تاريخ : یکشنبه ۳۱ خرداد ۱۳٩٤ | ۳:٠٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

میهمانِ عزیزِ من!

هنوز گیجِ نگاهِ تو ام ..

و پُر از هیجانِ دوست داشتنت

انگشتانم را که قفلِ دستانت کردی دردهایم همه مُردند.

صدای تو ضرب در جذبۀ چشمانت ضربانم را به رقص می آورد..!

                                                                                    آسمان فردوس

 

سرِ سفرۀ افطار در نورِ ربّنایِ دل

بعدِ دعا برای مولا صاحب الامر علیه السلام

و استجابت خواسته های دیگر دوستان و عزیزان

اگر خاطری ماند برای این حقیر نیز دعا کنید..خدایا سخت محتاجِ نگاهِ تو ام.

 



تاريخ : شنبه ۳٠ خرداد ۱۳٩٤ | ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ | نويسنده : آسمان فردوس



تاريخ : جمعه ٢٩ خرداد ۱۳٩٤ | ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

وقتی سرخوشانه ..

بوسه بر گونه ام می گذاری ،

می شوی عاشق ترین مردِ این حوالی

چه خوب از بر شده ام ؛

عشقِ تو..تنها ثمرۀ مستی ات است!خواهد پرید!

دل خوشی های زندگی ام مدفون شدۀ " دوستت دارم " هایِ بی باور توست ..

این همه فرصتِ سوخته بس است! تنها و تنها برای خود زندگی خواهم کرد!!

                                                                                                آسمان فردوس

 



تاريخ : جمعه ٢٩ خرداد ۱۳٩٤ | ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

 مرا دریاب ای آیینه ، ای آب زلال ای دوست 

وگرنه می کشد کارم به مرداب زوال ای دوست

دلم یک ذرّه شد در حسرتِ یک لحظه آرامش 

دریغ از آرزوها،آرزوهایِ محال ای دوست 

بدین افسردگی دیگر مجالِ شور و حالی نیست 

مرا بگذار با کابوس وارِ قیل و قال ای دوست 

کِی این تقویم را ، شیرازه بر هم می زند توفان ؟ 

که جان فرسودم از این گیر و دارِ ماه و سال ای دوست 

خوشا یک بار دیگر فرصتی تا در بهشتِ تو ... 

سرشتم ، سرنوشتم را اگر بخشد مجال ای دوست 

بدین جانِ شکسته ، جسمِ خسته ، روحِ دربسته 

چه حالی مانده تا یک فرصت دیگر ، چه حال ای دوست 

تو چشم از من چه داری ؟ پر گشودن تا نیاسودن ؟

شکسته پرّ و بالم من ، شکسته پرّ و بال ای دوست 

شکسته پرّ و بال آری ، چه دارد ذوقِ پروازی 

چه ذوقی و چه پروازی ؟ بدین بال ــ این وبال ــ ای دوست 

هوایِ آب داری از سراب روزگار اینک ؟ 

خیالِ دوستی از دشمنِ جان ؟ بی خیال ای دوست !  

 




تاريخ : جمعه ٢٩ خرداد ۱۳٩٤ | ٩:٤٤ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس



تاريخ : جمعه ٢٩ خرداد ۱۳٩٤ | ۳:٠۳ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس



تاريخ : جمعه ٢٩ خرداد ۱۳٩٤ | ۱:٤۱ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس
 

انزوا.ماندا معینی(مؤدب پور).نشر نیریز.184 صفحه.چ چهارم1392.
ــ بذار اون آخری ها رو بخونم!انگار اینجام یه facebook داریم!
هومن ــ بیا دیگه!می رم آ!
«برگشتم نگاهش کردم!صورتش یه جوری بود!یه دفعه یه چیزی اومد تو ذهنم!
برگشتم طرف دیوار و چند قدم رفتم اون طرف تر!
«sh»این چیه دیگه؟sh؟!یعنی شین یا...؟
و یه قدم اون طرف تر!
بی تو این خانه دلتنگ است.ماهی هایش حوض را دور نمی زنند.
درختانش تن به باد نمی دهند و برگ هایشان به رقص نمی آیند.
غنچه هایش نمی شکفند.پرندگانش نمی خوانند.بی تو این خانه دلتنگ است.
یکی اینجا برای یکی پیغام گذاشته!باید پیدایش کنیم و مچش رو بگیریم!
حتماً یه متر اون طرف تر خودشو نشون داده!
همه جا تویی.پشت جاری خورشید.در پس آبشار روشن ماه.ماوراء نور چراغ.
نه جدا از من و با من نه!سایه ای فقط،تنها!
ای کلک! همه رو کد گذاری کرده که کسی نفهمه کیه!
وقتی سایه نیست ، درخت چرا؟!تنِ خسته،خسته خواهد ماند.
با خوندن این آخری خشکم زد!وقتی سایه نیست!
هر کی بوده داشت انگار منو می گفت!یعنی پیغام برای من بود!
پشت جاری خورشید!در پس آبشار روشن ماه!
ماوراء نور چراغ!نه جدا از من و با من نه!سایه ای فقط،تنها!
یعنی چی؟!یعنی سایه؟!یعنی من؟!
برگشتم طرف هومن و گفتم:
ــ انگار...
هومن برگشته بود و داشت می رفت!
ــ هومن!هومن!
ایستاد!تو یه لحظه انگار همه چیزو فهمیدم!واقعاً پیام برای من بود!
ــ بیا اینجا!
هومن ــ مادربزرگ صدامون کرد!
ــ می گم بیا اینجا!
«آروم چند قدم اومد طرفم!»
ــ بیا جلوتر!
«دو قدم دیگه اومد جلو !برگشتم یه نگاه به یادگاری ها کردم و گفتم»
ــ برات بخونمش یا خودت حفظی شون؟!
یه نگاه به دیوار کرد و اومد جلوم ایستاد و چوبی رو که دستش بود به طرفم گرفت و گفت
ــ بیا بزن!همه رو من نوشتم!
ــ تو دیوونه ای!فکر نکردی اگه کسی اینا رو بخونه می فهمه در مورد کیه
 و چقدر برای من بد می شه؟!
«سرش رو انداخت پایین و آروم گفت»
ــ فکر کردم شاید تو ام یه چیزی رو دیوار بنویسی!
«داد زدم و گفتم»
ــ مگه من مثل تو دیوونه م؟!
«چوب رو انداخت زمین و آروم برگشت و رفت!»
ــ کجا داری می ری حالا؟!
«برگشت و گفت»
ــ دارم می رم دیگه!
«با عصبانیت گفتم»
ــ کور نیستم! می گم کجا داری می ری؟!
ــ می رم خودکشی کنم!خب خجالت کشیدم و دارم می رم دیگه!
ــ برگرد اینا رو پاک کن!خدا کنه کسی ندیده باشدشون!
«آروم برگشت و تو باغچه نشست و یه تیکه سنگ پیدا کرد و رفت جلو دیوارو
 یه خرده مکث کرد و بعد شروع کرد با سنگ رو نوشته ها رو خط کشیدن!
...
ــ فکر کردم شاعرانه تره!
«داد زدم و گفتم»
ــ غلط کردی!کارتو بکن!
«دوباره تند مشغول پاک کردن شد و گفت»
ــ چشم!چشم!



تاريخ : سه‌شنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩٤ | ٩:٤٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

دارد نزدیک می شود

تو میزبانی و من میهمان..

خدا وقتی به اسم میهمان آمدم و در زدم،در را که باز کردی،

مرا آنقدر تنگ در آغوش می گیری که دردهایم بمیرند؟

این کار را می کنی؟خدا،می کُشی؟می میرانی؟جواب بده!

قبول!من بد،اما تو که خوب!خدا تماشایی شدم؟ به این اشک ها قسم تمامش کن..!

                                                                                               آسمان فردوس

 

        پیوست :عکس از دوست عزیزم الهام.




تاريخ : سه‌شنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩٤ | ۸:٢٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس



تاريخ : دوشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩٤ | ٤:٥٠ ‎ب.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

در تاریکی از پنجره به آسمان خیره شدم

نه..! ماه غایب بود و ستاره ها به خواب رفته بودند!

در این غربت،حتی مفاخره با آسمان هم نه! که دلم قدم زدن با تو را می خواست..

یادت از من یک دلتنگِ بی قرار ساخته بود بگذار قدری فکر کنم؛

اسمش چه بود؟.. آها! یادم آمد! در جانم از حرارت یادت قیامتی است..!

چه خوش انصاف شده ای..! بندِ دلم را به گوشۀ دلت گره می زنی و بعد می روی؟!

                                                                                          آسمان فردوس

 



تاريخ : دوشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩٤ | ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

در یک هوای گرم رو به تابستان هیچ چیز به خنکی یک نوشیدنی لذت بخش نیست.

از امروز شما را با چند نوشیدنی آشنا می کنم.امیدوارم لذت ببرید.

 



تاريخ : شنبه ٢۳ خرداد ۱۳٩٤ | ۸:٠٠ ‎ب.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

چشماتو وا کن که سحر ، تو چشمِ تو بیدار بشه

صدام بزن که از صدات، باغِ دلم باهار بشه

اون که می خواد میونِ ما ــ من و تو ــ دیوار بکشه

دل می گه نفرینش کنم، به دردِ من دچار بشه

بارونِ سنگم که بیاد، بر نمی گردم از تو من

از این که بدتر نمی شه، هر چی می شه،بذار بشه

یه دل نه صد دل چیزی نیست ، وقتی تماشات می کنم

می گم تویِ دلم که کاش ، دلم هزار هزار بشه!

دلم می خواد یه روز که تو ، بالایِ برجت ایستادی

یه هو افق چاک بخوره ، جاده پر از غبار بشه

من برسم صدات کنم ، تا یه نفر که جز تو نیس

از اون بالا بیاد پایین ، به تَرکِ من سوار بشه

هی بزنیم به اسبمون ، بریم به شهری که در اون

سحر پشتِ سحر بیاد ، باهار پشتِ باهار بشه

با من بیا ، با من بمون ، نذار که تنها بمونم

نذار که خونۀ دلم ، دوباره تنگ و تار بشه

شاخایِ دیوو می شکونم ، سر به ستاره می زنم

 یه روز اگه دستایِ من ، با دستایِ تو یار بشه

عاشق شیم و دعا کنیم که شاید از معجزِ عشق

یه روز بیاد که روزگار ، دوباره روزگار بشه

 





تاريخ : شنبه ٢۳ خرداد ۱۳٩٤ | ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس



تاريخ : جمعه ۱٥ خرداد ۱۳٩٤ | ٩:٥٤ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

نازنین..

داشتم با تو حرف می زدم 

اما همه را فراموش کرده ام قلمِ آسمانم مردد مانده است.

نازنین..

دستم را محکم می گیری؟ می گذاری نفهمم این جا بر من چه می گذرد؟

نازنین.. از پسِ ابرهای تنهایی، چشم به آسمان دوخته ام شاید دلش بلرزد و ببارد..!

                                                                                              آسمان فردوس

 




تاريخ : جمعه ۱٥ خرداد ۱۳٩٤ | ٩:٠٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

 

لیلی و مجنون نظامی ــ زرین دخت دانش ــ نشر نگاران قلم ــ چ اول 92 ــ 400 ص.

باری،پدر در جستجوی پسر همچنان از غاری به غاری رفت تا او را دید 
در گوشه ای تنگ سر بر بالش سنگ نهاده و برای دل تنگ خود غزلی زمزمه می کند..
چون دید پدر سلام دادش
پس دلخوشی ای تمام دادش
مجنون چو صلابت پدر دید
در پای پدر چو سایه غلتید
کی تاج و سر و سریر جانم
عذرم بپذیر ناتوانم
می‌بین و مپرس حالتم را
می کن به قضا حوالتم را
چون خواهم چون که در چنین روز
چشم تو ببیندم بدین روز
از آمدن تو روسیاهم
عذرت به کدام روی خواهم
دانی که حساب کار چونست
سررشته ز دست ما برونست..


تاريخ : جمعه ۱٥ خرداد ۱۳٩٤ | ۸:٤۸ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

گاهی اوقات،صلاح است که تنها بشوی!

چون مقدر شده تکخال ورق ها بشوی..

گاهی اوقات  قرار است که در پیلۀ درد

نم نمک شاپرکی خوشگل و زیبا بشوی..

گاهی انگار ضروریست بگندی در خود!

تا مبدل به شرابی خوش و گیرا بشوی..

گاهی از حملۀ یک گربه،قفس می شکند

تا تو پرواز کنی راهی صحرا بشوی..

گاهی از خار گل سرخ برَنجی ،بد نیست

باعث مرگ  گل سرخ ، مبادا بشوی..

گاهی از چاه قرارست به زندان بروی

آخر قصه  هم آغوش زلیخا بشوی

من فقط دل نگرانم که خدا ناکرده

بهترین دوست! تو یک روز یهودا بشوی

 




تاريخ : جمعه ۱٥ خرداد ۱۳٩٤ | ۸:٠٥ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس



تاريخ : چهارشنبه ۱۳ خرداد ۱۳٩٤ | ٢:٢۳ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

 

 

       با دعای آل یس

       با دعای عهد خود در هر صباح تجدید پیمان می کنیم..!

       با کاشتِ بذر خوبی و محبت با شما مولای ما تجدید پیمان می کنیم..!

       خدایا با گنجینۀ مهرِ حضرت صاحب الامر .عج. در دلم چقدر خوشبختم..!

                                                                                            آسمان فردوس

 

 

 



تاريخ : چهارشنبه ۱۳ خرداد ۱۳٩٤ | ٢:٠٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

ای دو چشم مست تو در این حوالی بی نظیر

خسته ام ، تنهاترینم ، دست هایم را بگیر

قطره قطره آب شد، دل درغمت بی تاب شد

زیر خورشید فروزان نگاهت ناگزیر

آه اگر صد سال بنشینم تماشایت کنم

من نخواهم شد ز چشمان تو هرگز سیرسیر

با امید با تو ماندن ، از تو گفتن زنده ام

بی تو من می میرم ای بالا بلند سر به زیر

بس که دنبال تو راه افتاده ام  دیوانه وار

رد پایم مانده بر شن های گرم این کویر

ای دلیل ماندن من در کویرستان درد

سایه عشق خودت را از سر من بر مگیر

 



تاريخ : چهارشنبه ۱۳ خرداد ۱۳٩٤ | ۱:٢٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس



تاريخ : سه‌شنبه ۱٢ خرداد ۱۳٩٤ | ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس



تاريخ : دوشنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩٤ | ۱:۱٤ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

 

در سفر عشق چنان گم شدم..کز نظر هر دو جهان گم شدم!

 




تاريخ : یکشنبه ۱٠ خرداد ۱۳٩٤ | ۱:٠٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

       تاریخ می گوید؛ امروز.. روزِ من است.

       خدایا از نَفَسِ لطفِ مهربانانۀ تو،با بهاری دیگر دوباره متولد می شوم.

       خدای مهربانم از تو متشکرم برای لبخند هایی که از تولد تاکنون بر قلبم نشاندی.

      از خانواده ام دوستانم عزیزانم و همه کسانی که به یادم بودند سپاسگزارم.

      از بچه های مهربون بوکی؛بچه های شبکه کتابخوانان حرفه ای، و زهرا و 

      مخصوصا خواهر گلم،از اینکه برام تولد گرفته بودند خیلی متشکرم.دوستتون دارم.

                                                                                            آسمان فردوس

 



تاريخ : سه‌شنبه ٥ خرداد ۱۳٩٤ | ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

خدای مهربانم..

زیباترین نور جهان، درخشندگیِ لبخند بر چهرۀ خوبانِ عالم است

از تو می خواهم.. شادی را عزیزانم مگیر و نیز لبخند را از آسمان..!

                                                                                       آسمان کوچک تو

 




تاريخ : سه‌شنبه ٥ خرداد ۱۳٩٤ | ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

سنگ طفلان می کند دیوانه را دیوانه تر

رقص آتش می کند پروانه را دیوانه تر

هیچ چیزی در جنون؛ لیلی کم از مجنون نداشت!

«عشق» گاهی می کند جانانه را دیوانه تر !

بس که می کوبم سرم را بر تن دیوارها

می کنم از خویش کم کم خانه را دیوانه تر !

سختی تیمارداری گاه حتی می کند -

از خود دیوانه هم همخانه را دیوانه تر !

روبرویم نصف رویت را بپوشان بعد از این!

ماه کامل می کند دیوانه را دیوانه تر !

 





تاريخ : سه‌شنبه ٥ خرداد ۱۳٩٤ | ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

 

من کلامی به لبم مانده که از روز نخست

بیم آن را دارم ، که اگر با تو بگویم آن را

پاسخت می شکند قلب مرا

نذر کردم که اگر این دل من شاد کنی

دست بر سینه ببویم گل را

کاسه آبی بدهم ، خاطر زیبای حیات

گندمی ، گوشۀ ایوان ، که تن خسته پرواز کمی شاد شود

منِ بی دل شده و شوق وصال

بذر مهرت که به دل ماند و شکُفت

آسمان هست و خدا

گل شب بو و گل یاس و حجاب تنِ ابر

و تراویدن مهتاب و نسیم

و من و میلِ تو را خواندن و این پرسش سخت

کاش می شد که خدا

به زبان تو بیاندازد و لطفی بکند

تو بگویی ، آری

دل من بر لب پاشویه حوض

جرعه آب ، که نوشیده ، فرو داده و گفت :

می شود آن دل زیبای شما ...

و زبان دل بیچاره که بند آمد و باز

جرعه ای آب فرو داده و گفت:

می شود آن دل زیبای شما ،

بشود تنگ دل خسته ما ؟

آسمان هست و خدا

گل مینا و گل مریم و یک بوته رز

و تراویدن مهتاب و سکوت

باز می پرسد دل ، به ندایی که تو می فهمی و او

آسمان هست و خدا

چشمکی چشم براه گذر تیره ابر

بوته نسترن و سرو و سکوت

باز می پرسد دل 

می توان با دل زیبای شما ، لب پاشویه نشست ؟

می توان با تو سخن گفت و شنید ؟

و خدا

آسمانی بی ابر

چشمکی رنگ امید 

و تراویدن مهتاب و نسیم

گل آلاله و مینا و سلام

و صدای دل زیبای تو در وقت سحر

وه چه

" آری " 

زیباست.



تاريخ : سه‌شنبه ٥ خرداد ۱۳٩٤ | ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

هیچ کس به بی نظیریِ تو

نمی تواند دلتنگی هایم را نوازش کند..!

نَفَس هایم به دلخوشیِ نگاه تو جان دارد هنوز.. کمکم کن.

                                                                           آسمان

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نمی دانم چرا همه برای این پست نظر خصوصی فرستادند!

این پست مناجاتی بود با پروردگارم با دلی بسیار شکسته و پر درد.

الان پاسخگویی به نظرات برایم مقدور نیست برگشتم همه را پاسخ می دهم.خیلی متشکرم.



تاريخ : دوشنبه ٤ خرداد ۱۳٩٤ | ٢:۱٥ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

شبی دارم چراغانی،شبی تابیدنی امشب

دلی نیلوفری دارم،پری بالیدنی امشب

شبی دیگر،شبی شب تر، شبی از روز روشن تر

شبی پر تاب و تب دارم،تبی تابیدنی امشب

نه در خوابم،نه بیدارم، سراپا چشمِ دیدارم

که می آید به دیدارم،زنی نادیدنی امشب

مشامِ شب پر از بویِ خوشِ محبوبه های شب

شبی شبدر،شبی شب بو، شبی بوییدنی امشب

زنی با رقصی آتشباد،از این ویرانه خاک آباد

می آید گردباد آسا، به خود پیچیدنی امشب

زنی با مویی از شب شب تر و رویی ز شبنم تر

میانِ خواب و بیداری،چو رؤیا دیدنی امشب

برایش سفره تنگ دلم را می گشایم باز

بساطی گل به گل رنگین،بساطی چیدنی امشب

  

 



تاريخ : یکشنبه ۳ خرداد ۱۳٩٤ | ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

نمی خواهم بر خودم مغلوب شوم!

شروع می کنم به زمزمه کردن صلوات تا عطرِ این نور، روحم را نوازش دهد

باشد که با این نوازش های لطیف، با قلبم خسته ام آشتی کنم..!می ایستم بسم الله!

نخ بادبادک کودکی ام را دنبال می کنم و پر می زنم به دنیای شادِ بی بهانه!

                                                                                              آسمان فردوس

 



تاريخ : شنبه ٢ خرداد ۱۳٩٤ | ٢:٠٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

دو شعر از مهدی اخوان ثالث هست که هر وقت دلم می گیرد زمزمه اش می کنم..

صدای حزین اخوان در گوشم می پیچد.نوار صدای اخوان را دارم.

سروده هایش را آنقدر حزین می خواند که هر وقت گوش می دهم دلم آتش می گیرد.

اصلِ شعر طولانی است فقط بخش هایی از آن را می آورم..



من اینجا بس دلم تنگ است

و هر سازی که می بینم بد آهنگ است

بیا ره توشه برداریم

قدم در راه بی‌برگشت بگذاریم

ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است ؟

...

بیا ره توشه برداریم

قدم در راه بگذاریم

به سوی سرزمین هایی که دیدارش

بسان شعلۀ آتش

دواند در رگم خون نشیط زندۀ بیدار

...

«کسی اینجاست؟

هَلا! من با شمایم ، های!... می پرسم کسی اینجاست؟

کسی اینجا پیام آورد؟

نگاهی، یا که لبخندی؟

فشار گرم دست دوست مانندی؟»

و می‌بیند صدایی نیست، نور آشنایی نیست، حتی از نگاه

مرده‌ای هم رد پایی نیست

صدایی نیست الا پِت پِت رنجور شمعی در جوار مرگ

...

«جهان پیر است و بی‌بنیاد، ازین فرهادکش فریاد»

...

بیا ره توشه برداریم

قدم در راه بگذاریم

کجا؟ هر جا که پیش آید

...

کجا؟ هر جا که اینجا نیست

من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم

ز سیلی زن، ز سیلی خور

...

بیا تا راه بسپاریم

به سوی سبزه زارانی که نه کس کشته، ندروده

به سوی سرزمین هایی که در آن هر چه بینی بِکر و دوشیزه‌ست

و نقش رنگ و رویش هم بدین سان از ازل بوده

که چونین پاک و پاکیزه‌ست

به سوی آفتاب شاد صحرایی

که نگذارد تهی از خون گرم خویشتن جایی

و ما بر بیکران سبز و مخمل گونۀ دریا

می اندازیم زورق های خود را چون کُلِ بادام

و مرغان سپید بادبان ها را می آموزیم

که باد شُرطه را آغوش بگشایند

و می رانیم گاهی تند، گاه آرام

بیا ای خسته خاطر دوست! ای مانند من دلکنده و غمگین


من اینجا بس دلم تنگ است

بیا ره توشه برداریم

قدم در راه بی فرجام بگذاریم.

 




تاريخ : شنبه ٢ خرداد ۱۳٩٤ | ۱:٠٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

زبان خامه ندارد سرِ بیانِ فراق

وگرنه شرح دهم با تو داستانِ فراق

دریغ مدتِ عمرم که بر امیدِ وصال

به سر رسید و نیامد به سر زمانِ فراق

سری که بر سرِ گردون به فخر می سودم

به راستان که نهادم بر آستانِ فراق

چگونه باز کنم بال در هوای وصال

که ریخت مرغ دلم پر در آشیانِ فراق

کنون چه چاره که در بحرِ غم به گردابی

فتاد زورقِ صبرم ز بادبانِ فراق

بسی نماند که کشتیِ عمر غرقه شود

ز موجِ شوقِ تو در بحرِ بیکرانِ فراق

اگر به دستِ من افتد فراق را بکُشم

که روزِ هجر سیه باد و خانمانِ فراق

رفیقِ خیلِ خیالیم و همنشینِ شکیب

قرینِ آتشِ هجران و هم قِرانِ فراق

چگونه دعویِ وصلت کنم به جان که شُدست

تنم وکیلِ قضا و دلم ضمانِ فراق

ز سوزِ شوق دلم شد کباب دور از یار

مدام خون جگر می خورم ز خوانِ فراق

فلک چو دید سرم را اسیرِ چنبرِ عشق

ببست گردنِ صبرم به ریسمانِ فراق

به پایِ شوق گر این ره به سر شدی حافظ

به دستِ هجر ندادی کسی عنانِ فراق

 




تاريخ : جمعه ۱ خرداد ۱۳٩٤ | ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

حرف ها.. واژه ها.. ؛

از زیر دستم می گریزند در دفترم آرام نمی گیرند

وقتی تو از من می گریزی از آن ها چه  انتظار..؟!

                                                                   آسمان فردوس

 

 



تاريخ : جمعه ۱ خرداد ۱۳٩٤ | ٩:٤٤ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

عشق بعضی وقت ها از درد دوری بهتر است

بی قرارم کرده و گفته صبوری بهتر است

توی قرآن خوانده ام... یعقوب یادم داده است:

دلبرت وقتی کنارت نیست کوری بهتر است

نامه هایم چشم هایت را اذیت می کند

درد دل کردن برای تو حضوری بهتر است

چای دم کن... خسته ام از تلخی نسکافه ها

چای با عطر هل و گل های قوری بهتر است

من سرم بر شانه ات ؟... یا تو سرت بر شانه ام؟...

فکر کن خانم اگر باشم چه جوری بهتر است ...؟

 



تاريخ : جمعه ۱ خرداد ۱۳٩٤ | ٩:۱٦ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

مولای مهربانی ها مهدی جان سلام.

مولا به بدی های امثال من نگاه نکن..به کوتاهی های ِ مثل من نگاه نکن؛

پس خواهش می کنم تو را به جدّ عزیزت مولا حسین بن علی.ع. هر چه زودتر بیا..!

مولا من می ترسم ازین دنیا.البته دنیا که ترس ندارد از آدم هایش می ترسم!

آدم هایی که دارم می بینم حتی محبت خواهر و برادری را سرِ مال دنیا زیر پا می گذارند!

مولا جان من می ترسم از این آدم هایی که حتی حرمت مادر را نگه نمی دارند!

مولا صاحب الامر.عج. می دانم پر از کاستی ها هستم اما دوستت دارم خواهش می کنم بیا

مولای من تولد جدّ ِ بزرگوارت امام حسین بن علی .ع. را به شما صمیمانه تبریک می گویم.

                                                                                                  آسمان فردوس