تاريخ : شنبه ۳٠ آذر ۱۳٩٢ | ٥:٤٥ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

مهربانم...

دلم را در ذهنت متصور کن؛

دلی که لبریز از عشق باشد و لبالب از دلتنگی بی تابانه برای تو..

این دل چون پوستۀ انار سرخ یلدا که تاب نیاورد،

و ترک بردارد،

آن وقت است که..

ناگهان

سرخی قطرات دانه های لعل گونش

بر چهرۀ زندگی ام بپاشد

و

من می مانم و یک دنیا دل ِ دیوانۀ تنها،دل تنگ...

و سیب سرخ عشق در دست..

آسمان فردوس

 



تاريخ : جمعه ٢٩ آذر ۱۳٩٢ | ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

مولایم،مهدی جان سلام.ببخش اینقدر صمیمانه خطاب می کنم.وقتی کسی را خیلی دوست داری

زبانت نمی چرخد،دوست داری خودمانی صدایش کنی.پس مولایم مهدی جان به حساب اسائه

ادب نگذارید.لحظات دلگیرم را به امید نور حضور تو و به دلگرمی این که با وجود تمام بدی

هایم فراموشم نخواهی کرد،سپری می کنم..

می دانم هر که نامهربان باشد بعد ِ خدای مهربانم..تو مهربان تر از همه کس به من بودی و

هستی...پس از صمیم قلب پرشوق فریاد می زنم دوستت دارم..

عده ای بی خبر از علتِ اشک

بـا مـن از  کار خـدا می گـویند

ظاهرا چارۀ این حال مرا

در تسـلای دلـم می جویند

ناگـزیـرم کـه بـجنـبانـم سـر

مـحـض تـأیید ؛ تبسم بـزنـم

چاره ای نیست که فریاد تو را

بی هـوا بـر سـر  مـردم بزنم

من فقـط فکـر تـو در  سر دارم

خنده ای کن ، به دلم روح بده

اشک در سیل کشیده ست مرا

خبـر از « مـعجزۀ نـوح » بـده

ای مسافر ، سفرت طول کشید

عـزم بـرگـشـت نـداری انگـار  !!!

مُردَم از  چشم به راهی ، برگرد

« دست از کُشتن صبرم بردار »

طعنه زد عقل که : «برمی گردد

ظرف صد سال وَ یا سیصد سال

منتظر باش ، تـو  هم  مثل همه

بر سرت شیرۀ دیدار ، بِمال»

گفتم : ای عقل ، جوابت اینست

« مـن فـقـط مـعـتـکـفِ احــزانــم

مثل یعقوب ،نمی خواهم چشم

تـا ابـد مـنـتـظـرش مـی مـانم »

یاسر قربانی



تاريخ : چهارشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩٢ | ٧:٥٥ ‎ب.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

چهل نامۀ کوتاه به همسرم.نوشتۀ نادر ابراهیمی.نشر روزبهان.

عزیز من،همیشه عزیز من!

این زمان گرفتاری هایمان خیلی زیاد است،و روز به روز هم ـ ظاهراً ـ زیادتر می شود.با

این همه ، اگر مخالفتی نداشته باشی ، خوب است که جای کوچکی هم برای گریستن باز

کنیم؛ اینطور در گرفتاری هایمان غرق نشویم ، و از یاد نبریم که قلب انسان ، بدون گریستن

، می پوسد؛ و انسان بدون گریه ، سنگ می شود.

اما عزیز من!

لا اقل به خاطر سلامتِ این هم اندیش ِ همقدمی که در تمامی سفرهایم ، تا لحظه های آخر

، به او محتاجم ، و به راستی عصای دستِ تفکر من است ، اینطور نگران ِ خوب و بد هر

قدمی که برمی دارم نباش و اینطور خودت را با این فکر که نکند پیچیدگی ها و دشواری

های این راه ِ هزار تو مرا از آنچه ظرفیت ِ شدنش را داشته ام بسیار دور کرده باشد ،

مضطرب مکن.



تاريخ : چهارشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩٢ | ٦:٤۸ ‎ب.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

 


 



تاريخ : سه‌شنبه ٢٦ آذر ۱۳٩٢ | ٥:۳۳ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

دلتنگ تر از همیشه به هوای تو ام...

و

بی قرار تر از گذشته برای پرواز به سوی حضور همیشگی ات.

بی صبرانه و عاشقانه

انتظار می کشم

تا ثانیه ای که مرا به خود فرا خوانی...

دلم پر است از هوای پریدن... از عطش اوج گرفتن...

 

 

 



تاريخ : چهارشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩٢ | ٤:۱٢ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

خدای مهربونم سلام...نازنینم سلام...می بینی خیلی درمانده شدم..

ساعت چهار صبح هست و هنوز بی خواب ..

هر چقدر فکر می کنم راه به جایی نمی برم..

به جایی رسیدم که عقل از اندیشۀ آن درمانده !! تو خودت بگو چه کار کنم...

پریشانی افکارم مستاصلم کرده...

به جاده ای رسیدم که با وجود آگاهی ام تمام راه حل ها فراموشم شده!!

می دانی،سینۀ تنگِ من و بارِ غمِ او هیهات..مردِ این بار گران نیست دلِ مسکینم...

نه..آسمان بار امانت نتوانست کشید..قرعۀ کار به نام من دیوانه زدند...چه کنم..

فقط دارم سعی می کنم به ریسمان مطمئن تو چنگ بزنم..

فقط می توانم دل بیقرارم را در دریای مواج تو غرق کنم خدای من مهربان تر از جانم..

فقط یاری ام ده راهی را در پیش گیرم..که هم تو بر من لبخند زنی و هم دلم..

 



تاريخ : دوشنبه ۱۸ آذر ۱۳٩٢ | ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ | نويسنده : آسمان فردوس
تاريخ : دوشنبه ۱۸ آذر ۱۳٩٢ | ٩:٤٤ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

از کنارِ منِ افسردۀ تنها تو مرو

دیگران گر همه رفتند خدا را تو مرو

اشک اگر می چکد از دیده تو در دیده بمان

موج اگر می رود ای گوهرِ دریا تو مرو

ای نسیم از بر این شمع مکش دامنِ ناز

قصه ها مانده منِ سوخته را با تو مرو

ای قرارِ دلِ طوفانیِ بی ساحلِ من

بهرِ آرامشِ این خاطرِ شیدا تو مرو

سایۀ بختِ منی از سر ِمن پای مکش

به تو شاد است دلِ خسته خدا را تو مرو

ای بهشتِ نگهت مایۀ الهامِ سرشک

از کنارِ منِ افسردۀ تنها تو مرو



تاريخ : دوشنبه ۱۸ آذر ۱۳٩٢ | ٩:٠٤ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس



تاريخ : یکشنبه ۱٧ آذر ۱۳٩٢ | ۸:٥٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

ببار ای برف!

شاید توانی مدفنی سازی برای

این سرایِ تیرۀ دنیا.

ببار ای برف!

شاید دانه هایِ بلورین و سپیدت،

گیرد گرمی بازارِ این نامردمانِ بی عدالت را.

آه..ببار ای برف!

ببار تا می توانی بر سرِ دل هایِ خسته

تا سردیِ ریزدانه هایِ وجودت

که لبریز ز روحِ بی انتهایِ آسمان است،

حرارتِ دل هایِ گرم پو و خسته را

کمی فرو کشاند

تا

دمی بپیوندد،

به ستاره هایِ نقره ایِ فرو افتادۀ آسمان.                                          




تاريخ : یکشنبه ۱٧ آذر ۱۳٩٢ | ۸:۱٧ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

 

در باغ های ناممکن(گزیدۀ شعر سلمان هراتی) . با تنظیم ساعد باقری و سهیل

محمودی.نشر کتاب های جیبی وابسته به امیر کبیر.

شعر«من هم می میرم»،چند ماه پیش از وقوع «حادثه» سروده شده و گواه کشف و شهود

نسبی شاعر است:

من هم می میرم/امّا در خیابانی شلوغ/در برابر بی تفاوتی چشم های تماشا/زیر چرخ های

بی رحم ماشین ها...

نوعی اعتماد به نفس آمیخته با تواضعی ذاتی،سلوک شعری سلمان را از دیگران متمایز

می کرد...

سلمان از معدود شاعرانی است که در کتاب اول خویش درخشیده است و بسیار هم؛که

انصافاً در کارنامۀ بسیاری از شعرای نامور معاصر از این سابقۀ زلال خبری نیست.

گفتم ای دل!

مشو غافل از مرگ

دستِ دلبستگی را رها کن

خویش را دستِ این هرزه مسپار

آخر اینجا نشستن دوامی ندارد

زندگانی درنگی ست کوتاه

چون فرودِ شتابانِ فوّاره بر خاک...



تاريخ : دوشنبه ۱۱ آذر ۱۳٩٢ | ٥:٢٢ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

مرا نمی فهمی...!

وقتی که می گویم با التماسی صمیمانه،

نجاتم ده،

از این همه تدفین احساسات سرکوبم.

تو بردار گامی ساده و کوچک،

خواهم رساندت،

بر مزار حس کهنۀ تنهایی شب های سردم.

شاید اندکی بفهمانم،

غروب تلخ جانم را

در انتظاری که در عطشِ طلوعِ فهمِ باورت،

در سوز است و نالۀ فریاد.

باورم کن و نجاتم ده ازین زندان،

که نرسی به روزی که بینی مرا روی دست ها..

در حال کوچ.

                    آسمان فردوس


(استفاده و هر گونه کپی از این پست تنها در صورت ذکر نام و منبع بلا مانع است)



تاريخ : دوشنبه ۱۱ آذر ۱۳٩٢ | ٥:۱٧ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

خیلی خیلی دلم گرفته از ندیدنت

من زنده ام فقط برای اینکه ببینمت

تو هستی امیدی برای زنده ماندنم

خدا کند زنده بمانم تا ببینمت

اگر چه قابل نباشم به بیداری ای عزیز

مرا شبی بیا در خواب تا ببینمت

به جان عزیزت خسته شدم از این انتظار

طولانی شده انتظارت برگرد ببینمت

من برای آمدنت دخیل بسته ام

آرزویی نیست در دلم جز که ببینمت

صبر من از صبر هم خسته شده آقای من

خیلی وقت است که من منتظرم ببینمت

تنم، جانم همه چیزم به فدایت

ای دار و ندار ندارها کاش ببینمت

من و خیال تو و این جمعه های دلگیر

فقط خدا خدا می کنم  تا ببینمت

راستی این سوال آمده است در ذهنم

آیا وقتی تو میایی من هستم ببینمت؟

جواد قمری



تاريخ : یکشنبه ۱٠ آذر ۱۳٩٢ | ٤:۱٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

بیا با پرنده ها مهربان تر باش!

شاید

به پاسِ مهربانی،

راز پرواز را به تو آموختند...

بیا با پرنده ها مهربان تر باش!

آنها

دوستان عزیز آسمانند!

اگر آسمان را دوست داری،

در این روزهای سرد،دانه مهربانی برایشان بریز...!!

 



تاريخ : یکشنبه ۱٠ آذر ۱۳٩٢ | ۱:٥٢ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

کجایی ای زجان خوشتر ؟ شبت خوش باد من رفتم

بیا در من خوشی بنگر ، شبت خوش باد من رفتم

نگارا بر سر کویت دلم را هیچ گر بینی

ز من دلخسته یاد آور ، شبت خوش باد من رفتم

ز من چون مهر بگسستی ، خوشی در خانه بنشستی

مرا بگذاشتی بر در، شبت خوش باد من رفتم

تو با عیش و طرب خوش باش ، من با ناله و زاری

مرا کان نیست این بهتر ، شبت خوش باد من رفتم

مرا چون روزگار بد ، ز وصل تو جدا افکند

بماندم عاجز و مضطر شبت خوش باد من رفتم

بماندم واله و حیران ، میان خاک و خون غلتان

دو لب خشک و دو دیده تر شبت خوش باد من رفتم

منم امروز بیچاره ، ز خان و مانم آواره

نه دل در دست و نه دلبر، شبت خوش باد من رفتم

مرا گویی که ای عاشق ، نه ای وصل مرا لایق

تو را چون نیستم در خور ، شبت خوش باد من رفتم

همی گفتم که ناگاهی بمیرم در غم عشقت

نکردی گفت من باور ، شبت خوش باد من رفتم

عراقی می سپارد جان و می گوید ز درد دل

کجایی ای ز جان خوشتر؟ شبت خوش باد من رفتم





تاريخ : یکشنبه ۱٠ آذر ۱۳٩٢ | ۱:۳٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

            بخــــوان ، ای مــرغ مست بیشـــه دور

                                                        که ریزد از صدایت شــــادی و نور

            قفس تنگ است و دل تنگ است ، ورنه

                                                       هزاران نغمه دارم چون تو پر شور

 




تاريخ : جمعه ۸ آذر ۱۳٩٢ | ۱:٢٦ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

  سلام دوستان گلم.به خاطر قولی که به دوستانم در بوکی داده بودم اولین پست انتظار آدینه

هایم را تقدیم شما و مولای دلبندم می کنم.

زیارت عاشورا می خوانم اما تمام ابرهای جهان در دلم می گریند ولی از سنگینی غم فقط

در چشمانم موج می زند و قطره ای سرازیر نمی شود..می سوزم از این همه چشم دوختن

به جاده انتظار و نیامدن...

از قضا آنچه نوشتند به پیشانی ها 

اینقدر هست که ماییم و پریشانی ها

از همان صبح تجلای تو در ساحت جان

وقف سرگشتگی ما شده حیرانی ها

در غم آباد جهان عشق تو گنجی ست گران

بی سبب دل نسپردیم به ویرانی ها

آنچه گفتیم و شنیدیم فقط نام تو بود

ای به نام تو همه شور غزلخوانی ها

با غم عشق تو شادیم که باور داریم

بعد هر دشواری می رسد آسانی ها

کاش می آمدی و مهر تو دعوت می کرد

صبح محتوم جهان را به گل افشانی ها

 



تاريخ : پنجشنبه ٧ آذر ۱۳٩٢ | ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

دلت که گرفت ،

در کوچه پس کوچه های دلت پرسه بزن

و تا آنچه در نفس داری فریاد بزن

شاید پژواک کوچکی از صدایت به گوش دلش بنشیند

و لرزشی،

از این همه عشق در وجودش احساس کند...



تاريخ : پنجشنبه ٧ آذر ۱۳٩٢ | ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

دلم گرفت از این قفس...

«قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟

از کجا وز که خبر آوردی ؟...»

انتظار و انتظار و انتظار..خبری نیست ز فریاد رسی...!

با تو ام ..آی..پاسخم ده..!

دلم گرفت از این قفس...

ای کاش می آمدی..کی؟..پس کی؟..خسته تر از اینم نبین..!

کاش می آمدی..!

بیا..فقط تو بیا..تمام جهانِ حرف هایم..تمام دنیایِ رازهایم را با تو خواهم گفت!

باشد..چاره جویی دلم خواهم کرد،

چون شب و روزهای دگر..اما،

نگرانم شو به روزی که لبریز خواهد شد و..دیگر.

قاصدک!! آی..!! با تو ام، خبری نیست هنوز..؟!!

 (استفاده و هر گونه کپی از این پست تنها در صورت ذکر نام و منبع بلا مانع است)



تاريخ : پنجشنبه ٧ آذر ۱۳٩٢ | ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس
باشد نخواهم گفت دیگر، دوستت دارم
 
امّا، نه! خواهم گفت، آخر دوستت دارم

تا تشنه‌ تر باشم برای جرعه‌ای از عشق

بغض مرا پیچیده‌ای در «دوستت دارم»

من با تو هرگز روی آرامش نخواهم دید،

طوفان کن ای دریا که بهتر دوستت دارم

کفر است اگر غیر از تو نامی بر زبانم هست

ای  بهترین  مفهوم  باور دوستت دارم

من عاشقی را بی تو حرفی یاوه می‌ دانم

ای  حرف اوّل  حرف آخر   دوستت دارم

این  دوستت دارم برای آخرین بار است

باشد، نخواهم گفت دیگر، دوستت دارم

 




تاريخ : پنجشنبه ٧ آذر ۱۳٩٢ | ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

سلام دوستان گلم.این بار به جای معرفی اصطلاح،

می خواهم به دو واژۀ «خانم» و «آقا» بپردازم.

کلمه خانم و آقا دو واژۀ پرکاربردی هستند که برای احترام قبل یا بعد از نام زنان و مردان

می آید.دو نظر در مورد ریشه خانم و آقا وجود دارد؛

عده ای آن را ترکی و عده ای آن را مغولی می دانند.

«آقا»:این کلمه را دهخدا در فرهنگ لغت خود ترکی دانسته که این معانی را برایش آورده

است؛خواجه . کیا. مهتر. سرکار. بزرگ . سَر. سَرور. میر. میره . خداوند. خداوندگار. سیّد.

مولی . صاحب.

حتی در دوران کارشناسی ام که دانشجو بودم استادم کلمات خانم و آقا را ترکی برایمان

معرفی کرد.

اما دکتر معین در فرهنگ لغت خود ریشه آن را مغولی دانسته و جالب است کتاب درسی

کارشناسی ارشدم نیز آن را مغولی می داند.اگر ریشه آن را مغولی بدانیم این معانی

برایش آورده می شود؛برادر بزرگتر.امیر.ارباب.رئیس.

همچنین کلمه آقا به عنوان لقب به پدر،پدربزرگ،شوهر، و همسر گفته می شود.

«خانم»:دکتر معین و دهخدا هر دو این کلمه را ترکی دانسته اند.این کلمه همریشۀ

«خان» هست که به معنای زن بزرگ زاده است.اما در جایی اشاره شده بود که کلمۀ

خانم از «خاتون» سغدی گرفته شده است و ترکی نیست.البته احتمال ترکی بودن آن

خیلی بیشتر است.همانطور که مقابلِ کلمۀ خانم، خان هست،

مقابلِ کلمۀ آقا نیز آغا برای اطلاق به زن هست.

و نکته آخر این که بعضی، ریشه های ترکی مغولی را با هم یکی می دانند و بعضی

نه،می گویند منشا زبان ترکی از مغولی کاملاً جداست.یعنی مثلاً می گویند آن لغت،

ترکی مغولی است در حالی که عده ای می گویند

نه باید گفت آن لغت، یا ترکی است یا مغولی.

به هر حال این بحث را پیچیده نمی کنم و تنها به اندکی بسنده کردم.

امیدوارم که دوستان استفاده برده باشند.نظر یادتون نره!





تاريخ : چهارشنبه ٦ آذر ۱۳٩٢ | ٩:۳٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

شک ندارم که تو هم گاهی دلت می گیرد و دلت می خواهد پازل زندگی ات را به هم بریزی و

دوباره از نو بچینی اش!

اگر حتی کور سویی از یک معجزه در زندگی ات شاهد نبودی، نترس!

اگر به آنچه می خواستی نرسیدی، نگران نشو! فقط این طور به خودت دلداری بده که روزی

بهتر از این هم وجود خواهد داشت و خدای مهربانت زمانی به تو کمک خواهد کرد که

خودت نیز برای کمک به خود قدمی برداری!

پس معجزۀ زندگی خودِ تو هستی!

بیا و همچون موج سواری باش که سوار بر امواجِ سهمگینِ مشکلات و سختی هایِ طوفندۀ

زندگی پیش می راند و از این حس تهورانه لذت می برد!



تاريخ : سه‌شنبه ٥ آذر ۱۳٩٢ | ٥:۳٥ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

بیا بگشای در،بگشای دلتنگم..

حریفا! میزبانا! میهمان سال و ماهت..

پشت در چون موج می لرزد..

Come open the door,open my cheerless heart

O host!guest of year and month guivers

Behind the door like waves



تاريخ : دوشنبه ٤ آذر ۱۳٩٢ | ٤:۱۱ ‎ب.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

هنوز در سفرم (شعرها و یادداشت های منتشر نشده از سهراب سپهری ) ،به کوشش پریدخت سپهری ، نشر فرزان.

اما فکر کن،در این دیار چقدر از آن قصه ها دور افتاده ایم.آه،چرا نگویم که دردِ غربتِ پونه

های صحرایی را دارم،نه،من ترسی ندارم که بگویم می خواهم از پاریس بروم.می خواهم

کتاب هایم را به گوشه ای پرتاپ کنم.کعبه نقاشان را پشت سر بگذارم،بروم در شیب یکی از

درّه های سرزمین خودمان ساعت ها به سرخی یک گل شقایق خیره شوم.چه کسی می تواند

به من و این پندارهایم بخندد؟در زندگی من یک گل شقایق جای خودش را دارد.و شاید به

نظر غریب آید اگر بگویم وقتی روی گذشته خم می شوم تصویر درخت اقاقیا را از پس

حوادث زندگی ام روشن تر می بینم....

هرگز نمی توانم نگاهم را از دور افتاده ترین خار بیابانش بازپس بگیرم..اما همه نمی دانند

که من اگر مدتی بیابان نبینم دق می کنم.

(این پستی است  ثابت با سطرهایی از کتاب هایی که تا کنون خوانده ام.دوستان عزیزم! چون با وجود مشغله زیاد، برای این پست ها، وقت می گذارم؛ پس لطف کنند در صورت استفاده و کپیِ پست به نام وبلاگ و منبع مورد استفاده اشاره کنند تا راضی باشم.متشکرم)



تاريخ : یکشنبه ۳ آذر ۱۳٩٢ | ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

چشمانت مرا یاد چیزی می اندازد، آسمان

بانو می شود بمانی کنارم؟ هستش امکان؟

از کنارم دوست داشتنت رد شد همین الان

که می سرایم برای تو، با دستانی لرزان

اطرافت را گرفته اند؟؟ اینان؟؟

که می ترسی دوست داشتنم را نکنم پنهان؟

.......

اکنون می نویسم برایت با همین دستان

دوستت دارم را با بالاترین هیجان

ببین، می مانم تا آخرش بر پای این پیمان

یادت نرود احساس، هرگز ندارد نسیان

تا مرگم نرسیده و نیامده آن اعلان

فقط همین جا، کنارم ، بامن،بمان..!

مهرداد رفیعیان



تاريخ : یکشنبه ۳ آذر ۱۳٩٢ | ٩:٥٢ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

تنهایی ام را با حضورت ، تقسیم می کنم

آری، با حضورت این فعل را تنظیم می کنم

هر از گاهی، نگاهی بر من افکنی بد نیست

تا نگاهت را در دلم، ترسیم می کنم

چسب زخم هایم تمام شدست اکنون

دلم را با گوشۀ چشمت ترمیم می کنم

عصبانی نشو بانو، بر روی چشم

نگاهم را بر تو اکنون ، تحریم می کنم

اگر می خواهی فقط به من بفهمان

با دستان خویش دلم را تقدیم می کنم

 



تاريخ : یکشنبه ۳ آذر ۱۳٩٢ | ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

من معتقدم که زندگی ام حد و مرزی ندارد.

زندگی تو هر اندازه که بد باشد،باز جای امیدی هست.

زندگی تو هر اندازه که بد باشد،باز روزهایی بهتر در پیش است.

اگر زندگیت ویرانه است،تو می توانی از این ویرانه بالا بروی و از چشم اندازی برتر به

پیرامون خود نگاه کنی.

صِرف این که آرزو کنی همه چیز تغییر کند،چیزی را تغییر نمی دهد.این که تصمیم بگیری

همین حالا دست به کار شوی، همه چیز را دگرگون می کند.

(نیک وُی آچیچ موفق ترین جوان مشهور دنیا که دست و پا ندارد)