شجاعی ــ نشر نیستان.

وقتی فؤاد گفت:« من به یک لیلی محتاجم» همه ما خندیدیم و وقتی گفت:من آنقدر مجنون شده ام که بدون لیلی نمی توانم زنده بمانم ـ یا زندگی کنم ـ همۀ ما قضیه را شوخی تلقی کردیم.

آنقدر که سعید گفت:این که مشکل نیست.یک آگهی در روزنامه می دهیم با این عبارت که :«به یک لیلی تمام وقت با حقوق مکفی نیازمندیم» و ادامه داد:اگر روز بعد یک گلّه لیلی پشت همین در صف نکشیدند،من اسمم را عوض می کنم.

و یاسر گفت:« کافیست من با همین ماشین قراضه ام یک دور در خیابان بزنم،یک ساعت بعد،پنج رأس لیلی برایت ردیف می کنم،یکی از یکی لیلی تر.»

و وقتی فؤاد با تأثر و تأسف سر تکان داد و گفت:حیف که همه تان خرید،یکی از یکی خرتر.ما همه خندیدیم و شروع کردیم به نمره دادن به خریت همدیگر.

حتی همان زمان که همه همدیگر را خبر کردیم و ناگهان و بی مقدمه،خانۀ فؤاد جمع شدیم هم ماجرا را اینقدر جدی تصور نمی کردیم.

مصطفی کاملاً تصادفی فؤاد را حوالی میدان تجریش دیده بود که با سر و وضعی ژولیده و آشفته پرسه می زند و به هر که می رسد،می پرسد:شما یک لیلی پیدا نکرده اید؟یا شما لیلی مرا ندیده اید؟

و....

(این پستی است  ثابت با سطرهایی از کتاب هایی که تا کنون خوانده ام.دوستان عزیزم! چون با وجود مشغله زیاد، برای این پست ها، وقت می گذارم؛ پس لطف کنند در صورت استفاده و کپیِ پست به نام وبلاگ و منبع مورد استفاده اشاره کنند تا راضی باشم.متشکرم)



تاريخ : یکشنبه ٦ بهمن ۱۳٩٢ | ٩:٠۱ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

این ترانه بوی نان نمی‌دهد

بوی حرف دیگران نمی‌دهد

سفره دلم دوباره باز شد

سفره‌ای که بوی نان نمی‌دهد

نامه‌ای که ساده و صمیمی است

بوی شعر و داستان نمی‌دهد

با سلام و آرزوی طول عمر

که زمانه این زمان نمی‌دهد

کاش این زمانه زیر و رو شود

روی خوش به ما نشان نمی‌دهد

یک وجب زمین برای باغچه

یک دریچه، آسمان نمی‌دهد

وسعتی به قدر جای ما دو تن

گر زمین دهد، زمان نمی‌دهد!

فرصتی برای دوست داشتن

نوبتی به عاشقان نمی‌دهد

هیچ کس برایت از صمیم دل

دست دوستی تکان نمی‌دهد

هیچ کس به غیر ناسزا تو را

هدیه‌ای به رایگان نمی‌دهد

کس ز فرط های‌و‌هوی گرگ و میش

دل به هی‌هی شبان نمی‌دهد

جز دلت که قطره‌ای است بیکران

کس نشان ز بیکران نمی‌دهد

عشق نام بی‌نشانه است و کس

نام دیگری بدان نمی‌دهد

جز تو هیچ میزبان مهربان

نان و گل به میهمان نمی‌دهد

ناامیدم از زمین و از زمان

پاسخم نه این ، نه آن…نمی‌دهد

پاره‌های این دل شکسته را

گریه هم دوباره جان نمی‌دهد  

خواستم که با تو درد دل کنم

گریه‌ام ولی امان نمی‌دهد




تاريخ : شنبه ٥ بهمن ۱۳٩٢ | ٦:٥٩ ‎ب.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

دیر برگشتیم

تو نبودی

راه دور بود

تو نبودی

رود بی‌ قرار بود

تو نبودی،

و رویای ناتمامِ ترانه‌ای که هنوز ...


هنوز در سایه‌ سارِ مه‌ گرفتۀ صنوبرانِ تشنه نشسته‌ام

راه را می‌پایم،

رود می‌آید و می‌رود.


دیر برگشتنِ ما،

دور بودنِ راه،

و رویای ناتمام ترانه‌ای که هنوز ...