تاريخ : چهارشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩٢ | ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس
تاريخ : چهارشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩٢ | ٩:٢٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

قصد جان می کند این عید و بهارم بی تو

این چه عیدی و بهاری است که دارم بی تو

گیرم این باغ ، گُلاگُل بشکوفد رنگین

به چه کار آیدم ای گل ! به چه کارم بی تو ؟

با تو ترسم به جنونم بکشد کار ، ای یار

من که در عشق چنین شیفته وارم بی تو

به گل روی تواش در بگشایم ورنه

نکند رخنه بهاری به حصارم بی تو

گیرم از هیمه زمرد به نفس رویانده است

بازهم باز بهارش نشمارم بی تو

با غمت صبر سپردم به قراری که اگر

هم به دادم نرسی ، جان بسپارم بی تو

بی بهار است مرا شعر بهاری ،‌آری

نه همین نقش گل و مرغ نیارم بی تو

حسین منزوی

 




تاريخ : چهارشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩٢ | ٤:۱٥ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

چیزی بگو بگذار تا همصحبتت باشم

لختی حریف لحظه های غربتت باشم

ای سهمت از بار امانت هر چه سنگین تر

بگذار تا من هم شریک قسمتت باشم

تاب آوری تا آسمان روی دوشت را

من هم ستونی در کنار قامتت باشم

از گوشه ای راهی نشان من بده ، بگذر

تا رخنه ای در قلعه بند فترتت باشم

سنگی شوم در برکۀ آرام اندوهت

با شعله واری در خمود خلوتت باشم

زخم عمیق انزوایت دیر پاییده است

وقت است تا پایان فصل عزلتت باشم

صورتگر چشمان غمگین تو خواهم بود

بگذار همچون آینه در خدمتت باشم

در خوابی و هنگام را از دست خواهی داد

معشوق من ! بگذار زنگ ساعتت باشم

 

من با تو حالم خوبه و آرومم..با تو قلبم می کوبه و آرومم..بیا صدا قلبمو گوش کن..!

آری.. مونسم شده همین شبانه هایی که تا صبح بیدارم..!!

خسته ام از واپسین روزهای آخر سال..!!!و چقدر هوای حوصله ام ابری..به امید بارانم!!



تاريخ : چهارشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩٢ | ۳:٤٧ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

ناودانها شرشر باران بی صبری است

آسمان بی حوصله حجم هوا ابری است

کفش هایی منتظر در چارچوب در

کوله باری مختصر لبریز بی صبری است

پشت شیشه می تپد پیشانی یک مرد

در تب دردی که مثل زندگی جبری است

و سرانگشتی به روی شیشه های مات

بار دیگر می نویسد:«خانه ام ابری است»

 



تاريخ : چهارشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩٢ | ۳:۳۱ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

حرفی بزن جان آستین سوی تو می افشانَدَم

چیزی بگو عشق از کمین بوی تو می بارانَدَم

حرفی بزن چیزی بگو کاین بغض در من بشکند

بغضی که دارد از درون دور از تو می ترکانَدَم

با من تو امروزی نِئی تا از کِئی ؟ می بینمش

عشق است و با لالای تو گهواره می جنبانَدَم

وقتی اشارت از سر انگشت اهرم می کنی

چون صخرۀ کور و کری سوی تو می غلطانَدَم

با چشم و دل چون سر کنم الا که در تملیک تو

کاین زان تو می بیندم و آن زان تو می دانَدَم

هم خود مگر برگیری ام از خاک و تا منزل بری

وقتی که پای راهوار از کار در می مانَدَم

از تو چگونه بگسلم وقتی خیالت با دلم

می پیچد و از هر طرف سوی تو می پیچانَدَم

گرداب و ساحل هر چه ای حکم من سرگشته ای

وقتی قضا از هر کجا سوی شما می رانَدَم

شور دل شوریده را من با چه بنشانم که عشق

با هر چه پیشش می رسد ، سوی تو می شورانَدَم

 



تاريخ : چهارشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩٢ | ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

گاهی از میان باران و برگ ها

صدایی می شنوم

گاهی درست غروب یکشنبۀ خاموش

که پله های پشت در ناتمام می مانند

تو از

مکث ناگهان من جدا می شوی

چتر می گشایی و

رو به باران و برگ ها می روی

کنار پله های ناتمام

پشت دری خسته که با نیم رخی خیس باز می شود

صدایی می شنوم که تویی

دو چشم از باران آورده ام

که همیشه از خواب های خیس می گذرد

می آیی و انگار پس از یک قرن آمده ای

با چتری خسته و

صدایی که منم

کنار آخرین پله و مکث ناگهان

سر بر شانه ام می گذاری و

گوش بر دهان زمزمه ام

تا صدایی بشنوی که منم

و می شنوی

آرام می شنوی

صبحگاهی از همین شهر بزرگ

از کنار همین پنجره های رو به هر کجا

از کنار همین کتاب بزرگ

که رو به خاموشی تو بسته است

که رو به بیداری من آغاز می شود

آمدم

صبحگاهی از کنار خاموشی خسته که تویی

ذکری از دفتر سوم

به خانه و پله ها

و میان باران و برگ ها پر کشید

روی بر دیوار کن تنها نشین

وز وجود خویش هم خلوت گزین

گاهی از میان

باران و غروب یکشنبه

صدایی می شنوم

گاهی

نه تویی

نه منی

نه صدایی که از دفتر سوم

من و این صدای یکشنبه

من و این صدایی که تویی

کنار گوش و چتر خسته سکوت می شویم

رو به همین دهان بسته که منم

رو به همین مکث ناگهان که تویی

سکوت می شوی

نه

منی

نه تویی

نه صدایی

همیشه از دفتر سوم

ذو به باران و چتر پر از حرف های با خودم

صدایی می شنوم که تویی

صدایی می شنوم که منم



تاريخ : سه‌شنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩٢ | ۸:٠٧ ‎ب.ظ | نويسنده : آسمان فردوس



تاريخ : سه‌شنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩٢ | ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

فیلم «دربند»

نویسنده و کارگردان:پرویز شهبازی

بازیگران:پگاه آهنگرانی.نازنین بیاتی.احمد مهران فر.فرید سماواتی.بهرنگ علوی.نادر افشاری.پیمان مقدسی.لادن سلیمانی.ستاره ملکی.



ادامه مطلب
تاريخ : سه‌شنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩٢ | ۳:۳٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

تو چقدر نمی دانی..

که شانه های مردانه ات را می خواهم برای تکیه گاه هق هق هایم..

تو چقدر نمی دانی..

که دستانت را می خواهم برای نوازش زخم های دلم..

تو چقدر نمی دانی..

که مرا گم کرده ای در مه غلیظ روزمرگی و خستگی..

دیر خواهی دانست ...دیر خواهد شد..

                                                  آسمان فردوس

 



تاريخ : سه‌شنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩٢ | ۱:٢٤ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

تو که می گویی داری

برایِ من

و به خاطرِ من

زندگی می کنی

ای کاش روزی به سرایِ دلم قدم می گذاشتی

و می دیدی  چقدر از من دور هستی و تنهایم گذاشته ای..

نمی فهمم!!!

چطور می گویی داری به خاطرِ من زندگی می کنی و از حالم بی خبری؟!!

وقتی خودت نمی فهمی من چه بگویم..؟

حضورت برایم غریب است و غریبانه..خوش انصاف!

اما

باشد..فقط برای همین که دلخوشیِ پُر از زندگی ات را بر هم نزنم

سکوت می کنم و با حضورم به تو لبخند و آرامش می بخشم

و نگاهِ پُر مهرم را در چشمانت جاری می کنم

تا هم تو در زندگی خوشبخت باشی

و هم من به خدایم لبخند بزنم....

اما با این همه .. سخت لحظه ها می گذرانم.

                                                         آسمان فردوس

 



تاريخ : سه‌شنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩٢ | ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

هنگامی که به زخم های کهنه می چسبی،

به دیگران توان آن را می دهی تا به تو آسیب برسانند و زخمی ات کنند.

اما هنگامی که زخم های کهنۀ خویش را می بخشی،

رشته های تعلق خویش به آن ها را می گُسلی.

گمان نکن که اگر آن ها را ببخشی، به آن ها لطف کرده ای.

این لطفی است که تو به خودت می کنی!

«پس ببخش و فراموش کن و با آرامش درونی زندگی کن!»



تاريخ : سه‌شنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩٢ | ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

هزج ــ رباعی های جلیل صفر بیگی ــ نشر فصل پنجم ــ 64 صفحه.

 

گرداند مرا عشق تو تنها در شهر

افکند طنین شور و غوغا در شهر

کو پیرزنی که اهل سودا باشد

مأیوسفم از هر چه زلیخا در شهر

نکته:«مأیوسفم» اشتباه تایپی نیست و شیوۀ املایی خود شاعر است.



تاريخ : دوشنبه ٢٦ اسفند ۱۳٩٢ | ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

خیالم که آسوده باشد کسی هست لبخند بر لبت بنشاند

کسی هست که رنگ غم از چهره ات بزداید

کسی هست که با حرف زدنش با نگاهش به تو آرامش هدیه کند

کسی هست که نگاهش نگران در پی تو باشد که سختی و غم دوره ات نکند

کسی هست که ...

همین که آسمانی داشته باشی

که هوایت را همیشه داشته باشد برایم کافی است.

خیالم که از تو راحت شود

دیگر هیچ چیز نمی خواهم

فقط

یک جرعه آرامش و سکوت..

                                            آسمان فردوس



تاريخ : دوشنبه ٢٦ اسفند ۱۳٩٢ | ٩:۳۱ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

نه از زمانه ملولم، نه از جهان سیرم

ولی اگر تو بگویی بمیر، می میرم

چنان به عالم دیوانگی گذارم پای

که بازوان تو آخر کشد به زنجیرم

به جست و جوی بهارم،بهار بی پایان

سراغ گمشده ام را من از تو می گیرم

 



ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه ٢٦ اسفند ۱۳٩٢ | ٤:٠٥ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

این هدیه را اگر نپذیری کجا برم

جان است جان! اگر تو نگیری کجا برم

یار عزیز! یوسف من کم تحمل است

این برده را برای اسیری کجا برم

بخت مرا سیاه چو گیسوی خود مخواه

موی سفید را سر پیری کجا برم 

ای قلب زخم خوردۀ بیمار، من تو را

گر پیش پای دوست نمیری کجا برم

جان هدیه ای ست پیشکش آورده از خودت

این هدیه را اگر نپذیری کجا برم

 



تاريخ : یکشنبه ٢٥ اسفند ۱۳٩٢ | ٧:٠٢ ‎ب.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

گریه کن گریه عزیزم که سبکتر بشوی

وقت آن نیست که اینگونه کبوتر بشوی

همسر تازه جوانم نکند خسته شدی

نکند باعث دلتنگی حیدر بشوی

کاش می شد گل یاسم که بخندی از نو

کاش می شد بشکوفی و معطر بشوی

می کشی شوهر خود را زخجالت گر تو

چهره نیلوفری دیدار پیمبر بشوی

راستی خانۀ ما را چه کسی آتش زد ؟

ای کبوتر چه کسی خواسته پرپر بشوی ؟

تازه می خواست شکوفا بشود غنچۀ من

علی بابا بشود باز ، تو مادر بشوی

بغض خود را بِشِکن چونکه علی مایل نیست

با غم و غصه در این خانه به آخر برسی

قول دادم که حواسم به حسین ات باشد

پس نبینم پس از این فاطمه مضطر بشوی

ای که با خنده تو بیگانه شدی پس بانو

گریه کن گریه عزیزم که سبکتر بشوی

 

به خدا قسم دارم آتیش می گیرم..!!دلم میخواد زمین و زمان رو بهم بکوبم!خدایا......!!!

دارم دیوونه میشم..یا زهرا...!!گریه کن گریه عزیزم که سبک تر بشوی...




تاريخ : یکشنبه ٢٥ اسفند ۱۳٩٢ | ٤:٤٩ ‎ب.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

بس که پیدا بودی

هیچ کس با خبر از نام و نشانِ تو نبود

چشمه ای صاف،نهان در دلِ کوه

غنچه ای سرخ،نهان در دل مِه

هیچ کس

در پی روحِ جوانِ تو نبود

 

نگرانِ همه بودی، اما

هیچ کس

نگرانِ تو نبود...

 



تاريخ : یکشنبه ٢٥ اسفند ۱۳٩٢ | ٢:٢۸ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس
تاريخ : یکشنبه ٢٥ اسفند ۱۳٩٢ | ۱:۱٧ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس
تاريخ : شنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩٢ | ۸:٠٠ ‎ب.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

زمستان نیز رفت اما بهارانی نمی بینم

بر این تکرار در تکرار پایانی نمی بینم

به دنبال خودم چون گردبادی خسته می گردم

ولی از خویشتن جز گردی به دامانی نمی بینم

چه بر ما رفته است ای عمر ؟ ای یاقوت بی قیمت !

که غیر از مرگ گردنبند ارزانی نمی بینم

زمین از دلبران خالی ست یا من چشم و دل سیرم ؟

که می گردم ولی زلف پریشانی نمی بینم

خدایا عشق درمانی به غیر از مرگ می خواهد

که من می میرم از این درد و درمانی نمی بینم





تاريخ : شنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩٢ | ٧:٤٠ ‎ب.ظ | نويسنده : آسمان فردوس
مپرس حال مرا! روزگار یارم نیست 
جهنمی شده ام، هیچ کس کنارم نیست

نهال بودم و در حسرت بهار! ولی 
درخت می شوم و شوق برگ و بارم نیست

به این نتیجه رسیدم که سجده کردن من 
 به جز مبارزه با آفریدگارم نیست

مرا ز عشق مگویید، عشق گمشده ای است 
که هر چه هست ندارم! که هر چه دارم نیست

شبی به لطف بیا بر مزار من، شاید... 
بِرویَد آن گل سرخی که بر مزارم نیست
 
 
 


تاريخ : شنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩٢ | ٦:٢٥ ‎ب.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

تو که باشی

شکوفه شکوفه لبخند

از روی لبم بر سرشاخه های بهار سر ریز می شود!

این است رمز جاودانگی دلدادگی.

                                            آسمان فردوس

ناگفتۀ آسمان:

" آه،خدای من..گویی قلبم از اوج دلتنگی روی گسل زلزله ای است..و صدایم از عشق..! "

" نه..مرا تاب ماندن نیست..عطر کوچه پس کوچه های آسمان بی قرارم کرده!اما عالی ام"

 



تاريخ : شنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩٢ | ٢:٥٥ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس
تاريخ : شنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩٢ | ٢:٠۳ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

من نمی گویم درین عالم

گرم پو،تابنده،هستی بخش

چون خورشید باش

تا توانی،

پاک،روشن،

مثل باران،

مثل مروارید باش.

 



تاريخ : پنجشنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩٢ | ٦:۱٠ ‎ب.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

طهورای دلم بانویم زهرا جان..

با این که دل شکسته بودم.. و نمی خواستم پست بگذارم

اما به عشق تو و به حرمت پهلوی شکسته ات..تاب نیاوردم و دست به قلم بردم...


تکلیف یک کبوتر پهلو شکسته چیست؟

وقتی در آشیانه‌اش آتش به پا شده‌ست
 

 

به حرمتِ داغِ جانسوزِ طهورای دلم حضرت زهرا.س. اگر بخواهی

 یک تک بیت زیبا تقدیم مولایم مهدی.ع. نمایی،

انتخابت چیست؟

فقط یک بیت!



تاريخ : چهارشنبه ٢۱ اسفند ۱۳٩٢ | ۳:٠٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

شب از نیمه گذشته .ساعت سه است و دوباره بی خوابی به سرم زده.

هیچ..پر از آرامشم و در سکوت شب به صدای بزرگراه گوش می دهم.

این همه ماشین در این ساعت شب به کجا می روند؟

خوشا آنان که مسافرند و در زیبایی شبانه از جاده گذر می کنند.

دلم هوای سفر کرد..چقدر دوست داشتم که به سفر می رفتم تا این روح خسته التیام

می یافت.

دلم یک حرف خوب می خواهد بشنوم.یک شعر خوب.یک بیت دلنشین.

دلم هوای نوشتن در دفترم کرده که بنویسم و بنویسم و بنویسم تا ذهنم از هر چه فکر

تهی گردد.

ای کاش در این سکوت شبانه

به جای صدای تردد بزرگراه نوای باران در گوشم زمزمه می شد.

 صدای جهان را می شنوم که هم نوا با شبانه های من آهنگ سکوت می نوازد.

دوست داشتم سقف اتاقم شکافته می شد و آسمان پدیدار می شد.

دوست داشتم ببینم الان در آسمان چه می گذرد..چند ستاره ..

دوباره گوش می سپرم..نه به جایی نمی رسم..فقط صدای بزرگراه و تیک تیک ساعت..

در ورای ذهنم شعری..غزلی..بیتی..مصرعی..جستجو می کنم.اما تهی است..

دلم یک شعر خوب می خواهد..یک غزل..یک بیت..حداقل به یک مصرع هم قانعم..

و باز نمی رسم..ذهنم تهی شده ..و دوباره آرامش و سکوت و صبوری..!!

                                                                                             آسمان فردوس


 



تاريخ : سه‌شنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩٢ | ۸:۱۱ ‎ب.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

اعتراف می کنم..

امروز به حدی احساس تنهایی کردم که گریه هم تسلایم نداد..

در این همه تنهایی ام

فقط

با خدایم درد دل می کنم.

و

برای تو با خودم حرف می زنم.

و

پریشانی هایم را در دفتر یادداشت های روزانه ام خط خطی می کنم.

و

شعر می خوانم و شعر..کتاب های شعری که دارم..و مونسم است.

و نیز شعرهایی که از تو هدیه گرفته ام را می خوانم.

و بعضی از این شعرها چقدر آرامم می کند...

می بینی دوباره آرام شده ام و پر سکوت و صبور.

همان آرامش همیشگی بعد از طوفانم..یادت هست ؟دیگر شناختی ام.

درست است که آرام شده ام اما..اما دلم میخواست..

دلم می خواست کمی شانه های دلتنگی ام را در حضورت بتکانم..

ولی..نه..مزاحمت نمی شوم..سکوت و صبوری.

به آخر سال دارم نزدیک می شوم و چیزی از برگ های دفترم برای نوشتن نمانده..

این یعنی این روز ها چقدر پریشانی برای نوشتن داشتم.

در پی دفتری دیگرم..پر شود از دلتنگی و سکوت..

                                                                 آسمان فردوس





تاريخ : سه‌شنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩٢ | ٧:٠٩ ‎ب.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

این همه جلوه و در پرده نهانی گلِ من

وین همه پرده و از جلوه عیانی گلِ من

آن تجلی که به عشق است و جلالست و جمال

و آن ندانیم که خود چیست تو آنی گلِ من

از صلایِ ازلی تا به سکوتِ ابدی

یک دهن وصفِ تو هر دل به زبانی گلِ من

اشکِ من نامه نویس است وبجز قاصدِ راه

نیست در کویِ توام نامه رسانی گلِ من

گاه به مهرِ عروسانِ بهاری مَهِ من

گاه با قهرِ عبوسانِ خزانی گلِ من

همرهِ همهمه گله و همپایِ سکوت

همدمِ زمزمۀ نایِ شبانی گلِ من

دَمِ خورشید و نَمِ ابری و با قوسِ قَزَح

شهسواری و به رنگینه کمانی گلِ من

گه همه آشتی و گه همه جنگی شهِ من

گه به خونم خط و گه خطِ امانی گلِ من

سرِ سوداگریت با سرِ سوداییِ ماست

وه که سرمایۀ هر سود و زیانی گلِ من

طرح و تصویرِ مکانی و به رنگ آمیزی

طُرفه پیچیده به طومارِ زمانی گلِ من

شهریار این همه کوشد به بیان تو ولی

چه به از عمقِ سکوتِ تو بیانی گلِ من

پی نوشت آسمان:

باز بی خبری و با این شعرت مرا چقدر آرام کردی...متشکرم عزیز.

روزی این همه مهربانی ات را جبران خواهم کرد گلِ من!

 

 



تاريخ : سه‌شنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩٢ | ٦:٢٧ ‎ب.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

مژگان به هم بزن که بپاشی جهانِ من

 کوبی زمین من به سر آسمانِ من

 درمان نخواستم ز تو من درد خواستم

 یک دردِ ماندگار! بلایت به جانِ من

می سوزم از تبی که دماسنجِ عشق را

 از هُرمِ خود گداخته زیرِ زبانِ من

 تشخیصِ درد ِمن به دلِ خود حواله کن

 آه ای طبیبِ درد فروشِ جوانِ من

 نبضِ مرا بگیر و ببَر نامِ خویش را

 تا خون بَدَل به باده شود در رَگانِ من

 گفتی : غریبِ شهرِ منی این چه غربت است

 کاین شهر از تو می شنود داستانِ من

 خاکستری است شهرِ من آری و من در آن

 آن مجمری که آتش زرتشت از آنِ من

 زین پیش اگر که نصفِ جهان بود بعد از این

 با تو شود تمامِ جهان اصفهانِ من

 



تاريخ : سه‌شنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩٢ | ٥:٥٦ ‎ب.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

چون آفتـــاب خزانـــی ، بـــی تــــو دل من گرفته است

جانا ! کجایی که بی تو ، خورشید روشن گرفته است ؟

این آسمان بی تو گویی ، سنگی است بر خانه امروز

سنگی کـــه راه نفس را ، بر چـــاه بیژن گرفته است

از چشــــم می گیرم آبــــی  تا پـــای تا سر نسوزم

زین آتش سرکشی که در من به خرمن گرفته است

ترســـم نیـایـــی و آید  ،  خـــاکستر من به سویت

آه از حریقی که بی تو در سینه دامن گرفته است

از کُشتنم  دیگـــر انگار ، پــــروا  نمی داری  ای یــــار !

حالی که این دیر و دورت ، خونم به گردن گرفته است

چــون خستگان زمین گیر ، تن بسته دارم به زنجیر

بال پریدن شکسته است ، پای دویدن گرفته است

آه ای سفر کرده ! برگرد ،  ای طاقتم برده ، برگرد

برگرد کاین بی قراری ، آرامش از من گرفته است

 



تاريخ : سه‌شنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩٢ | ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

مگه من چیکار کردم؟..فقط سعی کردم خوب باشم..همین..!

من سعی خودمو کردم ..نکردم؟!

اینقدر زخم به دل نزن!اینقدر خودخواه نباش!اینقدر کنایه نزن!

آخه بی انصاف من که دارم سعی خودم رو می کنم !

بد هستم ؟بد بودم؟باشه پس بگذار به حال خودم باشم..!

خدایا!!!انگار بنده هات ازم خیلی شاکی اند...یعنی منم این حق رو ندارم از اونها شاکی

باشم؟؟؟ندارم؟!حتماً ندارم ..!

خدایا آخه من چی بگم...؟

باور کن دلِ شکسته می تونه همه چی رو بهم بریزه!

خدایا باشه..!!باشه..!!!خدایا فقط به خاطر تو...باشه!!

                                                                     آسمان

 

پیوست:

آره!به جایی رسیدم که خدا شکایتم از بنده هات پیشت آوردم!

بس کن چشم!اینقدر اشک نریز بذار حرفم رو بزنم....!!

خدایا بد دلم شکسته شد..بد..!خدا قلبم می سوزه..پرِ درد..!

 خدا  همه چیزمی ..خدا منو آرومم کن..خداااا..!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پیوست آخر:

از تو خیلی ممنونم .با وجودی که تو رو نمی بینم با این شعر ها آروم شدم..

حالا دوباره خیلی آرومم..و باز همه چیز رو از دلم بیرون ریختم..

اما می دونی همیشه این طور پیش نمیره!

یعنی می دونم اگه این دل شکستگی ها ادامه پیدا کنه قلبم از نفس میافته..

ولی الان مهم اینه که خیلی آرومم و همه چیز رو سعی می کنم دوباره فراموش کنم.



تاريخ : سه‌شنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩٢ | ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

باور کنید گاهی حتی یک ثانیه بعد هم دیر است!

پس فرصت را از دست نده.

نگذار بشود نوشداروی پس از مرگ سهراب...

تا بهار زندگی ات در شکوفایی است به عزیزانت بگو که چقدر دوستشان داری

و چون تکیه گاهی دلگرم درکنارشان خواهی ماند.

آنها سراغت نیامدند تو سراغشان برو تو پیشقدم باش.

نگذار در حسرت بمانی

که چقدر زود دیر می شود......نگذار!!

 



تاريخ : سه‌شنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩٢ | ٩:۳٩ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

انگار آسمانِ بالای سرم

 از زمینی ها مهربان تر است..

 دل که می شکند..دل که غمین و گرفته می شود..

همگام با بارانِ چشمانم

ترنمِ همدردی سر می دهد و ابرهایِ سپیدش را می گشاید..

و چه زیبا من و او می باریم و می باریم..!

                                                       آسمان فردوس

 



تاريخ : سه‌شنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩٢ | ۸:۱۱ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

آری راست گفته اند که زمین گرد است!

آخَر،هر چقدر هم این دایرۀ پُر مسافت را با پایِ پیاده بروم و بگردم

باز به نقطۀ آغاز..به تو می رسم.

این همه رفتم و رفتم

تا سرم تهی شود از افکارِ پریشانی!

اما انگار پریشانی هایم بیشتر در هم گره خورده..

پس کفش از پای می کَنَم،

و منتظر می ایستم

تا نیمکتی تعارفم کنی و بگویی:

«خسته نشدی از این همه دویدن در وادیِ فکر؟!!

قدری بنِشین و پلکِ آسودگی بر هم نِه!

آرام باش.با تو خواهم بود تا انتهای آسمان!

و چند لحظه کنارت خواهم نشست.. »

                                                آسمان فردوس

 

 



تاريخ : دوشنبه ۱٩ اسفند ۱۳٩٢ | ٦:٠۳ ‎ب.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

بانو...

از آخرین دیدارم شش سال گذشته است..

دارم  دوباره بی قرار می شوم.

دلم می خواهد دوباره سر بر ضریحت بگذارم و در آغوشِ مهربانت یک دریا گریه کنم..

و برایت گله کنم از این دنیایِ تیره..از این نامردمی ها..و بیشتر..از خودم..

بیایم و عجیب از خودم پیشت گله کنم..

بانوی من..!

پس کی مرا به حضور می خوانی..؟!به لیاقتِ من نگاه نکن..به نورِ لطفت مرا بخوان!

                                                                                                آسمان فردوس




تاريخ : دوشنبه ۱٩ اسفند ۱۳٩٢ | ٦:٠٢ ‎ب.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

دل، این دلِ تنگ، زیرِ این چرخِ کبود

یک عمر دهان جز به شکایت نگشود

آرامشِ تسبیحِ شما بَر هَم خورد

شرمنده ام ای درخت، ای گل، ای رود!






تاريخ : دوشنبه ۱٩ اسفند ۱۳٩٢ | ٤:۳٢ ‎ب.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

کتاب عطش(مجموعه روزگاران12) ــ نشر روایت فتح ــ 100 صفحه.

 

چند تا شهید توی اردوگاه بودند.از آن هایی که توی اسارت شهید شدند.

رفتیم مرتبشان کنیم،بگذاریمشان یک گوشه.

زیر بغل یکیشان را گرفتم که بلندش کنم،دیدم روی دستش یک چیزی نوشته.

دستش را آوردم بالا.نوشته بود«مادر، از تشنگی مُردم.»

 

آمده بود سراغ رفیقش را از من می گرفت.چی می گفتم بهش؟

می گفتم نتونستم بهش آب برسونم؛تشنه شهید شد؟...



تاريخ : یکشنبه ۱۸ اسفند ۱۳٩٢ | ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

نه سراغی ، نه سلامی...خبری می خواهم

قدر یک قاصدک از تو اثری می خواهم

خواب و بیدار، شب و روز به دنبال من است؛

جز مگر یاد تو یار سفری می خواهم؟

در خودم هر چه فرو رفتم و ماندم کافی ست

رو به بیرون زدن از خویش، دری می خواهم

بعد عمری که قفس واشد و آزاد شدم

تازه برگشتم و دیدم که پری می خواهم

سر به راهم تو مرا سر به هوا می خواهی

پس نه راهی، نه هوایی، نه سری می خواهم

چشمِ در شوق تو بیدارتری می طلبم

دلِ در دام تو افتاده تری می خواهم

در زمین ریشه گرفتم که سرافراز شوم

بی تو خشکیدم و لطف تبری می خواهم

 



تاريخ : یکشنبه ۱۸ اسفند ۱۳٩٢ | ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

تقدیم به قلب پر مهرت،نازنینم..

خوش آن وقتی که غم خوارم تو باشی

میــانِ دشمنان یـــارم تـــــــــــو باشی

اگر زخـــــــمِ زبان چون سیل جاریست

نمــی ترسم - پرســـــتارم تـــــو باشی

سید مهدی نژاد هاشمی

 




تاريخ : یکشنبه ۱۸ اسفند ۱۳٩٢ | ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

مجموعه شعر«و چشم های تو باران» ــ سرودۀ مهدی فرجی ــ نشر مرسل

رو به این دریا جز حرف دلم حرفی نیست

شعر را بیشتر از این همه کم،حرفی نیست

به جز این قصه که دیوانۀ دریا شده ام

به جز این پچ پچ ها پشت سرم حرفی نیست

از به دریا زدنم در پیِ تو می گویند

از غزل های به دریا زده ام حرفی نیست

تا که آشفته کند نغمۀ جاشوها را

نه که فریاد،نه از زمزمه هم حرفی نیست

قایقی می خواهم جور دلم را بکشد

عشق امشب به سراغ آمده،کم حرفی نیست

 

من می روم جایی  که جای دیگری باشد

جز شانه های تو پناه بهتری باشد

زندان تاریک تو راه چاره ای دارد؟

پس من چطوری آمدم!؟باید دری باشد

یک عمر «صرف» ات کرده ام دیگر نخواهم کرد

غیر از تو شاید مثل «رفتن» مصدری باشد

عیبی ندارد هرچه می خواهی ببارانم

بگذار این پایان گریه آوری باشد

آنکه تمام هستی اش را سوخت پای تو

نگذاشتی یکبار مرد دیگری باشد

پرواز را از تخم چشمانم  درآوردی

حالا چه فرقی می کند بال وپری باشد...



تاريخ : یکشنبه ۱۸ اسفند ۱۳٩٢ | ۸:٥٦ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

در این روزهای پایانی سال

همانطور که در خیابان ها و مغازه به مغازه با خانواده ات قدم می زنی

و از شادی چشمانشان لبخند بر لبت می نشیند،

می توانی

با کمی قانع بودن به خریدهای ضروری و دور از تجمل

لبخندی بر خانواده ای دیگر هدیه کنی.

ایرانی مهربان،کمی بهتر به پیرامون خود بنگر.دلت را آسمانی کن.

و در خوشبختی و شادی انسان های دیگر نیز سهیم باش.

 



تاريخ : یکشنبه ۱۸ اسفند ۱۳٩٢ | ۸:٠٦ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

شکوفۀ سرخی خواهم شد

که بی اعتنا به طعمِ سردِ آهنیِ سیم خاردار

به شوقِ تماشایِ آسمان،

به سویِ او

راهِ خود را می گشاید..!

                                     آسمان فردوس




تاريخ : یکشنبه ۱۸ اسفند ۱۳٩٢ | ۸:٠٥ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

ای بی پناه شده..

با تو ام که تمامِ قلبت را باخته ای!

دارایی ات که چیزی نیست

با تو ام که بازنده ای چون دلت جا مانده جایی میانۀ بودن و نبودن

مسئله تو هستی نه هیچ چیز دیگر..

خدا ما را کفایت می کند!

بگذار آنگونه بد باشند که می توانند!

و آنگونه ایم که خدا می خواهد.

و او هست

خدا با ماست از چیزی نمی ترسم.

...

کجایی؟

این ابرها بهانه تو را می گیرند برای باریدن..

                                                            سید علی ضیا

پی نوشت آسمان:

نمی توانی !

این آسمان کوچک و ساده را

در پشت سیم خاردارهایِ بی احساسِ دنیا محصور نگه داری!

 



تاريخ : پنجشنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩٢ | ٦:۱٤ ‎ب.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

خوشبختی یعنی آن حس زیبا!

که تو در دلم جا گرفتی.

و

درد یعنی آن آتش جانسوز!

که هر روز یادت شعله ورترم می کند و به زانو درم می آوری.

اما

نه خواهان این درد هستم نه آن خوشبختی!!

فقط می خواهم دلم را کناری بگذارم..همین.

ولی..

چقدر درجا بزنم و بی حاصل؟!

بیا و کمی خوب نباش تا ریسمان مِهر را بِبُرم.

                                                              آسمان فردوس

 

پاسخ به یک نظر:

آقای محترم که نظر زیر رو برام گذاشتید

(سلام:دلم را کنار می گذارم !!! این سخن بقدری عجیب است که از این که بگویی من خدا هستم عجیب تر!!!چون تو چکاره ای که دل را کنار بگذاری مگر دل ها در مالکیت کسی هستند که تو دومی آن باشی!!!دلت را با مهر او سرشته اند تو می خواهی آن را جلو سگ ها بیندازی! این نمی شود دل پس می زند !تو دل را روبه یار بکن دیگر  زمان ومکان سختی وفراق ودرد  همه رخت بر می بندد .من نمی دانم این چه آسمانی است فردوس که گاهی از زمین هم زمینی تر می شود درست مثل یک کم رنگ آبی روی کاغذ نقاشی بچه ابتدایی؟!!! )

صبح در جوابتون اومدم حرف هایی نوشتم.ولی الان آروم ترم و همه رو پاک کردم.اسمتون رو نیاوردم و نظرتون رو تایید نکردم.چون شما جای پدر من هستید و می دونم اگه دوستانم وبلاگتون رو بشناسند میان و با حرفاشون ممکنه تند پیش برند و حرف نادرستی بهتون بزنند.نمیخوام چنین چیزی اتفاق بیافته اما آقای محترم !

فقط در یک کلام میگم به دل من اهانت بزرگی کردید و اون اصطلاح جلوی سگ ها انداختن..متاسفم ..

این راه راهنمایی و امر به معروف نیست.من ازتون می گذرم اما اون دنیا در مقابل چنین صحبت کردنی باید پاسخگو باشید.دفعه اولتون نیست که در مورد نوشته هام اشتباه فکر می کنید.ندانسته و زود.. قضاوت کردید..

                                               هفدهم اسفند ماه

 



تاريخ : پنجشنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩٢ | ٥:٥٤ ‎ب.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

 

تا کی به لب دعای فرج،تا کی انتظار؟!

آقــــــا به حقّ فاطمه پا در رکــاب کــن

ای منتقم بیا که دلم سخت زخمی است

رحمی نما بر این دل زارم شتاب کن

ای روضه خوان فاطمیه روضه ای بخوان

امشـب میــان ســــــینۀ مــا انقلاب کـــــــن

محمد فردوسی




تاريخ : پنجشنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩٢ | ٤:٥٩ ‎ب.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

به یادبود پانزدهم این ماه،

در باغچۀ خاطرم،

جوانه ای سبز می کارم به پاسِ تمامِ هدیه هایِ مهربانی ات.

و در روزِ رفتنم از این خاک..،

شاهد باش!

که در خاطرم چه درختِ تنومندی سر به آسمانِ وجودت خواهد کشید.

برگِ سبزِ درویشانه ام را می پذیری..؟

اگر هم..نپذیرفتی..به همین دلخوشم،

برگ هایش که به سرشک دیده ام بارور خواهم کرد،

سایه بانِ آرامشِ زندگی ات گردد..

اما

حال که این جوانۀ لطیف را می کارم دردی جانکاه به قلبم چنگ انداخته.... خدااااا.....!

                                                                                           آسمان فردوس

 





تاريخ : پنجشنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩٢ | ۸:٤۳ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

خسته

خودخواه

بی شکیب

از این جهان فقط همین ها را برایم باقی گذاشته اند

با من مدارا کن !

بعدها ...

دلت برایم تنگ خواهد شد ...

                                                 سید علی صالحی


 

راستی دلت برای آسمان..

تنگ خواهد شد..؟!

اما

دلِ تنگِ من برایت..

چون دلِ انارِ سرخ،

تَرَک برداشته..!

ولی افسوس.. از امروز صندوقچۀ آسمانِ دلم را می بندم و به کناری می گذارم!

اشک گفتم آرام بگیر!!نمی خواهم راه بگیری!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

خدا فقط  به خاطر تو..اما خدایا یک روز!می آیم و حقم را از تو طلب می کنم..

و می دانم که خواهی داد،خدای مهربانم.

آسمان اندکی صبوری کن..!!روزهای خوب خواهد رسید.



تاريخ : پنجشنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩٢ | ۸:٤٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

یا الله

به توکل نام تو دوباره گام برمی دارم.

تولدی دوباره با گام های بهار.

پس ملتمسانه می گویم نگذار دیگر بار به عقب برگردم..نگذار..!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

این همه سکوت را می توانی تعبیر کنی؟

آری؛

چه خوب که ساکت شده ام!

آخر دیگر تمام دردِ دل هایم را پیشِ او فریاد می زنم..!

ای که از همه به من نزدیک تری،

منِ خسته از این دریایِ طوفان زا را به ساحل آرامش برسان..!!

 



تاريخ : دوشنبه ۱٢ اسفند ۱۳٩٢ | ٤:٥٧ ‎ب.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

سلام ...

دیگه نتونستم بیشتر از این شرمندۀ این همه مهربونی های تموم شما عزیزانم بشم...

وگرنه این پست رو هم نمی گذاشتم..می دونم لایق این همه لطف شما نیستم..

باور کنید دیگه اونقدر بد نیستم که بهتون سر نزنم..فقط..

آسمون رو نمی شناسید..؟اگه روبراه باشه به همه سر می زنه ..

پس از این همه جواب بی پاسخ دلگیر نشید..فدای مهربونی تون..

خوب نیستم..روبراه نیستم..بد شدم..می دونم..

دل خوشی برای گذاشتن پست جدید ندارم..

به روشنی خوبی وجود خودتون از این آسمون تیره درگذرید..یه دنیا معذرت.....

 

خدایا باز بدجور داری تنبیه ام می کنی..!

باز با محبت بنده هات به این حقیر ..واقعاً حقیر..داری منو داغون تر می کنی..!

آخه خودت که می دونی این تنبیهت برام سخت ترینش هست..پس چرا..؟؟؟!!

از این شکسته ترم میخوای؟باشه!خرد میشم و خودم رو دوباره از نو می سازم..

تو توانش رو بده ..دوباره می ایستم و خودم رو از نو می سازم..خدایااااااا.......



تاريخ : چهارشنبه ٧ اسفند ۱۳٩٢ | ٧:٠۳ ‎ب.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

خدای مهربان تر از جانم..

هیچ چیز ازت نمی خوام..فقط ظهور مولام مهدی.ع. و ..

و این که دستم رو بگیری و از این دنیا و آدماش ببری پیش خودت..

دیگه نفس هام و قلبم شده مثل یه ستاره ای که داره رو به افول میره..

احساس سوختن به تماشا نمی شود

آتش بگیر تا بفهمی چه می کشم

خدای نازنین من همیشه سعی کردم برای همه یه همراه خوب و یه خواهر مهربون باشم.

و هنوز هم تا آخرین نفس خواهم بود.

خدای عزیزم تنها دلخوشی ام واسه نفس کشیدن تو این دنیا،

زنده نگه داشتن خوبی ها و پراکندن عطر مهربونی و نور دلنشین خدا بوده.

خدایا نخواه وجودم بیشتر از این زخمی باشه بر دل مولام مهدی.ع.

و نخواه بیشتر از این وجود تیره ام به عنوان بنده تو ،باعث شرمساری باشه.

مهربون خدای من.همه کس من.تنها مونس من!منو از میان این همه سیاهی ببر..

خدایا خیلی خسته ام..از فرو بردن این همه بغض سنگین دارم خفه میشم..

مهربان من چقدر بغض فرو بدم و نگذارم اشک رو گونه ام راه بگیره..

خدایا روزها و شب های سختی رو سپری کردم.من رو لبریز از نور خود کن.

خدای عزیزتر از جانم پر پرواز به من عطا کن تا به همون آسمونی اوج بگیرم،

که همیشه دلتنگش بودم و هستم.

پروردگار بی نظیرم ..عزیزانم رو به تو که خیلی مهربونی می سپارم.



تاريخ : یکشنبه ٤ اسفند ۱۳٩٢ | ۳:٤۳ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

مجموعه شعر به همین سادگی ــ حسین منزوی ــ نشر چی چی کا.

 

اگر باید زخمی داشته باشم

که نوازشم کنی

بگو تا تمام دلم را

شرحه شرحه کنم


زخم‌ ها زیبایند

و زیباتر آن‌ که

تیغ را هم تو فرود آورده باشی

تیغت سـِحر است و

نوازشت معجزه

و لبخندت

تنظیفی از فوارۀ نور

و تیمار داری‌ ات

کرشمه‌ ای میان زخم و مرهم

 

عشق و زخم

از یک تبارند

اگر خویشاوندیم یا نه

من سراپا همه زخمم

تو سراپا

همه انگشت نوازش باش.

ــــــــــــــــــــــــــــــ

به همان سادگی که کلاغ سالخورده

با نخستین سوت قطار سقف واگن متروک را ترک می گوید

دل ، 

دیگر در جای خود نیست

به همین سادگی !



تاريخ : شنبه ۳ اسفند ۱۳٩٢ | ٤:٠٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

گریه کن ای خسته از جان، گریه کن..!

گریه کن تا دیده ات روشن شود..!دردِ قلبِ بی قرارت، کم شود..!

 

حرف زدن از تو که سهل است،

یاد تو که در دلم جاری می شود

نه تنها شب و روزم

که جهان هم عاشقانه می شود.

آری؛

این است حکایتِ ضربان زیبایِ عشق!

و چه فقیر است دلی که سرمایۀ عشق در صندوقچه اش ندارد!

اما..نازنین؛

اگر دیگر روزی نبودم..از یادم مبر..گاه گاهی چند لحظه به آسمان نگاه کن.

آسمان فردوس

 

 



تاريخ : شنبه ۳ اسفند ۱۳٩٢ | ٢:۱۱ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

سخت است که بی بهانه ات گریه کنم

بی لمس حضور شانه ات گریه کنم

با ساز تو در زمزمه جان می گیرم

آن لحظه که در ترانه ات گریه کنم

ای شمع اگر مونس جانم باشی

در شعله هر زبانه ات گریه کنم

راهم ندهی برون در می مانم

در سایه باب خانه ات گریه کنم

هر گوشه ز تو علامتی می بینم

تا کی پی هر نشانه ات گریه کنم

آن روز که آسمان تپید از غم ابر

بگذار که روی شانه ات گریه کنم

 

 



تاريخ : جمعه ٢ اسفند ۱۳٩٢ | ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

سلام مولای دلبندم.

مولایم؛عزیزتر از جان؛حتی رویم نمی شود برایت بنویسم

از بس شرمندۀ مهربانی هایت هستم.

اما چه کنم دیگر با شما هم درد دل نکنم دلم می پوسد و درونم آتش می گیرد.

مهربان مولای من!خیلی از من ناراضی هستی؟درست است؟بد شده ام،آری؟

هر وقت یادم می افتد دو روز در هفته گزارش تمام کارهای ما به دستت می رسد

می خواهم از شرمندگیِ زیاد آب شوم و زیر زمین بروم..

مهربان مولا می دانم این روزها کارم شده خون به دل کردنت و زخم بر دل نازنینت زدن..

از بیچارگی خودم می خواهم فریاد بزنم!می خواهم سرم را بر دیوار بکوبم!

آخَر منِ نفهم کی می خواهم درست شوم..؟!

می دانم اگر لطف بسیار خدای عزیزم و نگاه مهربان و دعای شما نبود

بارها زمین خورده بودم و به دفعات به بیراهه کشیده می شدم.

می ترسم مولا..می ترسم نور را گم کنم.هر چه قدر هم بد باشم،

شما نگذار در کوره راه زندگی ام کورسویِ امید و نور حق و حقیقت را گم کنم.

هر چقدر هم تیرگی قلب و روح از من باشد،نزد پروردگارت برای این حقیر دعا کن

که وجودم با گناه و زشتی ها در ظلمات فرو نرود.

هر چقدر هم در برابر پروردگارم روسیاه باشم اما به خاطر فطرت خدایی هر انسان،

دلم فقط زلالی درون و نور الهی می خواهد.

پس مولای عزیزتر از جانم اگر من از خدا دور شدم شما فراموشم نکن و می دانم

آنقدر نسبت به امت خود رئوفی که از یادمان نخواهی برد.

خدای مهربانم لحظه ای نگذار دستت را رها کنم

(چرا که می دانم تو هیچ وقت بنده هایت را رها نمی کنی این ما هستیم که در غبار غفلت تو

را از خاطر می بریم)چون با این رهایی چون کودکی خود را حس می کنم که تا به خود بیاید

در ازدحام دنیا گم می شود و همه جا برایش غریب می زند.

مولا جانم؛برای آمدنت تشنه ام..

برای تمام دوستان و عزیزانم دعا کن بعد در آخرِ صف،

اگر لایق بودم این حقیر را هم از یاد مبر..

مولای عزیز!با وجودِ تمامِ بدی هایم..از صمیم قلب دوستت دارم!

                                                                                 آسمان فردوس