تاريخ : جمعه ۱ آذر ۱۳٩٢ | ۱:۳٥ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

تا ظهورت چقدر فاصله داریم آقا

آه از جمعۀ بی تو گله داریم آقا

زلف شب را به سراپای سحر می ریزم                

تا خود صبح به راه تو قمر می ریزم

ساحل چشم من از شوق به دریا زده است                

چشم بسته به سرش موج تماشا زده است

جمعه را سرمه کشیدم که مگر برگردی                 

با همان سیصد و دلتنگ نفر برگردی

زندگی نیست ممات است، تو را کم دارد                

دیدنت ارزش آواره شدن هم دارد

خیر از جمعه ندیدیم به والعصر قسم

 بی تو ما طعنه شنیدیم به والعصر قسم

از دل تنگ من آیا خبری هم داری؟                  

آشنا، پشت سرت مختصری هم داری؟

 لذت درد تو شد مزد دعای پدرم                   

من به این چشم کشم درد، به جای پدرم

هیچ کس تاب و تب چشم تو را درک نکرد                    

هیچکس اشک شب چشم تو را درک نکرد

ما کجا درد کشیدیم به اندازۀ تو                     

روز و شب گریه ندیدیم به اندازۀ تو

منّتی بر سر ما هم بگذاری بد نیست                     

آه کم چشم به راهم بگذاری، بد نیست

نگرانم که پس از مردن من برگردی

پای تابوت، سر بردن من برگردی

نکند منتظر مردن مایی آقا ؟                      

منتظرهات بمیرند میایی آقا ؟

من به جز تو به کسی جان بدهم ممکن نیست              

به اجل مهلت جولان بدهم ممکن نیست

 به نظر می رسد این فاصله ها کم شدنی ست              

غیر ممکن تر از این خواسته ها هم شدنی ست

 دارد از جاده صدای جرسی می آید                

مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید

چون قرار همه با حضرت آقا جمعه است                 

همۀ دلخوشی هفتۀ ما با جمعه است

منجی ما به خداوند قسم آمدنی است                  

یوسف گم شده، ای اهل حرم آمدنی است

من شب جمعه قرار تو دلم می خواهد

صبح فرداش کنار تو دلم می خواهد

رفته بودی که بیایی چقدر طول کشید

عرض کردیم که نبودی سحر طول کشید

ما برای خودمان این همه گفتیم بیا

نذر کردیم به پای تو بیافتیم بیا

تا ببینیم تو را تا به کجا باید رفت

شب جمعه نکند کرببلا باید رفت

نذر کردیم به هر حال ببینم تو را

کربلا یا دم گودال ببینیم تو را

عطر نسیم ظهور در کوچه های غریبانه انتظار به مشام می رسد..پس با ثانیه شمار دل های

مهدوی خود وجودتان را به زلالی باران و روشنی آسمان خدا کنید و لحظه شمار آمدن آن

عزیز...

 



تاريخ : پنجشنبه ۳٠ آبان ۱۳٩٢ | ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

اگر نمی دانی از خودم بپرس!

اگر برایت قابل قبول نیست با خودم بحث کن!!

و اگر دوست نداری به خودم بگو!!!

اما..

هیچ وقت در مورد من،

یک طرفه به قاضی نرو...!!!



تاريخ : پنجشنبه ۳٠ آبان ۱۳٩٢ | ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

امیدوارانه زندگی کن!

و  لبخند بزن!

به خاطر آن هایی که با لبخندت زندگی می کنند،

و از نفست آرام می گیرند،

و به امید تو هست که زنده هستند.

 



تاريخ : چهارشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩٢ | ٦:٥٥ ‎ب.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

شب شکن(مثنوی در عصر حاضر.همراه با حضرت ابراهیم)

مهدیه پاکروان ــ نشر شمس الشموس ــ چ اول ــ 160 صفحه ــ 1383

و ابراهیم همه را رها می کند چون یکی را دارد و به من و تو نیز می گوید:

نگذار هر رهگذری رنگی بر صفحه زندگیت بپاشد و «چه کسی بهتر از خدا می تواند رنگ

آمیزی کند.»

برای دوستی ات،چراغ قرمز داشته باش،و برای زندگی جهت نما! نترس! نترس! آن ها که با

طعنه و تحقیر، تو را از آسمانی شدن باز می دارند، بیگانه اند.تا کی عنان و اختیار ما بدست

تعارف؟!ترس و خجالت ؟!پس کی صلابت ؟ شهامت و شجاعت ؟

آری!

عاشقان را هر نَفَس سوزیدنی ست...

دنبال کسی باش که وقتی می آید به راحتی نمی رود و با خودش نور و روشنایی هدیه می

آورد،دنبال عشقی باش که همیشه جاودان بماند،با تو زندگی کند و با تو بمیرد و با تو در

حشر برخیزد،دنبال آتش باش که برافروزد و غیر را بسوزد..



تاريخ : چهارشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩٢ | ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

مهربانم! نازنینم! ای کسی که نفس نفس با من عجین شده ای و از جان بیشتر دوست دارمت...!

تویی که از آغازِ ترنم هایِ عاشقانه دلم برای خود برگزدیدم چون بیش از هر کس شایسته

این همه مستی های عشق من بودی..آسمانت را برگزیدم و همیشه دلتنگ آن هستم چون

نورِ روشنی بخشِ تو را در دیدگان وجودم می ریزد و هیشه بی تاب پرواز هستم چرا

که..بماند..حرف هایم جز برای تو قابل درک نیست!!

نازنینم.. به راستی دیگر...چه بگویم..هرچه با بی مهری ها و ناجوانمردی های این خلق

راه می آیم..ولی باز نمی شود دست بردار نیستند..!!

شانه هایم از این همه رفتارهای عجیب و غریب بندگانت خسته شده است...من هم یکی

هستم مثل دیگر خلایقت تا یک مرز مشخصی تاب می آورم حتی اگر آسمان باشم...حتی اگر

غرق در دریای محبتِ بی دریغانه را از تو آموخته باشم..!

پس بیش از این مگذار آسمان کوچک تو در آرزوی آغوش گرمت باران باران در هوای بارش باشد..مگذار.

تمام تمنای من پرکشیدن به سوی توست!پس مرا به سوی خود فرا خوان و اجازه بال

پروازم ده..دست کودکانه ام را از گرمای دست مهربانانه ات جدا مکن که تا ثانیه پروازِ

پرنده وارم گم نشوم....



تاريخ : سه‌شنبه ٢۸ آبان ۱۳٩٢ | ٤:٥٥ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس


این روزها چه قدر هوای تو می کنم

حتی غروب، گریه برای تو می کنم

گاهی کنار پنجره ام می نشینم و

چشمی میان کوچه، رهای تو می کنم

خیره به کوچه می شوم اما تو نیستی

یاد تو، یاد مهر و وفای تو می کنم

خود نامه ای برای خودم می نویسم و

آن را همیشه پست به جای تو می کنم

وقتی که نامه می رسد از سوی من به من

می خوانم و دوباره هوای تو می کنم....



تاريخ : سه‌شنبه ٢۸ آبان ۱۳٩٢ | ٤:٤٥ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس
تاريخ : شنبه ٢٥ آبان ۱۳٩٢ | ٥:٠۳ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

سلام دوستای گلم.ببخشید از نبودم و متشکر از صبوری تون.به همه نظراتون هم جواب دادم.اومدم ولی با چند پست جدید امیدوارم سر فرصت همه رو مطالعه کنید و نظرای خوبتون رو بگذارید.به عنوان تشکر از عزیزانم که پیام گذاشتند این تصویر زیبا تقدیم شما.



تاريخ : شنبه ٢٥ آبان ۱۳٩٢ | ٤:٤٥ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

 

دفتر خاطرات نوشتۀ نیکولاس اسپارکس با ترجمۀ طاهره صدیقیان ــ نشر کتابسرای تندیس

و برایشان می خوانم تا بدانند من کیستم:

پرسه می زنم تمام شب در خیال...

خم می شوم بر روی چشمان بسته خواب رفتگان،

پرسه زنان و گیج،گم شده در خودم،

ناهمگن،نقیض،

مکث می کنم،خیره می شوم،خم می شوم و وا می مانم....

سرانجام برمی گردد و به چشمانم نگاه می کند.لبخندی پر مهر تقدیم می کند،

لبخندی که آدمی با کودک شریک می شود،نه با معشوق.

«نمی خوام تو رو برنجونم،چون خیلی با من مهربونی،ولی...»

منتظر می شوم.کلماتش مرا می رنجاند.تکه ای از قلبم را پاره می کند واثر زخمی را بر

جای می گذارد.

«تو کی هستی؟».........

نیرومند و مغرور هستم،خوشبخت ترین مرد روزگار،در پشت آن میز برای مدتی مدید

احساسم باقی می ماند.

تا زمانی که شمع ها تا نیمه بسوزند،آماده ام که سکوت را بشکنم.

می گویم:«با تمام وجود دوستت دارم،امیدوارم اینو بدونی.»

نفس زنان می گوید«معلومه که می دونم..منم همیشه دوستت داشتم،نووا.»

نووا،دوباره می شنوم.نووا.کلمه در سرم طنین می اندازد.نووا...نووا.

او می داند،می داند من کیستم...او می داند...

چیزی به این ریزی،این آگاهی برای من هدیه ای است از طرف خداوند وعمری را که با هم

گذرانده ایم حس می کنم،در آغوش کشیدنش را،عشق ورزی اش را،بودن با او را در

بهترین سالهای زندگی ام.

به زمزمه می گوید:«نووا...نووا عزیز من...»

و من،که نمی توانستم گفته های پزشک را بپذیرم،دوباره پیروز شده ام،حداقل برای یک

لحظه.حالت اسرار آمیزم را رها می کنم و دستش را می بوسم و آن را روی گونه ام می

گذارم و با صدایی آرام در گوشش می گویم:

«تو عالی ترین واقعه زندگیم هستی.»

اشک در چشمانش حلقه می زند،می گوید:«اوه...نووا.منم دوستت دارم.»

فقط اگر این چنین به پایان می رسید،چه مرد خوشبختی می بودم.



تاريخ : شنبه ٢٥ آبان ۱۳٩٢ | ٢:٥۸ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

 رنگ دنیایت هنوزم آبی است ؟

آسمان باورت مهتابی است ...؟

هرکجایی شعر باران را بخوان

ساده باش و باز هم کودک بمان

باز باران با ترانه ، گریه کن !

کودکی تو ، کودکانه گریه کن!

ای رفیق روز های گرم و سرد

سادگی هایم به سویم باز گرد!

چه آرام و بی دغدغه به خواب رفتی..!بخواب و خوش باش که هنوز وارد دنیای بزرگتر ها نشدی و از هفت دولت آزادی..!رها و بی غم



تاريخ : شنبه ٢٥ آبان ۱۳٩٢ | ٢:٢٥ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

سلام عزیزانم.با سومین اصطلاح در خدمت دوستان گلم هستم.

این بار به یک اصطلاح بسیار پر کاربرد می پردازم که پیر و جوان از آن زیاد استفاده می کنند

و از قدیم در گفت و گو ها کاربرد داشته است؛اصطلاح«دَمِت گرم».

«دَمِت گرم» یک جمله دعایی است که از دو اجزاء اصلی یعنی دم و گرم تشکیل شده

برای «دَم» می توان به سه معنی:نَفَس،خون،دهان اشاره کرد.

اگر به معنای خون در ذهن آوریم،فرد زمانی که می میرد خونش و بدنش سرد می شود

پس وقتی می گویند دمت گرم،یعنی خون گرم و زنده باشی!

اما اگر معنای نفس را در ذهن آوریم؛در ادبیات نفس سرد کنایه از مرگ و

نفس گرم کنایه از زندگی و تندرستی است که باز هم همان معنا را می دهد

یعنی نَفَست گرم بادا! و زنده باشی!

این اصطلاح زمانی به کار می رود که دو نفر صمیمانه با هم صحبت می کنند

و یکی از طرفین از کار و مخصوصاً سخن طرف مقابل خوشش بیاید به او می گوید:

«دَمِت گرم!» که در واقع جمله کوتاهش به این معناست که

«آفرین بر تو که چنین کاری انجام دادی و حرف زیبایی به زبان آوردی».

در آخر اشاره می کنم که «دَمِت گرم» در زبان انگلیسی دارای معادل های بسیاری است که

دو تای آن رایج تر است؛big up,you rock



تاريخ : شنبه ٢٥ آبان ۱۳٩٢ | ٢:۱٥ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

سر زد به دل دوباره غم کودکانه ای

آهسته می تراود از این غم ترانه ای

باران شبیه کودکی ام پشت شیشه هاست

دارم هوای گریه خدایا بهانه ای...!




تاريخ : شنبه ٢٥ آبان ۱۳٩٢ | ٢:٠٤ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

 

منم کوروش نوشتۀ الکساندر جووی،ترجمۀ سهیل سمّی ــ نشر ققنوس

روشن ناگهان جلو رفت و کوروش بی اختیار گامی به عقب برداشت.

اما روشن با همان سرعت،ناگهان عقب رفت.

شمشیر از نیام کشید و نوک آن را به سمت کوروش گرفت و گفت:

«حالا آمادۀ جنگیدن هستی؟»

کوروش آهسته به نشان نفی سر تکان داد و به شمشیر بزرگش دست نزد،

شمشیری که از میان نگهبانان آستیاگ، جان تعداد زیادی را که به جای تسلیم،میل به نبرد

داشتند،ستانده بود.

کوروش گفت:«مراقب باش.تعداد مجروحانمان همین الان هم زیاد است.»

پنداری برای نشان دادن نفرتش از حالت جنگی روشن،به سمت جام روی میز دست برد و

در حالی که وانمود می کرد بی اعتنا و خونسرد است،از آن نوشید.روشن با نوک

شمشیر،جام را از کف کوروش درآورد.نوک شمشیر با فاصله ای بسیار اندک از مقابل

صورت کوروش گذشت و کوروش باد شمشیر را بر پوست صورتش احساس کرد.جام که

لعابدار و از جنس خاک رس سفید بود پایین افتاد و خرد شد.

در یک دم، کوروش با حرکتی سریع تر از حرکت روشن،با دو دست از دو طرف،تیغۀ

شمشیر روشن را قاپید.شمشیر را محکم گرفت.بسیار قدرتمندانه تر از روشن، شمشیر را

قرص چسبید،و روشن سعی داشت شمشیر را از دست او بیرون بکشد.کوروش با قدرتی

شگفت انگیز شمشیر را به سمت خود کشید،اما روشن هنوز آن را رها نمی کرد.یک لحظه

بعد،صورت هایشان نزدیک به هم قرار گرفت.

کوروش به چشمان او خیره شد و گفت:«با من نجنگ،با دشمنانمان بجنگ.»

روشن ناگهان شمشیر را رها کرد،و تیغۀ شمشیر در میان دستان کوروش باقی ماند.یک

لحظه بعد کوروش یک گام به عقب تلو تلو خورد،اما بلافاصله تعادلش را حفظ کرد.

روشن گفت:«تنها دشمنان واقعی ای که ما داریم،فقر و گمنامی و جهلند.تنها دشمن واقعی

ای که تو داری،عدم پذیرش این حقیقت است که در زندگی ات به عشق نیاز داری.»

دستۀ شمشیر در دست کوروش جا گرفت و کوروش سلاح را روی میز کنار دستش

گذاشت.نگاهی به روشن انداخت.«و چه کسی چنین عشقی را نثارم خواهد کرد؟»

روشن با اخم به او نگاه کرد و سر تکان داد.«نمی دانم..»



تاريخ : دوشنبه ٢٠ آبان ۱۳٩٢ | ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

خدای زیبای من!ای کاش کلمه ای فراتر از مهربانی بود تا وسعت مهربانی تو در آن می

گنجید...بگذار...اجازه بده تا خود را در دریای بی انتهای پر تلاطمت

رها کنم شاید آرامشی یابم...خدای مهربانم خیلی دوستت دارم!

(دوستان عزیزم سلام. مدتی به دلیل زیادی مشغله هایم نمی تونم بیام و نیستم پس لطف کنید تا برگشتنم سراغ نگیرید.سعی می کنم زود برگردم)




تاريخ : پنجشنبه ۱٦ آبان ۱۳٩٢ | ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

آقا جونم..مهربونم............دعا کن دوباره پا شم..باید دلم رو دوباره عاشق کنم..شاید دستام جون بگیره..اونو به دیوار بگیرم..بگم یا علی و پا بشم..آقا جونم..مهربونم..آسمون..دلش.............خدا جونم...........بعد از تو دلگیر نمی شم..خدا می دونه ازت سیر نمی شم..آقا جونم..مهربونم..

بعد از عشقت دربدرم..از ماتمت ........بیا و یه دستی بکش روی سرم..

با وجود همه نالایقیم..با این دل زنگاری ام..یه آسمون زنگاری..آقا جونم..مهربونم..بیا و مهربونی کن..دستی روی قلبم بکش................دستی روی دلم بکش..

آقا جونم..مهربونم..سالار من..مولا جونم..یه نیم نگاه..نذار .........

نام تو بردم لبم آتش گرفت...شعله به دامان سیاوش گرفت...نام تو آرامۀ جان من است...نامۀ تو خط امان من است...ای نفست یار و مددکار ما...کی و کجا وعده دیدار ما...

 



تاريخ : پنجشنبه ۱٦ آبان ۱۳٩٢ | ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

لالایی آی لالایی مهربونم...گل نیلوفرم ای همزبونم

لالایی غنچه آرامش من.... تویی بهونه نوازش من

بخواب ای چشمه سارِ هق هقِ من...بخواب ای تو دلیلِ بودن من

بخواب تا قلب من آروم بگیره...بذار امشب به عشق تو بمیره

لالایی کن لالایی کن دوباره...دلم امشب هوای گریه داره

لالایی کن لالایی کن عزیزم...بذار میون دستات گل بریزم

بذار تا من به نازت مبتلا شم...بذار عاشق ترینِ عاشقا شم

لالایی کن لالایی کن لالایی...بخواب ای مهربون من لالایی

بخواب ای مهربون من لالایی



تاريخ : پنجشنبه ۱٦ آبان ۱۳٩٢ | ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

 شعاع درد مرا ضرب در عذاب کنید

مگر مساحت رنج مرا حساب کنید
 
محیط تنگ دلم را شکسته رسم کنید

خـطـوط منـحنی خـنده را خــراب کـنید

طنیــن نام مـرا موریانه خواهـد خورد

مرا به نام دگر غیر از این خطاب کنید
 
دگر به منطق منسوخ مرگ می خندم

مگـر به شیوۀ دیگر مرا مجاب کنیــد
 
در انجماد سکون، پیش از آنکه سنگ شوم

مـــرا بـه هـرم نفس های عشـــق آب  کنــید
 
مگر سماجت پولادی سکـوت مـرا

درون کورۀ فریاد خود مذاب کنیــد
 
بلاغت غم من انتشار خواهد یافت

اگر که متن سـکوت مرا کتاب کنـید

 

ت

 



تاريخ : پنجشنبه ۱٦ آبان ۱۳٩٢ | ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

ای شما! ای تمام عاشقان هر کجا!

از شما سوال می کنم:

نام یک نفر غریبه را در شمار نام هایتان اضافه می کنید ؟

یک نفر که تا کنون

 رد پای خویش را، لحن مبهم صدای خویش را،

 شاعر سروده های خویش را نمی شناخت

گرچه بارها و بارها

 نام این هزار نام را

 از زبان این و آن شنیده بود

 یک نفر که تا همین دو روز پیش

 منکر نیاز گنگ سنگ بود

 گریۀ گیاه را نمی سرود

 آه را نمی سرود

 شعر شانه های بی پناه را نمی سرود

حرمت نگاه بی نگاه را نمی سرود

 و سکوت یک سلام در میان راه را نمی سرود

 نیمه های شب نبض ماه را نمی گرفت

 روز های چار شنبه ساعت چهار بارها شماره های اشتباه را نمی گرفت

 ای شما! ای تمام نام های هر کجا !

زیر سایبان دستهای خویش

 جای کوچکی به این غریب بی پناه می دهید ؟

این دل نجیب را، این لجوج دیر باور عجیب را

 در میان خویش راه می دهید؟

 




ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه ۱٥ آبان ۱۳٩٢ | ٩:٠٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

 

سقای آب و ادب نوشتۀ سید مهدی شجاعی ــ نشر نیستان.

عباس به محضر حسین رسیده است،سر فرو افکنده است و اجازۀ میدان گرفته است:

«دلم گرفته است آقا!سینه هام تنگ شده است.قلبم دارد از شدت درد می ترکد.

همینطور ایستاده ام و شهادت یارانمان را یک به یک تماشا می کنم.

رخصت فرمایید لا اقل به قدر گرفتن انتقام عزیزانمان از دشمن،بجنگم.»

از این تمنّای شهامت بنیان و تضرّع شجاعت نهان،اشک در چشمان حسین، حلقه زده است

و بغض بر گلوی حسین،چنگ انداخته است.

حسین می داند که دشوارترین کار برای عباس، نجنگیدن است.بزرگترین شجاعت و مقاومت

عباس،شهادت یاران را دیدن، دندان بر جگر فشردن و از جا نجنبیدن است...

عباس برای حسین فقط یک سردار نیست،یک فرمانده نیست،یک پرچمدار هم نیست،یک

برادر هم نیست.عباس،عمود خیمۀ لشگر حسین است.نه،عباس، عمود خیمۀ وجود حسین

است.اگر عباس بشکند،خیمۀ وجود حسین فرو می ریزد.

اگر عباس بشکند،پشت حسین می شکند..

و آنقدر مفهوم آب و عمو به هم گره خورده است که بچه ها به تدریج تشنگی را با گفتن

عمو،اظهار می کنند..



تاريخ : چهارشنبه ۱٥ آبان ۱۳٩٢ | ۸:٢۳ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

آخه چرا شما آدما و این همه خودخواهی؟!

تو را به خدا دست بردارید از این همه آزار دل ها!!

تو را به خدا بس کنید از این همه دل شکستن!!

خسته نشدید؟!!چرا فقط خودتون رو می بینید و لاغیر؟!

بابا ایها الناس!اون بالا هم خدایی هست!

بالاخره یه روزی ...

قایقی خواهم ساخت...دور خواهم شد از این خاک غریب..!



تاريخ : سه‌شنبه ۱٤ آبان ۱۳٩٢ | ۸:٤٧ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

صدایِ...گریه بلنده...نیمه شب از تو...خرابه..
صدای طفلی گرسنه...که هنوز تشنۀ آبه..
طفل زخمی...طفل خسته..طفل اشک و طفل ناله
طفل کوچک...طفل معصوم....دختر ناز و سه ساله!
دختری که خیلی وقته...روی باباشو ندیده!
با سر انگشتای زخمیش...عکسشو...رو خاک کشیده
بابایی،...کجاست بابایی؟!...تا برام بگه لالایی...
بابایی، کجاست بابایی؟!...
الهی...که من بمیرم...تو سینه،نفس نداره...
دو قدم راه می ره، اما...دست روی دیوار می ذاره...
می گه عمه کمکم کن...! که دیگه توون ندارم..
پس چرا بابا نمی یاد......؟!
دیگه هیچی جون ندارم...دیگه هیچی جون ندارم..
جونِ عمه، جون نمی دم...تا یه بار رو شو نبینم......!
یا رو زانوم سر بذاره...یا روی زانوش بشینم...
بابایی،...کجاست بابایی؟!...تا برام بگه لالایی..
خداجون!کجاست بابایی...تا برام بگه لالایی...
خواب دیدم می یاد باباجون...عمه موهام پریشونه!!...
اگه جون مونده به دستات...!...بزن اونو کمی شونه..
عمه جون این جوری بد نیست؟!...با لباس پاره باشم...؟!
وقتی که بابام می یادش...بَدِه...بی گوشواره باشم................؟!!

 



تاريخ : سه‌شنبه ۱٤ آبان ۱۳٩٢ | ۸:۳٦ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

      «بردن اهل حرم دستور بود و سرّ غیب

                                                         ورنه

                                                    این بی حرمتی ها

                                                                       کی روا دارد حسین.ع.»



تاريخ : دوشنبه ۱۳ آبان ۱۳٩٢ | ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

آفتابی یکدست

سارها آمده اند.

تازه لادن ها پیدا شده اند.

من اناری را می کُنم دانه،به دل می گویم:

خوب بود این مردم،

دانه های دلشان پیدا بود.

می پَرَد در چشمم آب انار:اشک می ریزم.

مادرم می خندد.

                                                  سهراب سپهری



تاريخ : دوشنبه ۱۳ آبان ۱۳٩٢ | ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

ساعت نُه ابر آمد،نرده ها تر شد.

لحظه هایِ کوچکِ من زیر لادن ها نهان بودند...

ابرها رفتند.

یک هوایِ صاف،یک گنجشک،یک پرواز.

دشمنانِ من کجا هستند؟

فکر می کردم:

در حضور شمعدانی ها شقاوت آب خواهد شد.

در گشودم:قسمتی از آسمان افتاد در لیوانِ آبِ من.

آب را با آسمان خوردم.

لحظه هایِ کوچکِ من خواب های نقره می دیدند...

دوستانِ من کجا هستند؟

روزهاشان پرتقالی باد!

پشتِ شیشه تا بخواهی شب.

در اتاقِ من طنینی بود از برخوردِ انگشتانِ من با اوج،

در اتاق من صدایِ کاهشِ مقیاس می آمد.

لحظه هایِ کوچک من تا ستاره فکر می کردند.

خواب رویِ چشم هایم چیزهایی را بنا می کرد:

یک فضایِ باز،شن های ترنم،جایِ پایِ دوست...

(شعری بسیار زیبا از سهراب سپهری بود که به خاطر از حوصله خارج بودن دوستان فقط قسمت هایی از شعر را آوردم.)

«عزیزانم همیشه لحظات کوچک خوشبختی تون پرتقالی باد



تاريخ : دوشنبه ۱۳ آبان ۱۳٩٢ | ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

سلام دوستان گلم.شما را با دومین اصطلاح این هفته ام آشنا می کنم.

مطمئناً اصطلاح «دو دره» را زیاد در گفتگو های امروزی شنیدید که معانی زیر را در بر

می گیرد:

«دو دره»:کلک زدن،حقه بازی،کلاه گذاشتن،سر کار گذاشتن کسی.

در فرهنگ اصطلاحات فارسی آمده واژه« دودره» و مشتقات آن،مانند دو دره باز،دو دره

کردن و ..به معنای آدم متقلب و غیر قابل اعتماد است که تقریباً دو دهه است که در زبان

عامیانه به خصوص جوانان رایج شده .شاید فکر کنید این یک اصطلاح تازه و امروزی است

در حالی که نمونه آن در غزلی از مولوی هم دیده شده با این بیت:

تو را بر در نشاند او به طراری که می آید

تو منشین منتظر بر در که آن خانه دو در دارد

که با مطالعه کل غزل این مفهوم را می رساند که به افراد متقلب اعتماد نکنید!

این اصطلاح بین دانشجویان هم خیلی رایج شده مثلاً می گویند:«نبودی!خوب کلاس رو دو

دره کردیم و استاد و قال گذاشتیم»

دوستان گلم سوالی داشتید در خدمتم.نظرات خوبتون فراموش نشه!

 

پیوست جدید:

با تشکر از یکی از مخاطبان خوبم خانم نجمه،

توضیحات تازه ای درباره این اصطلاح بیان کردند که برای شما می آورم.ایشون گفتند:

"دودره کردن در چند ده سال گذشته، بیشتر مغازه ها 2 تا در داشتند،

بعضی از مغازه داران جلوی در می ایستادند و از مشتری های بیچاره پول جنسی را که

فروشنده اش بودند، می گرفتند و می رفتند داخل مغازه تا جنس را برای مشتری بیاورند،

مشتری بیچاره هم بعد از اینکه حسابی زیر پایش علف سبز می شده کنجکاو می شده

و داخل مغازه را سرک می کشیده غافل از اینکه فروشنده قلابی از در دیگر مغازه با پول

مشتری فرار کرده بوده. از آن به بعد کم کم به این جور مغازه ها می گفتند دو دره

و به مغازه داران کلاه بردار هم می گفتند دودره باز یا دودره کن."



تاريخ : یکشنبه ۱٢ آبان ۱۳٩٢ | ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

هر کس مرا می‌ بیند

از دور می‌ گوید:

این روزها انگار

حال و هوای دیگری داری!

اما

من مثل هر روزم

با آن نشانی های ساده

رفتار من عادی است

اما نمی دانم چرا

این روزها

از دوستان و آشنایان

هر کس مرا می‌ بیند

از دور می‌ گوید:

این روزها انگار

حال و هوای دیگری داری!

اما

من مثل هر روزم

با آن نشانی های ساده

و با همان امضا، همان نام و با همان رفتار معمولی

مثل همیشه ساکت و آرام

این روزها تنها

حس می کنم گاهی کمی گنگم

گاهی کمی گیجم

حس می‌ کنم

از روزهای پیش قدری بیشتر

این روزها را دوست دارم

گاهی

- از تو چه پنهان -

با سنگ ها آواز می‌ خوانم

و قدر بعضی لحظه‌ها را خوب می‌ دانم

این روزها گاهی

از روز و ماه و سال، از تقویم

از روزنامه بی خبر هستم

حس می‌ کنم گاهی کمی کمتر

گاهی شدیدا بیشتر هستم حتی اگر می‌ شد بگویم

این روزها گاهی خدا را هم

یک جور دیگر می‌ پرستم

از جمله دیشب هم

دیگر تر از شب‌های بی‌ رحمانه دیگر بود:

من کاملا تعطیل بودم

اول نشستم خوب

جوراب‌هایم را اتو کردم

تنها - حدود هفت فرسخ - در اتاقم راه رفتم

با کفش‌هایم گفتگو کردم

و بعد از آن هم

رفتم تمام نامه‌ها را زیر و رو کردم

و سطر سطر نامه‌ها را

دنبال آن افسانه‌ی موهوم

دنبال آن مجهول گشتم

چیزی ندیدم

تنها یکی از نامه‌هایم

بوی غریب و مبهمی می‌داد

انگار

از لابه لای کاغذ تا خوردۀ نامه

بوی تمام یاس‌های آسمانی

احساس می‌شد

دیشب دوباره

بی تاب در بین درختان تاب خوردم

از نردبان ابرها تا آسمان رفتم

در آسمان گشتم

و جیب‌هایم را

از پاره‌های ابر پر کردم

جای شما خالی!

یک لقمه از حجم سفید ابرهای تُرد

یک پاره از مهتاب خوردم

دیشب پس از سی سال فهمیدم

که رنگ چشمانم کمی میشی است

و بر خلاف سال‌ها پیش

رنگ بنفش و ارغوانی را

از رنگ آبی دوست‌ تر دارم

دیشب برای اولین بار

دیدم که نام کوچکم دیگر

چندان بزرگ و هیبت آور نیست

این روزها دیگر

تعداد موهای سفیدم را نمی‌دانم

گاهی برای یادبود لحظه‌ای کوچک

یک روز کامل جشن می‌ گیرم

گاهی

صد بار در یک روز می‌ میرم

حتی

یک شاخه از محبوبه‌های شب

یک غنچه مریم هم برای مردنم کافی است

گاهی نگاهم در تمام روز

با عابران ناشناس شهر

احساس گنگ آشنایی می‌ کند

گاهی دل بی دست و پا و سر به زیرم را

آهنگ یک موسیقی غمگین

هوایی می‌ کند

اما

غیر از همین حس‌ها که گفتم

و غیر از این رفتار معمولی

و غیر از این حال و هوای ساده و عادی

حال و هوای دیگری

در دل ندارم

رفتار من عادی است!



ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه ۱٢ آبان ۱۳٩٢ | ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس
تاريخ : شنبه ۱۱ آبان ۱۳٩٢ | ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

هزار سلطنت دلبری بدان نرسد

که در دلی به هنر خویش را بگنجانی

چه گردها که برانگیختی ز هستی من

مباد خسته سمندت که تیز می‌ رانی

به همنشینی رندان سری فرود آور

که گنجهاست در این بی‌سری و سامانی

(لسان الغیب حافظ)



تاريخ : شنبه ۱۱ آبان ۱۳٩٢ | ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

آسمان مهربانم!

ممنونم که به هوای دل من،

گریستن آغاز کردی!

و چه زیبا می باری..

صدای ترنم تو در فضا،

و عطر خوش طراوتت،

جان تازه به من می بخشد!!

فکرش را هم نمی کردم اینقدر دلم باران بخواهد..،

و امروز ببینم آسمان بر سرم می بارد!

ببار که خوش می باری...

ببار از آسمان زیبا بر سر آسمان کوچک دلم..



تاريخ : شنبه ۱۱ آبان ۱۳٩٢ | ٤:۱٦ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

ای آسمان زیبا امشب دلم گرفته

از های و هوی دنیا امشب دلم گرفته

یک سینه غرق مستی دارد هوای باران

از این خراب رسوا امشب دلم گرفته

امشب خیال دارم تا صبح گریه کردن

شرمنده‌ام خدایا امشب دلم گرفته

خون دل شکسته بر دیدگان تشنه

باید شود هویدا امشب دلم گرفته

ساقی عجب صفایی دارد پیاله تو

پر کن به جان مولا امشب دلم گرفته

گفتی خیال بس کن فرمایشت متین است

فردا به چشم اما امشب دلم گرفته



تاريخ : سه‌شنبه ٧ آبان ۱۳٩٢ | ۸:٤۸ ‎ب.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

سکوت کوچه‌های تارِجانم، گریه می‌خواهد

تمام بندبند استخوانم، گریـــــه مـی‌خواهد

ببار ای ابر باران‌زا! میان شعرهای مـن

که بغض آشنای آسمانم، گریه می‌خواهد

بهاری کن مرا جانـــا! که من پابند پاییزم

و آهنگ غزلهای جوانم، گریه مـی‌خواهد

نمی‌خواهم دگر آیینه راچشمان من مُردند

که در متنش نگاه ناتوانم، گریه می‌خواهد

چنان دق کرده احسـاسم میان شعر تنهایی

که حتی گریه‌های بی‌امانم، گریه می‌خواهد



تاريخ : سه‌شنبه ٧ آبان ۱۳٩٢ | ٧:٥۸ ‎ب.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

داستانی بسیار زیبا از حقیقت وجود عشق که وقتی در قلب نقش بندد دیگر

هیچ گاه در تلخکامی های زندگی گم نمی شود.

 



ادامه مطلب
تاريخ : سه‌شنبه ٧ آبان ۱۳٩٢ | ٦:٠٥ ‎ب.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

سلام دوستان عزیز.از این به بعد می خواهم هر هفته یک پست با موضوع آشنایی با

واژه ها و اصطلاحات رایج و روزمره ارائه دهم،امیدوارم برای عزیزانم سودمندباشد.البته

شما هم می توانید اصطلاحاتی که خیلی برایتان جای سوال دارد به نظراتم بفرستید تا

در دفعات بعدی به آن بپردازم.

اما امروز می خواهم به اصطلاح رایج «آمپاس» بپردازم که به تازگی زیاد از آن استفاده

می شود.البته خود من اولین بار این کلمه را از بچه های شبکه کتابخوان

شنیدم.اصطلاحی که بی شک قبلا هم کاربرد داشته اما بعد از سریال دودکش بیشتر

رایج شده.این هم یکی از تاثیرات غیر قابل انکار مجموعه های تلویزیونی و فیلم ها ست

که صاحبان هنر باید در آفرینش گفتگوهای فیلمنامه  آن دقت بیشتری داشته باشند.

در فرهنگ اصطلاحات فارسی نوشته شده که «آمپاس» به معنای تنگنا،یکی از

اصطلاحات وارده از زبان های خارجی است که سال ها در بین طبقات تحصیلکرده

فارسی زبان رایج بوده است.کاربرد این اصطلاح در ماه رمضان امسال به واسطه تکیه

کلام شدن آن توسط بازیگر سریال طنز دودکش، در بین مخاطبین بیشتر رایج شده

است.

ریشه این کلمه را در دو زبان می دانند:

impasseدر زبان فرانسوی

engpassدر زبان آلمانی

که معنای واژه آلمانی آن محل عبور تنگ می باشد.انگلیسی ها واژه ملموس تری برای

کلمه تنگنا دارند که آن هم مدتی است در زبان تحصیلکرده ها و اهالی کسب و کار رایج

شده و آن bottleneck است که همان قسمت تنگ گلوی بطری است.

در دانشنامه آزاد لغت نامه دهخدا نیز،«آمپاس» را تنگنا،و در قسمت فرهنگ اصطلاحات

عامیانه آن؛فشار،کار انجام شده، و تنگنا معنی کرده است.و نیز در فرهنگ ریشه

شناسی انگلیسی ریشه واژه impasseبه معنای کوره راه را فرانسوی ذکر کرده که

احتمالاً اصطلاح impassible هم به معنای غیر ممکن با این واژه هم ریشه است.

البته در اصطلاح عامیانه دیگر؛ بن‌بست،و مجازاً مسئله یا گرفتاری بی‌درمان هم معنا می

دهد.

بیشتر اوقات جوانان در گفتگو های خود می گویند:«مرا در آمپاس قرار نده!» یا « الان تو

آمپاسم» در واقع یعنی «مرا توی فشار و تنگنا نگذار!» و « الان خیلی تحت فشارم».

 

 



تاريخ : سه‌شنبه ٧ آبان ۱۳٩٢ | ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

 

❀◕ ‿ ◕❀ عزیزم پیشاپیش تولدت مبارک❀◕ ‿ ◕❀

 

 

 



تاريخ : دوشنبه ٦ آبان ۱۳٩٢ | ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس
تاريخ : شنبه ٤ آبان ۱۳٩٢ | ٤:۳۱ ‎ب.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

« لبخند بزن و به قلبت وسعت بده!»



ادامه مطلب
تاريخ : شنبه ٤ آبان ۱۳٩٢ | ٩:۱٥ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

من آسمان پر از ابرهای دلگیرم

اگر تو دلخوری از من، من از خودم سیرم

من آن طبیب زمین گیر زار و بیمارم

که هر چه زهر به خود می دهم نمی میرم

من و تو آتش و اشکیم در دل یک شمع

به سرنوشت تو وابسته است تقدیرم

به دام زلف بلندت دچار و سردرگم

مرا جدا مکن از حلقه های زنجیرم

درخت سوخته ای در کنار رودم من

اگر تو دلخوری از من، من از خودم سیرم...

" مرا ببخش که ابری و طوفانی و تیرم...سعی می کنم این ابرهای دلگیر را کنار بزنم... "