تاريخ : شنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩۳ | ٢:٢٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

با تو که باشم

همیشه یک داستانِ دنباله دارم

در حوالیِ دلت.

و نقطه هایِ اوجِ این داستان

همان شبانه هایِ دلتنگی

و همان بی قراری هایِ پُر سکوتم است!

اما

شمیمِ رفتنت که در کوچۀ تنهایی ام بپیچد

می شوم یک داستانک

که هنوز نخوانده..

رو به پایان است!!رو..به..پایان..!!!

                                                آسمان فردوس

نشدم راهی این چشمه که سیراب شوم...تشنگی ناب‌ترین لذت دنیاست رفیق!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

وقتی آنقدر دلشکسته شوی که قلبت تاب نیاورد

چطور توقع داری که آسمان بالای سرت تاب بیاورد..؟!!

باز دلم به حوالی بارش بهاری شده و آسمان شهرم نیز با او همنوا ...



تاريخ : شنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩۳ | ٢:۱۸ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

سلام..

چند روز پیش طبق معمول وارد بوکی(شبکه کتابخوانان حرفه ای) شدم تا فقط خیلی

سریع پیام های صندوقم رو چک کنم و برم به بقیه کارهام برسم.فرصتم کم بود.

که حضور دوست بزرگواری رو بعد از مدت ها در بوکی دیدم.جویای احوال شدم و ..





ادامه مطلب
تاريخ : جمعه ٢٩ فروردین ۱۳٩۳ | ٧:۳۸ ‎ب.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

از کهربا و کافور ــ حسین منزوی ــ نشر کتاب زمان ــ 207 صحفه

تو در سفر که باشی یا در سفر نباشی

با من از اینکه هستی نزدیک تر نباشی

ای لذّت شبانه! با یا که بی بهانه،

از تو پر است خانه، حتی اگر نباشی

اینسان که بیقرارم، باید تو را سپارم

رازی که از تو دارم، گر پرده در نباشی

سهل است در بدایت، سخت است در نهایت

وز رازم این کفایت، تا بی خبر نباشی

چندان که می نمایی ز اهل جنون مایی

امّا چنانکه شایی دیوانه سر نباشی

تا با جنون نگردی، از خود برون نگردی

تا بی سکون نگردی، دریا گذر نباشی

سر می زنی به سودا، اما نه دل به دریا

محبوب من! مبادا، مرد خطر نباشی

گیرم که خوشترین چشم، نازوی نازننین چشم!

حیف است با چنین چشم، صاحبنظر نباشی

با کوکبت چه شلتاق؟ یا با شبت چه میثاق؟

زنهار، تا در آفاق، غیر از سحر نباشی

زنهار تا به پاییز، در بیشۀ غم انگیز

بر شاخ بی ثمر نیز، دست و تبر نباشی

 فکر فراری از عشق؟ دل برنداری از عشق

از عشق، آری از عشق، اهل حذر نباشی

با آتشت خدا را بی باک و بی محابا

حیف است خرمنم را، یک شب شرر نباشی

سرفصل دلنوازان! با این دل گدازان

سرخیل عشقبازان حیف است اگر نباشی

آیا نگیرد این «راز» از تو هوای پرواز

تا که نیامده باز فکر سفر نباشی؟



تاريخ : جمعه ٢٩ فروردین ۱۳٩۳ | ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

شیشۀ پنجرۀ ماشینت را پایین بکش!

با نگاهِ خیره ات رویِ بارانی که از آسمان می بارد مکث کن!

چند دریا پس از باران؛

چشم هایم را ببین که هوایت به حوالی بارش رسانده!!

تو بگو چه کنم با این همه ابرِ دلتنگی...

                                                    آسمان فردوس




تاريخ : جمعه ٢٩ فروردین ۱۳٩۳ | ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

 

دالان بهشت ــ نازی صفوی ــ نشر ققنوس ــ 448 صفحه.چاپ سی و نهم.

در اتاق امیر را باز کردم و بی صدا وارد شدم.اتاقش پر از وسایل اضافی بود که به خاطر

مراسم،آن جا انبار کرده بودند.در را آرام بستم،چراغ را روشن کردم و نفسم بند آمد.

محمد را دیدم که روی صندلی میز کار امیر نشسته،و سرش را به پشتی صندلی تکیه داده و

به خواب رفته.لرزه ای بی امان به جانم افتاده بود،دیدن ناگهانی او،ترس از این که بیدار

شود و مرا ببیند و خودش یا بقیه این وارد شدن را عمدی بدانند.یکدفعه هزار جور فکر به

مغزم هجوم آورده بود،ولی ناخودآگاه محو تماشای صورتش شده بودم.صورت خسته ای که

توی آن لباس مشکی،دوست داشتنی تر بود و من در این مدت نتوانسته بودم،سیر نگاهش

کنم.

بی اختیار به یاد شب عقدمان افتادم.این صورت چقدر با آن زمان فرق کرده بود.دیگر

صورتش مردانه شده بود و به جوانی آن موقع نبود.چند تار سفید که روی شقیقه هایش پیدا

شده بود همراه چند شکن کوچک کنار چشم هایش،صورتش را پخته تر و در عین حال به

چشمم دوست داشتنی تر می کرد...

با تکان محمد که دست هایش را روی سینه در هم قلاب کرد،از جا پریدم و از قعر افکار

درهم و برهم بیرون آمدم.خواستم فوری بیرون برم که یک آن احساس کردم از سرمای باد

کولر که مستقیم روبرویش بود،سردش شده.با دلهره و ترس اولین چیزی که جلوی دستم

بود،یعنی سجادۀ جانماز را برداشتم و پاورچین نزدیکش شدم،در حالی که از هیجان نفسم

داشت بند می آمد.آرام خم شدم تا از این طرف میز بتوانم سجاده را رویش بیندازم.ولی ریشۀ

کنار سجاده به صورتش خورد و چشمش نیمه باز شد.تنم یخ کرد.اگر حین دزدی مچم را

گرفته بودند،حالم بهتر بود.ضربان قلبم آن قدر تند شده بود که ناخودآگاه دستم را روی قلبم

گذاشتم.نگاه محمد یکدفعه هشیار شد،خون توی تنم ایستاد.دهنم را باز کردم که حرفی

بزنم،اما جز اصوات نا مفهوم،چیزی نتوانستم بیان کنم.فایده نداشت.نمی توانستم حرفی

بزنم،رویم را برگرداندم و تقریباً به حالت دو ،از اتاق فرار کردم..

 

(این پستی است  ثابت با سطرهایی از کتاب هایی که تا کنون خوانده ام.دوستان عزیزم! چون با وجود مشغله زیاد، برای این پست ها، وقت می گذارم؛ پس لطف کنند در صورت استفاده و کپیِ پست به نام وبلاگ و منبع  اشاره کنند .متشکرم)



تاريخ : جمعه ٢٩ فروردین ۱۳٩۳ | ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

مولای عزیز سلام..

هر روز که می گذرد بیشتر تشنۀ آمدنت می شویم.و هر قدم بی قرار تر.

روز ولادت مادر بزرگوار و نازنین تان نزدیک است،

و می دانم قلب شما پر از شادی است

پس صمیمانه به شما و بانوی عزیزتر از جانم تبریک می گویم.

مولا جان!شما چطور رفتارهای ما را تحمل می کنی..؟!

می دانم قلب نازنین شما از رفتاهاری امثال من خون است و مدام زخم به دل رئوف

شما می زنم..می دانم آنقدر مهربانید که برای امثال من و بدی هایم ناراحتید..

درست است که خیلی بد هستم اما مولای من..دارم سعی خودم را می کنم..کوتاهی

هایم را ببخش..کمکم کن.برایم دعا کن.برای همۀ ما دعا کن.

من که فقط چند نمونه از کارهای این مردمان نامردم را می بینم فریاد اعتراضم بلند است

و خیلی ناراحت می شوم شما که از احوال همۀ ما آگاهید چه می کشید..؟!

مولای عزیزم آخر چه بگویم؟هرچه بگویم،

این کلمات ساده،نمی توانند محبتم را نسبت به شما بیان کند.

چه بگویم،که شما آنقدر مهربانید

که قلبم از این همه عشق و محبت تاب نمی آورد و اشک سرازیر می شود..

هر چه من بد هستم و ناسپاس..

شما باز نگاه پر مهر خود را از امثال منِ حقیر دریغ نمی نمایی.

جانم فدای مهربانی های شما امام عزیزم..

                                                        آسمان

 



تاريخ : جمعه ٢٩ فروردین ۱۳٩۳ | ۱:٥۳ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

به یک پلک تو می بخشم تمام روزها و شب ها را

که تسکین می دهد چشمت غم جانسوز تب ها را

بخوان! با لهجه ات حسّی عجیب و مشترک دارم

فضا را یک نفس پر کن به هم نگذار لب ها را

به دست آور دل من را چه کارت با دل مردم!

تو واجب را به جا آور رها کن مستحب ها را

دلیل دل خوشی هایم! چه بغرنج است دنیایم!

چرا باید چنین باشد؟ ... نمی فهمم سبب ها را

بیا این بار شعرم را به آداب تو می گویم

که دارم یاد می گیرم زبان با ادب ها را

غروب سرد بعد از تو چه دلگیر است ای عابر

برای هر قدم یک دم نگاهی کن عقب ها را

 



تاريخ : سه‌شنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩۳ | ٩:٤٢ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

خدایا، کودک که بودم از بلندای آسمان و ستارگان درخشنده اش لذت می بردم،

اما امروز از آسمان لذت می برم زیرا بدون آن خفه می شوم؛

زیرا اگر وسعت و عظمت آن از شدت درد روحیم نکاهد دیگر خفه می شوم..

بغض حلقومم را فراگرفته است،می خواهم بگریم،می خواهم فریاد بکشم،

می خواهم به دریا بگریزم و می خواهم به آسمان پناه ببرم.

اشک بر رخساره زردم فرو می چکد.آن را پاک می کنم تا دیگران نبینند،

به گوشه ای می گریزم تا کسی متوجه نشود...

خدایا دلم گرفته ،نمی توانم نفس بکشم،نمی خواهم بخندم،نمی توانم بگریم..

خواب و خوراک از سرم رفته،قلبم شکسته..

دل پر دردم دیگر طاقت ندارد،با اشک به خود سکون می بخشم،

ولی دیدگانم دیگر رمقی ندارند..خدایا به تو پناه می برم..

ای غم،بیا که دلم گرفته،روحم پژمرده،قلبم شکسته و کاسۀ صبرم لبریز شده،

بیا و گره های مرا بگشا،بیا و از جهان آزادم کن،

بیا که به وجودت سخت محتاجم..

ای غم،در دوران زندگی ام بیشتر از هر کس مصاحبم بوده ای،

بیشتر از هر کس با تو سخن گفته ام و تو بیشتر از هر کس به من پاسخ مثبت داده ای..

هیچ نمی دانستم که در دنیا آتشی سوزان تر از آتش وجود دارد!

سوختم،سوختم..وای ای کاش فقط سوزش آتش بود..

                                                                 شهید دکتر مصطفی چمران

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ای غم مونس دردهای من..!

نفسم به تنگ آمده و قلبم را دردی جانکاه و پر شرر فرا گرفته..

ای آسمان همدم شب های روشن تنهایی من..!

دیگر دارم صبوری را از دست می دهم و جانی برایم نمانده..

ای خدای مهربان که بر دل پر دردم آگاه هستی..؛

مرا از درگاهت مران و این خسته دل را پناه ده.

لایق وصل تو که من نیستم..اذن به یک لحظه نگاهم بده..

                                                                          آسمان فردوس

 



تاريخ : سه‌شنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩۳ | ٤:٠٧ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

دلم را چون انارى کاش یک شب دانه مى کردم

به دریا مى زدم در باد و آتش خانه مى کردم

 

 

مرا به آسمان ببر،ببر به اوج بی کسی....که بگذرم ز بودنم به حرمت نگاه او..



تاريخ : سه‌شنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩۳ | ٢:۳٦ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس



تاريخ : سه‌شنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩۳ | ۱:۳٧ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس



تاريخ : پنجشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩۳ | ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

دقت کردی

گاه و بی گاه

فراموش می کنی و هوایِ مرا نداری؟!

راستی نازنین؛

بی هوای ِ من..

این روز ها چطور نفس می کشی و کم نمی آوری؟!

اما نازنین؛با خبرت کرده ام؟

همیشه به خدا می گویم هوایم را بگیر اما،

هوایش را داشته باش...!!

باور کن گاهی سرِ همین آرزو نَفَس کم می آورم..باور کن!!

                                                                               آسمان فردوس

 

خواهشاً این یه پست رو بدون ذکرِ نام ِمدیر وبلاگ انتشار نده..راضی نخواهم بود.

خیلی متشکر



تاريخ : پنجشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩۳ | ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

    مولایِ عزیزِ مهربانی ها..

                     سلام بر آفتابِ قلبِ همیشه بیدارت!

 



تاريخ : پنجشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩۳ | ٩:٤٥ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

 

آقا وحید ــ محمد مهدی خالقی ــ نشر معارف ــ 96 صفحه

در شبانه روز حدود 20 ساعت کار می کرد.از ثانیه ها استفاده می کرد.

دقیق، مفصل و حساب شده.بسیار هم پیچیده برنامه ریزی و کار می کرد.

اگر میانگین هوشی جامعه«115» باشد،هوش وحید«200» بود..

شهید دکتر عبدالحمید(وحید) دیالمه،یکی از الگوهای خوب زندگی این حقیر هست.

برای شادی روح ایشون و شهدای عزیز یک صلوات بفرستید.متشکر.



تاريخ : پنجشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩۳ | ۸:٥٢ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

حضورِ تو باران است

ترنمِ باران همیشه آرامم می کند

خوبِ من!دلِ بی چتر ِمرا

میهمانِ آسمانِ حضورت می کنی؟

              آسمان فردوس

 



تاريخ : چهارشنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩۳ | ٤:۱٢ ‎ب.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

با یاد شهدای عزیز علم هسته ای در بیستم فروردین روز ملی فناوری هسته ای

شعر مرگ بر..

و  ترانۀ همین شعر با صدای حامد زمانی تقدیم شما.

لطفاً برای دانلود و مشاهده شعر  و ترانه زیبای «مرگ بر..» به ادامه مطلب مراجعه کنید.

 

 



ادامه مطلب
تاريخ : سه‌شنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩۳ | ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

عقل بیهوده سر طرح معما دارد

بازی عشق مگر شاید و اما دارد؟

با نسیم سحری دشت پُر از لاله شکفت

سر سربسته چرا این همه رسوا دارد

در خیال آمدی و آینۀ قلب شکست

آینه تازه از امروز تماشا دارد

بس که دلتنگم اگر گریه کنم می گویند:

قطره ای قصد نشان دادن دریا دارد

تلخی عمر به شیرینی عشق آکنده است

چه سرانجام خوشی گردش دنیا دارد

عشق رازی است که تنها به خدا باید گفت

چه سخن ها که خدا با منِ تنها دارد

 



تاريخ : دوشنبه ۱۸ فروردین ۱۳٩۳ | ۸:۳٥ ‎ب.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

سلام دوستان بزرگوارم.

شما همیشه به این حقیر لطف دارید.

در این مدت اخیر سختی هایی رو تحمل کردم که گاهی...

 

 


 

 

 

 



ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩۳ | ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

سلام..

انگار نوشته های من شده پر از ایراد و شبهه.

چطور به نوشت هایی ادامه بدم که کسی با خوندن اون دچار غم و نا امیدی

بشه..

باور کنید من قصد ندارم خودم  رو بالاتر از و بهتر از دیگران فرض کنم..

اصلا من کی هستم چنین ادعایی داشته باشم؟هیچ..به خدا هیچ..

اشتباه کردم اسم آسمان روی خودم گذاشتم..؟آره..خودخواهیه؟باشه...

من بیچارۀ بدبخت کی باشم که بخوام خودم رو در حد آسمان فردوس بدونم..

به خدا ذره ای هم نیستم..

قصد نداشتم و ندارم  دل مولام رو با حرفام و نوشته هام به درد بیارم..

انگار اومدنم به جمع شما و وبلاگ زدنم اشتباه بود..

ولی چیکار می کردم ..

هیچ جا رو برای درد دل نداشتم..میومدم دردهام رو توی وبلاگم می نوشتم..

اشتباه می کردم..؟باشه ....

باور کنید اسمم رو آسمان فردوس گذاشتم نمی خواستم بگم از همه بهتر و متفاوت ترم

نه..خدا از دلم خبر داره..این فقط یه گوشزد اخلاقی برای خودم بود تا از خدا دور نشم..

اما دیگه آسمان فردوس نیستم.تا کسی فکر نکنه چه آدم مغروری ام!!!

به همون اسم کوچیک خودم تو دنیای واقعی ام بسنده می کنم.

به خاطر همه چیز..به خاطر بدخلقی ها..نا مهربانی ها..سراغ نگرفتن ها..دلخوری ها..

و هر آنچه از بدی هام ازم به دل دارید از همه تون معذرت میخوام..

اگه گاهی و مدتی هست از کسی سراغ نگرفتم حالم خوب نبود پس امیدوارم دل خوری

ها تون رو فراموش کنید.

همیشه در پناه مهر مولایم مهدی.ع. باشید و زیر سایۀ پر مهر خدای عزیز.

 

(انگار سیستم پرشین بلاگ تو ارسال نظر مشکل پیدا کرده.اگه با مرورگر کروم وارد بشید نظر بفرستید ارسال میشه.متشکر)

 

 



تاريخ : شنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩۳ | ٢:۳۱ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

از غم هجر مکن ناله و فریاد که دوش

زده‌ام   فـــالی  و  فریاد رسی  می‌آیــــد

 



تاريخ : جمعه ۱٥ فروردین ۱۳٩۳ | ٦:٤٩ ‎ب.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

تمام امیدم به نگاه توست

به آمدن تو

نه ببخش اشتباه کردم تو هیچ وقت نرفته بودی که برگردی!

به برگشت دوباره خودم..!!

نگاهِ خسته و کم سویم را به جاده دوخته ام تا ببینمت..

کی از این جادۀ سوت و کور غبارِ سواری به هوا برخواهد خواست؟

عزیزِ دل این همه تنهایی دارد ضربانم را گاه و بیگاه می کند..

آخَر دیگر چقدر شکسته تر و خسته تر..چقدر..؟!

دوباره دستانم را سایه بانِ چشمانِ پر درد و بارانی ام می کنم،

تا نقطه ای از دور دست ها نگاهم را روشنی بخشد..!

تو را به خدا قسم!

تو را به آسمان قسم!!

تو را به یک یک ستارگان قسم!!

آخَر پس کی؟خودت بگو عزیزِ دل پس کی..؟!

                   آسمان فردوس

 

باورم نمی شود اکنون که برای تو با دلی پر درد نوشتم..آسمان نیز غرشی چون فریاد پر

سکوت من زد و باریدن گرفت...آری آسمان مونسم شدی..که با بارش این آسمان کوچک

دلم تو هم باریدن آغاز کردی..پنجره را باز می کنم و نفس عمیق می کشم..دلم هزار

تَرَک بر می دارد..

چه صدای زیبایی دارد این بارانی که می بارد..اما آرامم نمی کند..دلم آنقدر به تنگ آمده

که آرامم نمی کند..یا علی..چاه دردِ دل هایت را به منِ آسمانِ بیچاره قرض می دهی..؟

 

 



تاريخ : جمعه ۱٥ فروردین ۱۳٩۳ | ٦:٤٠ ‎ب.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

صبور من..

خیلی وقت است دور از این همه آدمیان نامردم؛

دلم می خواهد در کنارم بودی

و دستان سردم را با گرمی حضورت می فشردی

و می گذاشتی بی هیچ دغدغه ای سر بر شانه ات بگذارم

و آرام آرام ..یک آسمان ببارم و ببارم.

صبور من..

دلم می خواست الان بودی و خیره در نگاهت می شدم؛

و با همان زبانِ نگاه ناگفته های دلم را فریاد می زدم..

صبور من..

آیا روزی تو را خواهم دید؟!این نفس های گاه و بیگاهم اجازه خواهد داد؟!کجایی..خسته ام.

                                                                                                آسمان فردوس

 




تاريخ : چهارشنبه ۱۳ فروردین ۱۳٩۳ | ٥:٠٧ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

با سوز مادرانه فقط گریه می کنی

هر شب به یک بهانه فقط گریه می کنی

یک شب ز درد سینه فقط آه می کشی

یک شب ز درد شانه فقط گریه می کنی

می ترسم این سه سالۀ تو کم بیاورد

وقتی میان خانه فقط گریه می کنی

حنانه ام به جان علی آب رفته ای

روزانه و شبانه فقط گریه می کنی

هنگام پخت نان که کمی از دل تنور

آتش کشد زبانه فقط  گریه می کنی

من که ندیده ام که چگونه تو را زدند

از  درد  تازیانه  فقط  گریه  می کنی

حرفی  که با علی غریبت نمی زنی

آرام  و مخفیانه فقط گریه می کنی

بعد از هزار سال تو بر غربت علی

بانوی بی نشانه فقط گریه می کنی

 

با هر نفس نفس زدنت گریه می کنم...در لا به لای هر سخنت گریه می کنم...
 
فکری به حال بی کسی حیدرت بکن...حتی مقابل حسنت گریه می کنم..
 
«با تو ام ای قلبِ نیم نفس!آتش بگیر که حال وقتِ شعله ور شدنِ یک آسمان دل است!»




تاريخ : سه‌شنبه ۱٢ فروردین ۱۳٩۳ | ٦:٢٥ ‎ب.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

لبخند بزن!

ای تو که لبخندت، زیباترین گلِ وجودم.

تبسمِ شیرینت،

چون نور افشانی است که از قلبم به تمامِ آسمانِ جهان ساطع می شود.

                                                                                           آسمان فردوس



تاريخ : دوشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩۳ | ٢:٠٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

غفلت از یار گرفتار شدن هم دارد...! از شما دور شدن زار شدن هم دارد...!

 

 



ادامه مطلب
تاريخ : شنبه ٩ فروردین ۱۳٩۳ | ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

روز به روز بیشتر با اشعار حافظ شیرازی دارم انس می گیرم.

امروز صبح خیلی از سوء تفاهم ها و بدخواهی های اطرافیانم خسته بودم .

انگار!!باور خیلی چیزها سخت است در حالی همیشه صادقانه رفتار کردم و حرف دیگران

برایم مهم نیست و راه خود را می روم.

اما از سر دلتنگی تفالی به جناب لسان الغیب حافظ شیرازی زدم .

و مثل همیشه چه زیبا پاسخم داد!

چهار تعبیر مختلف برای این غزل هست اما مشابه هم هستند از تفکر در معانی غزل

هم به همان حرف دلم رسیدم.

خدایا چقدر دوستت دارم و توان بیانم نیست.قلب

و این هم غزل تفال من:

به نظر شما زیباترین بیت این غزل کدام است ؟

بخش نظر خواهی نیز آزاد است.

 



تاريخ : پنجشنبه ٧ فروردین ۱۳٩۳ | ٤:٠٧ ‎ب.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

شوق پرکشیدن است در سرم قبول کن

دلشکسته‌ام اگر نمی‌پرم قبول کن

این که دور دور باشم از تو و نبینمت

جا نمی‌شود به حجم باورم، قبول کن

گاه، پر زدن در آسمان شعرهات را

از من، از منی که یک کبوترم قبول کن

در اتاق رازهای تو سرک نمی‌کشم

بیش از آ‌نچه خواستی نمی‌پرم،‌ قبول کن

قدر یک قفس که خلوتت به هم نمی‌خورد

گاه نامه می‌برم می‌آورم،‌ قبول کن

گفته‌ای که عشق ما جداست،‌ شعرمان جدا

بی‌تو من نه عاشقم، نه شاعرم،‌ قبول کن

آب …

وقتی آب این قدر گذشته از سرم

من نمی‌توانم از تو بگذرم،‌ قبول کن

 





تاريخ : پنجشنبه ٧ فروردین ۱۳٩۳ | ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

تنهام گذاشتی!

به حدی تنهام گذاشتی که همه چیز رو خودم دارم به دوش می کشم!

چه خوب و چه عالی و چه عالی تر از عالی که در بینِ

این همه آدمیان ظاهر فریب و دور از صداقت و خودخواه !

خدایی داری مهربان تر از تصور ذهنت

و نزدیک تر از ضربان های قلبت..

اما قرار نیست چون من خدای به این خوبی دارم تو خوش خیال و در فراغ فکری فراموشم

کنی!اگه بنا به این بود که فقط من بودم و خدا و نه انسان دیگری!

چه خوب و چه عالی وقتی کسی هواتو رو نداشته باشه اما مهم اینه که خدا همیشه

هواتو داره و نمی گذاره شونه هات از این همه سنگینی خم بشه..!!

ای خدایی که فقط تو از این دل خرابم خبر داری دستم رو محکم تر از قبل بگیر..

                                                                                           آسمان فردوس

 



تاريخ : پنجشنبه ٧ فروردین ۱۳٩۳ | ٩:۳٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

آهای آدم ها!

وقتی از پس کاری بر نمیاید به کسی قول ندید!!لطفاً!!خواهشاً!!و باز لطفاً!!

آهای آدم ها!

وقتی از پس آنچه می گویید بر نمیاید،خواهشاً!لطفاً!کسی رو بیهوده با حرفاتون دلگرم

نکنید!!

آهای آدم ها!

آخه بابا شما که خودتون یکی رو احتیاج دارید که بهش تکیه کنید چرا از کس دیگه ای

میخواید تکیه گاهش باشید؟!!

با شماهام مردان روزگار!کمی مرد باشید!زمانی دوره ای یه مرد که دردی مشکلی

داشت نمی گذاشت اون رو زمین بزنه اما الان مردان روزگار ما اونقدر در برابر مشکلات کم

میارند که انگار در این مواقع زنان روزگار از اون ها محکم تر ایستادند!

آهای آدم ها!

این قدر همدیگه رو تنها نگذارید که روزی حسرتش رو بخورید!

فکر می کنید علت این همه تولد وبلاگ های جور واجور شخصی چیه؟!جواب مشخصه!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مرد روزگاری اعتراض به حرفم داره جواب میدم!!منتظر

 



تاريخ : پنجشنبه ٧ فروردین ۱۳٩۳ | ۸:٤٥ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

 

 

از بس دل شکسته که بر هم افتاده است

                                                      پیدا نمی شود که ره ســــــاربان کجاست

                                                                                          خواجوی کرمانی



تاريخ : سه‌شنبه ٥ فروردین ۱۳٩۳ | ٤:٢٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

ای تو که داری با رفتارت به من ظلم می کنی!

پس

حال تجسم کن ؛

شده ام حکایتِ همان.. کوهِ فرو ریختۀ خاموش.....!!

 



تاريخ : دوشنبه ٤ فروردین ۱۳٩۳ | ٢:۳۸ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

خدای عزیزم!مهربانم!نازنین پروردگارم!این روزها چقدر دلتنگ ...

 

 



ادامه مطلب