تاريخ : چهارشنبه ۱ امرداد ۱۳٩۳ | ۱:۱٦ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

صدای نجوا گونه ای به گوشم رسید.چیزی نمی توانستم تشخیص دهم فقط مثل حرف

زدن به نظر می آمد.فکر کردم خواب می بینم.اعتنایی نکردم.اما دوباره صدا تکرار شد.با

همان چشمان بسته گوش هایم را تیز کردم.صدای خودش بود.

بی هوا ناگهانی برگشتم.آنقدر شوکه شده بود که همان طور گوشی به دست بهم خیره

ماند. غافلگیرش کرده بودم.نور صفحه گوشی در صورتش تابیده بود و ترس را در چشمانش

می دیدم.گوشی را با عصبانیت از دستش بیرون کشیدم و گفتم:نصفه شب با کی داری حرف

می زنی؟؟؟من خوابم، اونوقت زنِ من..!!

تا خواست حرف بزند دستم را به حالت ایست جلوی صورتش گرفتم و به صفحه گوشی

نگاه کردم.خشکم زد!!

اشک در چشمانش حلقه زد با صدای بغض آلودی دلخورانه نگاهم کرد و گفت:خوابم

نمی برد..داشتم..

دوباره به صفحه گوشی خیره شدم..

ــ وَالشَّمْسُ تَجْرِی لِمُسْتَقَرٍّ لَّهَا ذَلِکَ تَقْدِیرُ الْعَزِیزِ الْعَلِیمِ....

خدایا..داشت قرآن می خواند و من..

نگذاشتم حرفش تمام شود و عذر خواهانه در آغوشش کشیدم.

                                                                                  آسمان فردوس

 

خیلی متشکر از لطف شما...خوبم..



تاريخ : چهارشنبه ۱ امرداد ۱۳٩۳ | ۱:۱٥ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

خدای مهربان تر از جانم..

مرا در آغوش خود بگیر تا آرام گردم..

چه احساس خوبی دارم این روزها..انگار..

انگار در سرم هزار کبوتر سپید پرواز می کنند..

انگار عطر خوش هزار شاخه گل سپید در مشامم می پیچد..

چشمانم را که می بندم در نگاهم هزار ستاره نقره ای می درخشند..

می توانم دستم را دراز کنم و از آسمان بالای سرم ماه را بچینم و به همه هدیه دهم..

می توانم قلبم را از سینه بیرون کشم آن را همچون پرتوهای خورشید هزار هزار کنم و..

و پرتوهای خیره کننده اش را چون نیزه در هر قلبی فرو کنم تا عشق و مهربانی زنده بماند.

خدای مهربانم متشکرم که هر شب به مهمانی بغض و اشک و لبخند در خلوت تو دعوتم...

هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق...یا علی..

                                                              آسمان فردوس




تاريخ : یکشنبه ٢٩ تیر ۱۳٩۳ | ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

برای شما خواهر عزیز

که برایم نوشتی حالت اصلاً خوب نیست و خیلی بارونی هستی

و خواستی یه چیزی بگم که حالت بهتر شه.

یه چیزی از دلم میگم اگه حالت خوب نشد شرمنده...

گوش کن!یه لحظه برو یه جای خلوت و دنج نشد هم هر جا بودی

یه لحظه چشاتو ببند!یه نفس عمیق بکش!

دوباره چشاتو باز کن!سرت رو بلند کن به آسمان نگاه کن!

سقف جلوتو گرفته؟پس دوباره چشاتو ببند آسمان پر ستاره شب رو تصور کن!

حال به این فکر کن هیچ کس وجود نداره!فقط تو هستی و خدا!

چی میاد تو ذهنت؟چه حرفایی توی ذهنت ردیف میشه؟

حالا از اعماق وجودت زمزمه کلامت رو بذار رو دکمه تکرار و بگو:یا الله..یا الله..یا الله..

حال سرت رو زمین بگذار و سجده کن..جایی هستی که امکانش نیست؟

پس دست راستت رو روی قلبت بگذار و بگو:

خدا!می بینی..؟می شنوی..؟می دونم که همین طوره..پس خودم رو سپردم بهت..

خدایا!گفتم..خودم رو سپردم بهت..پس مراقبم باش..حتی اگه ضعف از من باشه..

خوبم.بدرود.

                              آسمان فردوس



تاريخ : یکشنبه ٢٩ تیر ۱۳٩۳ | ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

نمی دانم چرا ما آدمیان عجیب و غریب

نمی خواهیم باور کنیم

که فرصت با هم بودن و در کنار هم بودن ممکن است

در حد دقایق کوتاهی باشد که مثلاً

صرف تماشای پیام های تبلیغاتی تلویزیون می شود!

همین الان بلند شو،حاضر شو برو خانه اش!

گوشی ات را بردار شماره اش را بگیر!

کامپیوترت را روشن کن و به آدرسش برو!

خلاصه به هر راهی که می دانی به کسانی که دوستشان داری ختم می شود؛

خیلی ساده و صمیمی بگو که دوستشان داری برایت عزیز هستند!

بگو که دوستش داری و برایت عزیز است!

چی؟!از حرفت تعجب کرده اند؟!باور ندارند؟!

تو مگر به دلت ایمان نداری؟پس به همه شان بگو:دوستت دارم بی بهانه..!

در این دنیای پر ازدحام روزمرگی؛زیباترین دل خوشی ها

و آنچه دل را زنده نگه می دارد همین دوست داشتن های بی بهانه است.

البته چرا بی بهانه ؟زیباترین بهانه این است که خدا مهر کسی را در دلت قرار دهد!

و سر تر از همه مهر خودش را!خدایا چقدر دوستت دارم پر از بهانه و دلیل زیبا.

قدر " لحظه " را بدان و خود پیش قدم باش که گاهی چقدر زود دیر می شود.

" زندگی و عشق و لبخند در مسیر شمیم خوش الهی چه زیباست ".

                                                                                                 آسمان فردوس



تاريخ : یکشنبه ٢٩ تیر ۱۳٩۳ | ۱:۱۱ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

خدایا!مهربان ترین هر کس به او..!

خودت حال این روز ها و شب هایم را می دانی..!

می بینی که سعی می کنم و قدم به جلو بر می دارم اما باز می ایستم..!

راست می گویند که درد آدم ها را عوض می کند؟!آری؟درست است یا نه؟ بگو..!!

آنقدر از حال این ساعاتم خوب باخبری که احتیاج به شرح حال نیست..

خدا؛در این طور لحظه ها فکر کنم آدم ها به یک تکیه گاه احتیاج دارند!

خدا؛تکیه گاه یعنی چه؟کمی برایم توضیح می دهی؟!اما در حد خودم با خودم حرف بزن

آخر این روزها فهمم کم شده بعضی چیزها حالی ام نمی شود..

راستی شب های قدرم چه شد..؟!ببخش..درد مرا آدم دیگری کرده است...!

راستی در این روزگار عجیب لبخند زدن چه سخت شده...!!

خدایا امشب مثل بقیه نیستم..آداب بندگی یادم رفته...مرا ببخش..!

فقط توی تاریکی نشسته ام و برای تو می گویم..

فقط آرام آرام و پر درد اشک می ریزم و زمزمه می کنم مدام:خدایا کمکم کن..!

گفتم که تمام آداب امشب یادم رفته! فقط می خواهم آهسته تو را فریاد بزنم....فریاد بی صدا!

خدای مهربانم؛نگذار که دارم کم می آورم!خب چه کنم..؟!تو بگو!گفتم که دارم کم می آورم!

                                                                                            آسمان فردوس



تاريخ : جمعه ٢٧ تیر ۱۳٩۳ | ٢:٠٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

دیشب هدیۀ زیبایی از خدا گرفتم.

آیه ای از قرآن که شاید قبلاً بارها شنیده بودم؛

دیشب عزیزی گفت:می دونی " اَ لَیسَ اللهُ بِکافٍ عَبدَهُ " یعنی چی؟

عربی ام تا حدی خوب بود در ذهنم ترجمه کردم و گفتم:

 " آیا خدا برای بنده اش بس نیست؟ "

و هر دو سکوت کردیم.با خودم گفتم:آسمان دقت کن!خدا داره باهات حرف می زنه!

گاهی که بین زمین و هوا معلقیم و نمی دانیم چی کار کنیم؛

یک چیزی! مثل یک نشانه! مثل یک نور! مثل یک فانوسی تو تاریکی!

از سوی خدای مهربان قلب ما را روشن می کند.

و در حساس ترین لحظه ها دوباره لبخند را روی لب بنده هایش می نشاند.

از دیشب مدام دارم روی این آیه فکر می کنم...

دوست دارم خیلی بیشتر پیرامون این آیه بشنوم. هر کس حرفی دارد مشتاق شنیدنم.متشکر

                                                                                                 آسمان فردوس

 



تاريخ : پنجشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩۳ | ٤:٥٤ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس



تاريخ : پنجشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩۳ | ٤:٢٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

نمی دانم در گذر زمان به کجا خواهم رسید...

خدای مهربانم در شب های نورانی قدر

برایم سرنوشتی رقم بزن که ختمی جز خیر نداشته باشد.



تاريخ : پنجشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩۳ | ٤:۱٩ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس



تاريخ : چهارشنبه ٢٥ تیر ۱۳٩۳ | ٤:٢٦ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

چه خوب این همصدا را می شناسی

نــــگاه  آشـــنا  را  می شناسی

من از تو دل نخواهم کند،باران!

تو که گنجشگ ها را می شناسی

 



تاريخ : پنجشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩۳ | ۱:٠٢ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

نمی دونم چرا باز این شعر برام زمزمه شد:

در هشیاری/به سراغت/نمی آیم/هر بار/از سوزش انگشتانم/درمی یابم که باز،/نام تو

را،می نوشته ام.

اما نه انگار قلبم می سوزه.انگار دلم هنوز داره زمزمه ات می کنه.

چقدر..بس کن آسمان!ساعت از سه هم گذشت و سحر شد.

سحر...افطار...و من که هنوز نمی تونم روزه بگیرم..

باز شروع شد...دیگه بسه...آخرین حرفم رو میگم و کامپیوترم رو خاموش می کنم.

مولای عزیز..فکر نکن بی وفام.فکر نکن دلم سنگ شده.سرد شده.نه.فقط باور کن احتیاج

به نفس تازه دارم.کمکم کن.

چکیده قلم:با درد می نویسم با اشک پاکنویس می کنم با بغض به ثبت می رسانم.



تاريخ : پنجشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩۳ | ۱:٠۱ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

روزهام داره انس می گیره به غزلیات حافظ.و هر روز بیشتر از اشعارش لذت می برم.

آخرین تفالی که زدم باز هم این غزل اومد:سال ها دل طلب جام جم از ما می کرد...

تا به حال حافظیه نرفتم.چقدر دلم می خواد یه بار آرامگاه لسان الغیب رو از نزدیک ببینم.

نمی دونم چرا یه دفعه یاد این سروده استاد منزوی افتادم:

دل،/دیگر/ در جای خود نیست/به همین سادگی!

چکیده قلم:با درد می نویسم با اشک پاکنویس می کنم با بغض به ثبت می رسانم.

 



تاريخ : پنجشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩۳ | ۱:٠۱ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

دوران دانشجویی کارشناسی ام دوست زیاد داشتم.و همه از بچه های خوب.

از هر کدوم یه چیز یاد گرفتم.دوستانی که از دلم خبر نداشتند اما باهام بودند.پشتم بودند.

تنهام نمی گذاشتند.سنگ صبورشون بودم.اشک ها و لبخند ها شون رو دیده بودم.

اما الان بچه های دانشگاه رو نمی شناسم فقط درس می خونم و امتحان می دم.

دلم برای شیطنت های دانشجویی تنگ شده.

چکیده قلم:با درد می نویسم با اشک پاکنویس می کنم با بغض به ثبت می رسانم.



تاريخ : پنجشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩۳ | ۱:٠۱ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

قبلاً چقدر از پنج شنبه ها خوشم میومد!عاشق پنج شنبه ها بودم!

همیشه برام این روز هفته شیرین بود!مفید!شاد! پر کار!پر انرژی!مهمانی!خلوت!هزار چیز!

اصلاً پنج شنبه ها رو دوست داشتم چون حس می کردم مال خودمه!

اما!

الان نه از پنج شنبه خوشم میاد و مثل همیشه نه از جمعه!

چکیده قلم:با درد می نویسم با اشک پاکنویس کرده با بغض به ثبت می رسانم.



تاريخ : پنجشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩۳ | ۱:٠۱ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

امروز عصر به این فکر می کردم که از اون بنده هام که بلد نیستم

چطور باید از خدا چیزی رو درخواست کنم.پس برام تجربه شد که یا چیزی نخوام یا بگم

خدای عزیز!تسلیم!هر چی خودت صلاح می دونی بگیر یا بده.اما سخته خیلی سخته.

ضعیف تر از این حرفام.مقام تسلیم کجا و من رو سیاه؟!

اصلاً چی میگم؟! سوادم به این حرفا نمی خوره.ساکت شو آسمان!خدایا دلم بی قراره...

چکیده قلم:با درد می نویسم با اشک پاکنویس می کنم با بغض به ثبت می رسانم.



تاريخ : پنجشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩۳ | ۱:٠۱ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

یه بار استاد درباره امثال و حکم حرف می زد.

جالبه منم چند روزی بود این کتاب رو گرفته بودم و در حال مطالعه بودم و همراهم بود.

بین بچه ها قدم می زد و درس می داد.استاد سخت گیری بود.

منم کتاب رو میز عقبم که آخر کلاس بودم گذاشتم طوری که نبینه.

چون می دونستم بفهمه سوال پیچم می کنه.آخر کلاس که رسید چشمش دید.خدا!!

گفت تو اینو عمداً گذاشتی پشت که من نبینم؟؟!گفتم نه استاد!!گفت چرا همین طوره!

در عین این که با تحسین نگام می کرد اما هنوز از دستم عصبانی بود که چرا نگفتم.

چقدر این استاد رو دوست داشتم علم زیادی داشت.هنوز بعد این همه سال درس میده

و این ترم  و ترم پیش باهاش درس داشتم.

چکیده قلم:با درد می نویسم با اشک پاکنویس می کنم با بغض به ثبت می رسانم.



تاريخ : پنجشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩۳ | ۱:٠۱ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

یکی برام ایمیل داد آسمان چرا دیگه نمیای برای مولا.عج. بنویسی؟

گفت مولا هم دلش برات تنگ شده.

چقدر از این حرفش خجالت کشیدم.خرد شدم.من حقیر سراپا تقصیر بیچاره تر از اینم

که مولایی به این عزیزی و بزرگواری دلش برام که ذره ای هم نیستم تنگ بشه.

به اون دوست میگم؛دوست عزیز آسمان زخم دل مولاست نه مرهم...!!

چکیده قلم:با درد می نویسم با اشک پاکنویس می کنم با بغض به ثبت می رسانم.

 



تاريخ : پنجشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩۳ | ۱:٠۱ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

دوران دانشجویی کارشناسی ام از بهترین دورانم بود.نمی فهمیدم خستگی یعنی چی؟!

یادش بخیر...توی دانشگاه بهم می گفتند:آچار فرانسه!همه کار از دستم برمیومد.

همیشه می دیدم یه گوشه کار زمینه سریع پا جلو می گذاشتم.

چقدر هوای اون دوران رو کردم.دلم برای بچه های کارشناسی تنگ شده..خیلی..

اصلاً الان کجا هستند؟همه پی زندگی خود.خدا پشت و پناهشون..

چکیده قلم:با درد می نویسم با اشک پاکنویس می کنم با بغض به ثبت می رسانم.



تاريخ : پنجشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩۳ | ۱:٠۱ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

دلم می خواست یه گل فروش بودم!

کسی که سهیم باشه در اینکه یه گل برسه به یه عاشق یه دلداده یه عزیز.عزیز هر دل زیبا.

اما..!الان فقط یه دانشجو هستم که دوست داشت یه باغ پر گل داشت که نداره.

چکیده قلم:با درد می نویسم با اشک پاکنویس می کنم با بغض به ثبت می رسانم.



تاريخ : پنجشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩۳ | ۱:٠۱ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

دیشب از پنجره اتاقم به بیرون خیره شده بودم.

اتوبان و شهر و این همه چراغ کوچک نورانی اونقدر زیبا بود که با کارت پستال های

شب های لندن و شهر های جهان برابری می کرد.

خط نورانی ممتد متحرکی که توی جاده اتوبان دنبال می شد خیلی قشنگ بود.

همهمۀ ضعیفی که از پارک در گوشم می پیچید و عطر خوش علف و سبزه و درخت

طراوت شمال رو به یاد می آورد.از ده سال بیشتره که شمال نرفتم.

چقدر مسافرت شب توی جاده رو دوست دارم.سفر..چه واژۀ نایابی..!

چکیده قلم:با درد می نویسم با اشک پاکنویس می کنم با بغض به ثبت می رسانم.



تاريخ : پنجشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩۳ | ۱:٠۱ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

بارها بهم گفتند آسمان چرا اسمت رو گذاشتی آسمان؟

و هر بار که همین رو ازم می پرسند می فهمم

که چقدر این اسم وسعت داره و برای من که ذره ای بیش نیستم خیلی زیادیه!خیلی!

هم اسم خودم رو خیلی دوست دارم هم اسم آسمان رو که در حد من نیست.

چکیده قلم:با درد می نویسم با اشک پاکنویس می کنم با بغض به ثبت می رسانم.



تاريخ : پنجشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩۳ | ۱:٠۱ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

بچه که بودم خیلی کوچیک بودم یادم نیست چند ساله.

هر وقت اسم خدا رو از کسی می شنیدم با خودم می گفتم یعنی خدا چقدر بزرگه؟

یه روز از مادرم پرسیدم؛گفت خیلی بزرگ..برای من بزرگ ترین جا کوچه مون بود.

فرداش رفتم توی کوچه به تجسم ذهن کودکانه ام با گچ یه چیز خیلی بزرگ کشیدم

اونقدر بزرگ که بیشتر کوچه رو گرفت.اون بود خدای من.

اما الان خدای عزیزم اونقدر برام بزرگه که در قلب کوچیکم نمی گنجه..

چکیده قلم:با درد می نویسم با اشک پاکنویس می کنم با بغض به ثبت می رسانم.



تاريخ : پنجشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩۳ | ۱:٠۱ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

خدا دبیر ادبیاتمون رو رحمت کنه.خیلی مهربون بود.چند سال پیش توی تصادف مرد.

یه بار تازه امتحان داده و برگه ها رو تحویل داده بودیم و داشت تصحیح می کرد.

یه دفعه اسمم رو صدا کرد گفت فلانی بیا اینجا!ترسیدم رفتم جلوی میزش و ایستادم.

با اخم گفت این چه نمره ایه؟!برگه رو سمتم گرفت.موندم!!!این که خط من نبود

گفتم خانوم این که برگه ما نیست!خط من اینجوری نیست!!

دوباره برگه ها رو گشت دیدم یه برگه دیگه هم به اسم من هست!بعدِ بررسی فهمید

بغل دستی ام اسم منو روی برگه اش نوشته که واقعاً اون موقع نمی فهمیدم

به چه قصدی اما الان آره.بچگی کرد!چقدر  هم مواخذه شد.

چکیده قلم: با درد می نویسم با اشک پاکنویس می کنم با بغض به ثبت می رسانم.



تاريخ : پنجشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩۳ | ۱:٠۱ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

پنج سال بیشتره که دیگه با چوب کار نکردم.دیگه نه وقتش هست نه جاش نه چوب.

یادش بخیر صدای خرت خرت اره کردن و بوی خوش چوب که ذراتش در هوا پخش می شد.

دستام که چسبی می شد.بوی تند روغن جلا.چه طرح ها که تو ذهنم نداشتم و نشد.

آخ زمانی که تیغه می شکست چه حرصی می خوردم.یادش بخیر...

شاید دو سال دیگه دوباره فرصتی برای این کار پیدا کنم.البته اگه عمری باقی بود.

چکیده قلم:با درد می نویسم با اشک پاکنویس می کنم با بغض به ثبت می رسانم.

 



تاريخ : پنجشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩۳ | ۱:٠۱ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

نمی دونم چرا حس می کنم آدما جمعه که میشه البته می گم آدما منظورم همه نیست!

انگار جمعه ها آدما بیشتر خدا رو فراموش می کنند!

برای همینه که جمعه ها رو دوست ندارم!!جمعه که می رسه غصه ام می گیره!

همیشه دیگران جمعه رو ازم می گیرند انگار اجباری باید همرنگ جماعت باشی!

آره! نه نگو!حوصله فریب خودم رو ندارم!

چکیده قلم:با درد می نویسم با اشک پاکنویس می کنم با بغض به ثبت می رسانم.



تاريخ : پنجشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩۳ | ۱:٠٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

      گفتی:

               ما فاتحانِ قلۀ خورشیدیم

                                                          دل خوش دار!

                        و من به پشت گرمیِ تو،

                                                            قد می کشیدم از دلِ تاریکی.




تاريخ : چهارشنبه ۱۱ تیر ۱۳٩۳ | ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

باورم نمی شود که یک نفر تا این حد معادلاتم را بهم بریزد!

باورهای ذهنی ام را زیر و رو کند!

گویی آدم دیگری شده ام

یک روز در بی خبری ماندن را نمی توانم تاب بیاورم..از دلتنگی به ستوه می آیم.

کاش خودش می گفت در قلب من چه معجزه ای رخ داده

که همیشه با من است

چون صندوقچه اسراری که در بهترین کنج دلم همیشه هوایش را دارم.

در خاطرم گم نمی شوی

همیشه

چون بیتی زیبا

زمزمه ات می کنم..

                                آسمان فردوس



تاريخ : چهارشنبه ۱۱ تیر ۱۳٩۳ | ٥:٤٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

بچه که بودم دوست داشتم مهندس شوم مدرسه که رفتم با دیدن محبت معلم هایم

دلم می خواست یک معلم خوب و مهربان باشم.نوجوان که شدم شنیدم دندانپزشکی چه شغل

پردرآمدی است با مرور زحمت کشیدن های بسیار پدرم گفتم چه خوب می روم دندانپزشک

می شوم.اما دبیرستان و پیش دانشگاهی هم تمام شد و وارد دانشگاه شدم.آن هم رشته

ادبیات!ولی وقتی پدرم را می دیدم که هر وقت خیلی ساکت می شد یا خودش را به خواب

می زد یعنی باز درد به سراغش آمده یا مادرم که حین انجام کار خانه از دیسک کمر و پا

درد و غیره آه می کشید و نفس برایش نمی ماند با خود می گفتم ای کاش دکتر بودم و چاره

درد خانواده ام .ولی با این حال تمام این ها آرزوهای قلبی یک دختر بیش نبود.

سال هاست که  دیگر به آن آرزوها فکر نمی کنم.فقط همیشه می گویم؛

فلانی آدم باش!!همین برایت کافی است!

آسمان فردوس

 



تاريخ : سه‌شنبه ۱٠ تیر ۱۳٩۳ | ٦:٤٦ ‎ب.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

با تو ام زمان سکوت کرده، بایست! باز دریای دلم طوفانی است.به آسمان خیره می شوم ..

حضورش را حس می کنم.دلم آرام می گیرد بیت لسان الغیب عزیز را با خود زمزمه می کنم:

بازآی و دل تنگ مرا مونس جان باش

وین سوخته را محرم اسرار نهان باش

ای تمام آرامشم..دستت را بر روی قلبم بگذار و مثل همیشه قرارم باش.

 



تاريخ : سه‌شنبه ۱٠ تیر ۱۳٩۳ | ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

قرار نشد ــ غزل های مهدی فرجی ــ نشر فصل پنجم ــ چاپ سوم 1392

چیزی نگو، دزدانه و شیرین تماشا کن

بنشین و مثل دختری سنگین تماشا کن

یک کاروان خیس ابریشم همین حالا

از زیر چشم ام رفت سمت چین، تماشا کن!

بر شانه ات نگذاشتم سر، با خودم گفتم:

آن قله ها را از همین پایین تماشا کن

آن آبشاری را که از قوس کمرگاهش

جاری ست نافرمان و بی تمکین تماشا کن

مرد خدا را هر اذان صبح در کافه

ای چشم های کافرِ بی دین! تماشا کن

«من مانده ام مهجور از او، بیچاره و رنجور...»

من قرن ها رنج ام در این تضمین تماشا کن

چون بشکنم عکس تو در هر تکه ام پیداست

باور نداری بشکن و بنشین تماشا کن!

(این پستی است  ثابت با سطرهایی از کتاب هایی که تا کنون خوانده ام.دوستان عزیزم! چون با وجود مشغله زیاد، برای این پست ها، وقت می گذارم؛ پس لطف کنند در صورت استفاده و کپیِ پست به نام وبلاگ و منبع  اشاره کنند .متشکرم)



تاريخ : دوشنبه ٩ تیر ۱۳٩۳ | ٥:۳٦ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب

بدینسان خواب ها را با تو زیبا می کنم هر شب

تبی این گاه را چون کوه سنگین می کند آنگاه

چه آتش ها که در این کوه برپا می کنم هر شب

تماشایی است پیچ و تاب آتش ها .... خوشا بر من

که پیچ و تاب آتش را تماشا می کنم هر شب

مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست

چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب

چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو

که این یخ کرده را از بیکسی، ها می کنم هرشب

تمام سایه ها را می کشم بر روزن مهتاب

حضورم را ز چشم شهر حاشا می کنم هر شب

دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش

چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب

کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی ؟

که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب

 

 



تاريخ : دوشنبه ٩ تیر ۱۳٩۳ | ٥:۳٥ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

می دونی چی دلم می خواد؟! سرت فریاد بزنم !! بگم:

داری اونقدر بی اعتنا و بی تفاوت رفتار می کنی!

که روزی از دستم می دی!!

و متنفرم اگه من رو از دست رفته ببینی و برام گریه کنی!

دارم صاحب یه قلب یخی می شم...داری ازم چی می سازی..؟

دارم مرگ احساسم رو با چشمای بی رمق خودم می بینم!!



تاريخ : دوشنبه ٩ تیر ۱۳٩۳ | ٥:۳٢ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

مولای عزیز آنقدر خجالت زده ام...که در مقابل نمی توانم چیزی بر زبان آورم...

 



تاريخ : دوشنبه ٩ تیر ۱۳٩۳ | ٥:۳٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

با دردِ تو خوب می شود شاعر شد ــ آرش واقع طلب ــ نشر فصل پنجم ــ  چاپ اول 1392

 

آدم به غریبه ها که دل می بندد

بیگانه و آشنا به او می خندد

یک روز همین دست که خالی مانده

با دست غریبۀ تو برمی گردد

(این پستی است  ثابت با سطرهایی از کتاب هایی که تا کنون خوانده ام.دوستان عزیزم! چون با وجود مشغله زیاد، برای این پست ها، وقت می گذارم؛ پس لطف کنند در صورت استفاده و کپیِ پست به نام وبلاگ و منبع  اشاره کنند .متشکرم)



تاريخ : چهارشنبه ٤ تیر ۱۳٩۳ | ٧:٠۳ ‎ب.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

درخت را به نام برگ

بهار را به نام گل

ستاره را به نام نور

کوه را به نام سنگ

دلِ شکفتۀ مرا به نام عشق

عشق را به نام درد

مرا به نام کوچکم صدا بزن!

 

چقدر دوست داشتم مرا به نام کوچکم صدا کنی........!