تاريخ : جمعه ٢۳ خرداد ۱۳٩۳ | ٢:۳٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

دارم از اشک می سوزم...

دلم باران می خواهد و قطرات خنک آسمانی بر روی پلک هایم..

به قول شاعری که یادم نمی آید:

ای عشق مدد کن که به سامان برسیم...چون  مزرعۀ تشنه به  باران  برسیم

ای کاش می آمدی و همه می رسیدیم به نقطه سر خط..!!

کجایی آخَر؟آسمانت مثل کویری تشنه دارد می سوزد..

 

مثل یه ستاره که دنباله داره به تنهایی هر شبم دعوتی تو...

یه جور عجیبی به هم ربط داریم که ناراحتم وقتی ناراحتی تو...

و به قول استاد قیصر عزیز؛شمعیم و اشک ما در خود چکیدن است.



تاريخ : جمعه ٢۳ خرداد ۱۳٩۳ | ٢:٠٢ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

عالی ام!خوب ِخوب.باور کن!فقط لبخندم هنوز از درد به خود می پیچد...! راستی!!هنوز سرِ

قولم ایستاده ام؛هنوز لبخند بر لب دارم و شادی میهمانِ دلم است.(آسمان فردوس.م)



ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩۳ | ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

دور از همه مردم شده ام در خودم امشب

پیدا شده ام،گم شده ام در خودم امشب

لبریز ز سرمستی و سرریز ز هستی

دریایِ تلاطم شده ام در خودم امشب

در هر نفسم بویِ گُلی تازه شکفته است

یک باغِ تبسم شده ام در خودم امشب

تا نورِ تو تابیده به طورِ کلماتم

موسایِ تکلم شده ام در خودم امشب

باریده مگر نَم نَمِ نامِ تو به شعرم

بارانِ ترنم شده ام در خودم امشب

هم دانۀ دانایی و هم دامِ هبوطم

اسطورۀ گندم شده ام در خودم امشب

 

آری..دارم شبانه هایم را با قیصر قدم می زنم.او می خواند و من گوش می کنم.

شبانه هایی که با بالشی از دیوان قیصر زیر سرم و صفحۀ باز شدۀ«سال ها دل طلب

جام جم از ما می کرد..» دیوان حافظ بر روی سینه ام به خواب می روم...

دیشب قیصر برایم این بیت را زمزمه کرد :

آمدم یک دم مهمانِ دلِ خود باشم..ناگهان سوگ شد این سورِ شب عید چرا؟



تاريخ : چهارشنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩۳ | ٩:٤٩ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

دو روز تا زیباترین لحظه هستی باقی مانده است.

آنقدر پر از شوق آن لحظۀ موعود و شادی هستم که در قالب وجودی ام نمی گنجم.

اما با این همه شادی که دارم،به حدی دلم گرفته است دلم فریاد می خواهد..

به خودم هم ثابت شده که چیزی نیستم جز زخمی بر دل مولای مهربانی ها.

اما هنوز..نه،احساسم قابل وصف نیست.

آرزویم این است که می توانستم همه جا را غرق گل و شمیم خوش نمایم و کام همه را با

شیرینی و شکلات شیرین کنم.آرزویم این است که می توانستم جمعه یک دسته گل بزرگ از

رز و نرگس و مریم هدیه مولای عزیز تر از جانم کنم.

ای کسی که تمام امیدم به آمدنت از جادۀ غیبت است؛

مولای مهربانم با دلی لبریز از شکوفه های لبخند به شما می گویم:«تولدت مبارک..!»



تاريخ : چهارشنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩۳ | ٩:٠٥ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

بی تو اینجا همه در حبسِ ابد تبعیدند

سالها،هجری و شمسی،همه بی خورشیدند

از همان لحظه که از چشمِ یقین افتادند

چشم هایِ نگران آینۀ تردیدند

نشد از سایۀ خود هم بگریزند دمی

هرچه بیهوده به گردِ خودشان چرخیدند

چون بجز سایه ندیدند کسی در پیِ خود

همه از دیدنِ تنهاییِ خود ترسیدند

غرقِ دریایِ تو بودند ولی ماهی وار

باز هم نام و نشانِ تو ز هم پرسیدند

در پیِ دوست همه جایِ جهان را گشتند

کس ندیدند در آیینه به خود خندیدند

سیرِ تقویمِ جلالی به جمالِ تو خوش است

فصلها را همه با فاصله ات سنجدید

تو بیایی همه ساعتها و ثانیه ها

از همین روز،همین لحظه،همین دم عیدند

قیصر امین پور

پیشاپیش جشن پر از نور و شادی رو به همه شما عزیزان تبریک می گم.



تاريخ : چهارشنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩۳ | ۸:۱٤ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

اگر داغ رسمِ قدیمِ شقایق نبود

اگر دفترِ خاطراتِ طراوت

پُر از ردپایِ دقایق نبود

اگر ذهن آیینه خالی نبود

اگر عادت عابران بی خیالی نبود

اگر گوشِ سنگینِ این کوچه ها

فقط یک نفس می توانست

طنینِ عبوری نسیمانه را

به خاطر سپارد

اگر آسمان می توانست،یکریز

شبی چشمهایِ درشتِ تو را جایِ شبنم ببارد

اگر رد پایِ نگاهِ تو را

باد و باران

از این کوچه ها آب و جارو نمی کرد

اگر قلّکِ کودکی لحظه ها را پس انداز می کرد

اگر آسمان سفرۀ هفت رنگِ دلش را

برای کسی باز می کرد

و می شد به رسمِ امانت

گُلی را به دستِ زمین بِسپُریم

و از آسمان پس بگیریم

اگر خاک کافر نبود

و رویِ حقیقت نمی ریخت

اگر ساعتِ آسمان دور ِباطل نمی زد

اگر کوهها کر نبودند

اگر آبها تر نبودند

اگر باد می ایستاد

اگر حرفهایِ دلم بی اگر بود

اگر فرصتِ چشمِ من بیشتر بود

اگر می توانستم از خاک

یک دسته لبخندِ پَرپَر بچینم

تو را می توانستم

ای دور

از دور

یک بارِ دیگر ببینم!

 



تاريخ : چهارشنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩۳ | ٧:٤٢ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

زندگی منفی یک ــ کیوان ارزاقی ــ نشر هیلا ــ 247 صفحه ــ چاپ اول 1392

تارا چیزی نمی گوید.

«ما با هم حرف زدیم.همون شبی که زنگ زدن گفتن آقاجون مرحوم شده،تو اولین نفری

بودی که بهت گفتم می آم ایران.نگفتم؟»

تارا نگاهی به دور و برش می کند.به آرامی می گوید:«من گفتم بیا؟»

صابر دوباره از کوره در می رود.«منطقی باش تارا،مگه قرار بود تو بگی بیام یا نه؟»

«هیسسسسس...آروم.»

تارا انگشت اشاره اش را عمود روی دماغ کوچکش می گذارد.وقتی می بیند چند نفر

نگاهشان می کنند انگشت را از روی صورتش برمی دارد.«پس حالا که اومدی،مِنت سر

من نذار.»

هر دو ساکت می شوند.چند لحظه.چند بار نگاه های کوتاهی بینشان رد و بدل می شود.

صابر می گوید:«آره،تو چیزی نگفتی ولی این که هنوز پایان نامه ت تموم نشده،این که می

خوای ایران باشی و برج میلاد رو بغل کنی،این که مامان سرطان داره دلایل منطقی

نیست.جفتمون می دونیم این ها همه ش بهونه ست.»پوزخندی می زند.شانه هایش را بالا

می اندازد.«حداقل بگرد دنبال چند تا دلیلِ محکمه پسند.تمرین کن که وقتی دروغ می گی،

صدات نلرزه.»

تارا زیر لب،چند بار کلمه های« محکمه پسند و دروغ» را تکرار می کند.انگار می خواهد

چیزی بگوید که پشیمان می شود.حرفش را قورت می دهد...

(این پستی است ثابت با سطرهایی از کتاب هایی که تا کنون خوانده ام.دوستان عزیزم! چون با وجود مشغله زیاد، برای این پست ها، وقت می گذارم؛ پس لطف کنند در صورت استفاده و کپیِ پست به نام وبلاگ و منبع  اشاره کنند .متشکرم)



تاريخ : دوشنبه ۱٩ خرداد ۱۳٩۳ | ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

زیبایی را می بینی؟!

آنقدر مسافرِ کوی به کوی ات شده ام

که گذر ِ لحظه ها چیزی جز ثانیه هایِ خوشِ با تو بودن نیست!

هیچ گاه از سرزمینِ عاشقی ات کوچ نخواهم کرد!!

یادت باشد؛

من پرستو نیستم!!

فقط همان گلِ سپیدِ همیشه دلتنگم...

                                                آسمان فردوس

در انتظار بیت حافظ را با خودم زمزمه می کنم:

آنچه در مدت هجر تو کشیدم هیهات..در یکی نامه محال است که تحریر کنم..



تاريخ : شنبه ۱٧ خرداد ۱۳٩۳ | ٩:٢۳ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

تو گفتی و من گوش کردم

همان طور که می خواستی،

ورق پاره هایِ ذهنم را به دستِ باد سپردم

حال رها از درد شده ام پُر از حسِ آرامش

پُر از شوقِ پرواز در آسمانِ شادی

تو گفتی و گوش کردم

اما ای کاش من می گفتم و تو نیز گوش می سپردی

خیلی ساده است!!

نخواهم گذاشت کسی این حسِ زیبا را از من بِرُباید

خوش نوا ترین آهنگِ ذهنم:خیلی دوستت دارم.

                                                              آسمان فردوس



تاريخ : شنبه ۱٧ خرداد ۱۳٩۳ | ٩:٠٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

همخونه ــ مریم ریاحی ــ نشر پرسمان ــ 458 صفحه ــچاپ دهم1387

یلدا در حالی که سعی می کرد مثل همیشه عادی جلوه کند،گفت:«بله،سلام!» و آهسته به

آشپزخانه رفت،کیک را بیرون آورد و شمع ها را روشن کرد و آن را درون سینی گذاشت و

به سمت اتاق شهاب رفت و چند ضربه زد.در باز شد...چهرۀ خندان یلدا در میان نور شمع

های روشن درست مثل پریان شده بود،به طوری که شهاب هم از خود بی خود شد و لبخندی

زیبا صورتش را پر کرد.

یلدا خنده کنان وارد اتاق شهاب شد و گفت:«تولدت مبارک...» و کیک را کنار تخت خواب

گذاشت.

شهاب که معلوم بود اصلاً به یاد روز تولدش نبوده،گفت:«مگه امروز چهاردهم بود؟!»

ــ نه شب چهاردهمه!

شهاب با نگاهی قدرشناسانه گفت:«مرسی،معلومه خیلی زحمت کشیده ای!» و اشاره کرد

به کادو ها و پرسید:«اینها مال منه؟!»

یلدا با شیطنت خاصی گفت:«آره!»

ــ متشکرم،حالا چرا اینهمه؟!

ــ آخه یک هدیه کم بود،به باز کردنش نمی ارزید!

شهاب با نگاه و لبخندش که او را حیران می کرد گفت:«اگه از طرف تو باشه حتماً می

ارزه!»

...

«شهاب!شهاب یک لحظه بیا!»

ثانیه ای بعد هر دو از پشت پنجرۀ اتاق یلدا باریدن برف را نظاره گر بودند.

یلدا گفت:«فکر کردم دیگه برف نمی یاد!اما شب تولد تو اومد!»

ــ شاید واقعاً هم لحظۀ به دنیا اومدنم برف می اومده،نه؟!

(این پستی است  ثابت با سطرهایی از کتاب هایی که تا کنون خوانده ام.دوستان عزیزم! چون با وجود مشغله زیاد، برای این پست ها، وقت می گذارم؛ پس لطف کنند در صورت استفاده و کپیِ پست به نام وبلاگ و منبع  اشاره کنند .متشکرم)



تاريخ : جمعه ۱٦ خرداد ۱۳٩۳ | ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

نیمه شب بود.تشنه ات شده بود.

رفتی یک لیوان آب خوردی.وقت برگشت چشمت به من افتاد که

در تاریکی اتاق سرم را بین دستانم گرفتم.

آمدی کنارم نشستی و خواب آلود گفتی:چی شده؟!سرت درد می کنه؟

هنوز در شوک کابوس بودم،جواب ندادم.گفتی:خواب بد دیدی؟

با سر تایید کردم.غمگنانه نگاهم کردی،گفتی: سعی کن دوباره بخوابی.

و دوباره رفتی و خوابیدی.همین.نه سوال دیگری.نه حرف تسکین دهنده ای.نه لیوان آبی.

آنقدر از کابوس ترس بر وجودم چیره شده بود که نمی توانستم دوباره چشم بر هم بگذارم.

بالشم را بر تاج تخت گذاشتم و تکیه دادم.

در تاریکی زانوانم را بغل گرفتم و به نور کمی که از پنجره می تابید خیره شدم..



تاريخ : جمعه ۱٦ خرداد ۱۳٩۳ | ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

همانطور که روی تخت نشسته و گرم مطالعه بودم،هندزفری در گوشم بود.

وارد اتاق شدی.با لبخند گفتی:چی گوش می دی؟

هندزفری را در یک گوشت گذاشتم و گفتم:آهنگ.

با نگاهی سرد گفتی:مگه عاشق شدی که از اینا گوش می دی؟!

حرفت آنقدر برایم عجیب بود که

فقط توانستم لحظه ای نگاهت کنم و بگویم..

یعنی یک موسیقی زیبا فقط برای آدم های عاشق است خوش انصاف؟؟!!



تاريخ : جمعه ۱٦ خرداد ۱۳٩۳ | ٩:٥٥ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

لاله ام، از نسلِ مریم نیستم

دردمندم فکرِ مرهم نیستم

گونه هایم را سپردم دستِ اشک

بعد از این محتاجِ شبنم نیستم

یک دل آیینه در فکرِ من است

اهل زرق و برقِ عالم نیستم

شک مکن در صبحِ صادق بودنم

همچو شب،تاریک و مبهم نیستم

گرچه زخم از پا درآورده مرا

لیک در تدبیرِ مرهم نیستم

خوب می دانی که ای حوّایِ عشق

تا نباشی بی تو آدم نیستم



تاريخ : جمعه ۱٦ خرداد ۱۳٩۳ | ٩:۱۸ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

 

این جا همه چیز موقتی است ــ تکتم توسلی ــ نشر هیلا ــ  1392 چاپ اولــ 184 صفحه

پیکان ریز موس را توی صفحه حرکت می دهم و دوباره روی قسمت درخواست های دوستی

نگه می دارم.پیکان به دستی تبدیل می شود که به بالا اشاره می کند.

درخواستی از یک پسر جوان خوش تیپ با یک پیام کوچک.

«مامان خودتی؟»

نمی دانم باید چه کار کنم.فکرش را هم نمی کردم که ممکن است او هم به دنبال پیدا کردن

من باشد.چه باید به او می گفتم؟چه جوابی داشتم که بدهم؟این که واقعاًخودم هستم.یک

لحظه یادم می رود که کیستم.

انگار نه انگار که سال هاست دارم توی این سوئیت سی متری زندگی می کنم.همین جمله

برایم کافی است.انگار دوباره با یک جمله مادر شده ام.

(این پستی است  ثابت با سطرهایی از کتاب هایی که تا کنون خوانده ام.دوستان عزیزم! چون با وجود مشغله زیاد، برای این پست ها، وقت می گذارم؛ پس لطف کنند در صورت استفاده و کپیِ پست به نام وبلاگ و منبع  اشاره کنند .متشکرم)

 



تاريخ : جمعه ۱٦ خرداد ۱۳٩۳ | ۸:٢٩ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس
 ای عشق بی نشان به خدا خسته ام بیا

 چون موسم خزان به خدا خسته ام بیا

 آخر بیا بگو به چه اسمی بخوانمت

 یا صاحب الزمان به خدا خسته ام بیا

 افتاده ام به گوشۀ عزلت به اشک چشم

 بی تاب و ناتوان به خدا خسته ام بیا

 هر کس به طعنه ای بزند نیش خویش را

 از نیش این و آن به خدا خسته ام بیا

 از وصف اینکه سختی دوران کشیده ام

 الکن بود زبان به خدا خسته ام بیا

 آقا خلاصه که به لبم جان رسیده است

 ای شاه جمکران به خدا خسته ام بیا

 هر روز و شب دو مرتبه خون گریه می کنی

 آقای روضه خوان به خدا خسته ام بیا

 مسعود اکثیری 



 



تاريخ : پنجشنبه ۱٥ خرداد ۱۳٩۳ | ٩:٥۳ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

داشتم درد می کشیدم.

گفتم:کمکم می کنی؟خودم تنهایی نمی تونم.

همانطور که چشمت به تلویزیون بود،

گفتی:صبر کن این فیلم تموم شه .

از چند دقیقه بیشتر به پایان فیلم مانده بود.

بغض راه گلویم را بست.

کدام مهم بود،درد کشیدن من یا تماشای فیلم؟!! نخواستم.با درد می سازم!



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳ خرداد ۱۳٩۳ | ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

عاشق این هستم

تو را ببینم نشسته بر روی صندلی و غرق در مطالعه کتاب

بی صدا نزدیک شوم 

یک فنجان چای به سمتت بگیرم و همانطور که با قندِ لبخند آن را هم می زنم؛

در نگاهت خیره شوم و از چشمانم بخوانی چقدر دوستت دارم.

یک فنجان عشق با قند لبخند چه آرامش بخش است چون حضورِ صمیمیِ  تو.

مهر تو در قلبم زلال است!به همین سادگی.

                                                           آسمان فردوس



تاريخ : یکشنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩۳ | ٥:٢٠ ‎ب.ظ | نويسنده : آسمان فردوس



تاريخ : شنبه ۱٠ خرداد ۱۳٩۳ | ۸:٢٢ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

سکوت می کنم و عشق، در دلم جاری است

که این شگفت ترین نوع خویشتن داری است

تمـــام روز ، اگر  بی تفاوتم ؛ اما

شبم قرین شکنجه،دچار بیداری است

رها کن آنچه شنیدی و دیده ای،هر چیز

به جز من و تو و عشق من و تو،تکراری است

مرا ببخش!بدی کرده ام به تو،گاهی

کمال عشق جنون است و دیگر آزاری است

مرا ببخش اگر لحظه هایم آبی نیست

ببخش اگر نفسم،سرد و زرد و زنگاری است

بهشت من!به نسیم تبسمی دریاب

جهانِ جهنم ما را،که غرق بیزاری است

 



تاريخ : شنبه ۱٠ خرداد ۱۳٩۳ | ٤:٠٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

دوباره بهاری دیگر از عمرم سپری شد.

من ماندم و دغدغه هایم و هزار راه نرفته.

من ماندم و یک دل بی قرار از عشق و روحی پر از عطش.

اما این سال که گذشت در خاطرم ماندگارترین خواهد بود.

الهی کمکم کن ضربانِ قلبم را با رضایتِ تو تنظیم کنم.

به خاطر این همه مهربانیِ خدای عزیز سر بر سجده می گذارم و او را می ستایم.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پیشاپیش ولادت پر نور سردار نینوا امام حسین.ع. و علمدار دلیرش آقا ابوالفضل.ع. و نیز

سیدالعابدین،امام سجاد .ع. رو به همه شما عزیزان تبریک میگم.

فردا امتحانات دانشگاهم شروع میشه برام دعا کنید.متشکرم.



تاريخ : شنبه ۱٠ خرداد ۱۳٩۳ | ۳:٤٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

  

 



تاريخ : شنبه ۱٠ خرداد ۱۳٩۳ | ۳:۳٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

در من ادراکی ست از تو عاشقانه،عاشقانه

از تو تصویری ست در من جاودانه،جاودانه

تو هوای عطری از صحرای دور آرزویی

از تو سنگین شهر ذهنم کوچه کوچه،خانه خانه

آه ای آمیزه ای از بی ریایی با محبّت!

شادی تو کودکانه،رأفت تو مادرانه

شهربانوی وجودم باش و کابین تو ؟ بِستان

اینک،اقلیم دل من بی کرانِ بی کرانه

آتش او ؟ دیگر این افسانه را بگذار و بگذر

در من اینک آتش تو،شعله شعله در زبانه

فصل،فصل تو ست دیگر،فصل فصل ما ـ من و تو ـ

فصل عطر و فصل سبزه،فصل گل،فصل جوانه

فصل رفتن در خیابان های شوخ مهربانی

فصل ماندن در تماشای قشنگ شاعرانه

فصل چیدن های گل ها ـ چیدن گل های بوسه ـ

از بهار و از لب تو،خوشه خوشه،دانه

دفتری که حرف حرف، برگ برگش مرثیت بود

اینک اینک در هوایت پر ترنّم، پر ترانه

بار دیگر ظلمتم را می شکافد شب چراغی

تا کی اش از من بدزدی بار دیگر، ای زمانه!

 

 



تاريخ : شنبه ۱٠ خرداد ۱۳٩۳ | ۳:٠٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد ــ آنا گاوالدا ــ ترجمۀ الهام دارچینیان ــ نشر قطره ــ

200 صفحه ــ چاپ دوازدهم.

آقای ناشر بلند شد(فارغ بال و بزرگ منشانه) به سویم آمد،نشان داد می خواهد دستم را

بفشارد،هیچ واکنشی از سوی من ندید،دستش را به سویم دراز کرد...نه هیچ واکنشی نه...

ــ چه شده؟...این طور ضعیف نباشید.می دانید به ندرت پیش می آید اولین کار نویسنده را

چاپ کنند.می دانید من به شما اعتماد دارم.احساس می کنم می توانیم کارهای بزرگی با هم

انجام دهیم.و حتی انکار نمی کنم که به آیندۀ کاری شما امیدوارم.

ترمز کن آقای رابین هود.نمی بینی قفل کرده ام.

ــ ببینید،متاسفم.نمی دانم چه شده اما نمی توانم از صندلی بلند شوم.انگار ذره ای نیرو

ندارم.احمقانه است.

ــ اغلب این طور می شوید؟

ــ نه اولین بار است.

ــ درد هم دارید؟

ــ نه.چرا کمی، اما مشکل این نیست.

ــ ببینید می توانید انگشت هایتان را تکان دهید؟

ــ نه نمی توانم.

ــ مطمئنید؟؟؟

ــ بله...بله.

نگاه های طولانی بین مان رد و بدل شد؛از آن نوع نگاه هایی که می گوید تو مرا دوست

داری،من هم تو را به خاطر ریش بزی ات دوست دارم.

عصبی گفت:

ــ عمداً این کار را می کنید؟

خیلی عصبی تر گفتم:

ــ عجب حرفی می زنید،معلوم است عمدی در کار نیست!!!

ــ می خواهید پزشک خبر کنم؟

ــ نه نه،خود به خود خوب می شود.

ــ بله اما مسأله این است که من قرار ملاقات های دیگری هم دارم...شما نمی توانید اینجا

بمانید..

ــ ...

ــ باز هم سعی کنید...

ــ نمی توانم.

ــ این دیگر عجب داستانی است!

ــ نمی دانم...می خواهید چه بگویم؟...شاید.....

(این پستی است  ثابت با سطرهایی از کتاب هایی که تا کنون خوانده ام.دوستان عزیزم! چون با وجود مشغله زیاد، برای این پست ها، وقت می گذارم؛ پس لطف کنند در صورت استفاده و کپیِ پست به نام وبلاگ و منبع  اشاره کنند .متشکرم)



تاريخ : پنجشنبه ۱ خرداد ۱۳٩۳ | ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

دلم می خواهد به دلتنگی هایم برای تو امان ندهم!

آنها را کادو پیچ کرده

به سوی دلت گسیل دارم

دارم به روزی نزدیک می شوم که ای کاش نمی آمد..

نه!خسته نیستم..

فقط

نمی خواستم با آخرین ماهِ بهار اینگونه قدم بزنم!

باز دیر خواهی آمد...

دلم فقط شبانه های تنهایی می خواهد

و یک آسمان سکوت که تپش های قلبم را به آرامش بخواند و بس!!

آخَر طلوع صادقانۀ یک عشق تفسیر می خواهد؟؟!

پس بنشین و تماشا کن؛

و باز یک آسمان سکوت...

                                     آسمان فردوس



تاريخ : پنجشنبه ۱ خرداد ۱۳٩۳ | ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

مولای عزیز؛مهدی جان..!

کـــدام جــمـعـه‌ مـــوعـــود می‌زنـی لـبـخـنـد

بـه این جـهـان کـه پـر از قـحطی تبسم شد؟

...

غمت  شود  به دل من فزون  دقیقه  دقیقه

دلم ز هجر شود پر ز خون دقیقه دقیقه