تاريخ : دوشنبه ٢٩ تیر ۱۳٩٤ | ۳:٢٥ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

سکوت کردم و فهماندمش عذاب این است

همیشه پرسشِ نا کرده را جواب این است

به نعره خواست و به آرامشم خطی بکشد

سکوت کردم و دریافت بازتاب این است

شکسته بودم ولی مویه وار خندید

که چهره باخته را آخرین نقاب این است

به مهر گفتمش : آرام باش و صحبت کن

که در طریق سخن، حُسن انتخاب این است

چه گفت؟ راز،نه! اما: نپرس و باور کن

کم است زهر، که نوشیدن مذاب این است

نشاندمش که بخوان: خواند و هم سکوتم شد

پیامِ نیمۀ ناخواندۀ کتاب این است

سوال کرد که: با من چه کرده ای؟  گفتم:

کمی سکوت تو را می کند مجاب، این است

من و تو درک سکوت همیم، تا هستیم

وَ جاودانگی لحظه های ناب این است

 




تاريخ : یکشنبه ٢۸ تیر ۱۳٩٤ | ٦:٥٥ ‎ب.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

از دیشب بارها مهمان پنجرۀ اتاقم بوده ام

با این که از سردی هوا بر خود می لرزم اما دلم نمی آید پنجره ها را ببندم.

از صبح که چشم گشودم حوصله ام رفته بود تعطیلات هاوایی!دلم به کار نمی رفت.

دارد غروب می شود.رعد پشتِ رعد!غرش ها شروع شد و بغض آسمان شکست.

کاش بغض من نیز که از دیشب گلوگیر شده می شکست.

عطر باران..صدای ضرباتش بر روی فضا..هیاهوی رعد و برق تمام اتاقم را پر کرده است.

دوباره از پنجره به خیابان خیره می شوم باران به صورتم می خورد لذت می برم.

بیشتر از ده نفر خود را به سختی زیرِ آلاچیق جا داده اند تا خیس نشوند!

آسمان زودتر از این ها منتظر بارانت بودم..چه خوش می باری.

                                                                                  آسمان فردوس



تاريخ : یکشنبه ٢۸ تیر ۱۳٩٤ | ٦:۳٠ ‎ب.ظ | نويسنده : آسمان فردوس



تاريخ : یکشنبه ٢۸ تیر ۱۳٩٤ | ۱:۳٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

دل خوشم با غزلی تازه، همینم کافی ست

تو مرا باز رساندی به یقینم. کافی ست

قانعم، بیشتر از این چه بخواهم از تو

گاه گاهی که کنارت بنشینم کافی ست

گله ای نیست، من و فاصله ها همزادیم

گاهی از دور تو را خوب ببینم کافی ست

آسمانی! تو در آن گستره خورشیدی کن

من همین قدر که گرم است زمینم کافی ست

من همین قدر که با حال و هوایت ــ گهگاه

برگی از باغچۀ شعر بچینم کافی ست

فکر کردن به تو یعنی غزل شور انگیز

که همین شوق مرا، خوب ترینم! کافی ست

" آی من!تاب میار این همه دلتنگی را..بشکن این آینه،این آینۀ سنگی را "



تاريخ : جمعه ٢٦ تیر ۱۳٩٤ | ۱:٥٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

 

زیتون سرخ ــ خاطرات ناهید یوسفیان ــ اولین زن اتمی ایران.

تدوین سید قاسم یا حسینی ــ چاپ پنجم1390ــ نشر سوره مهر ــ 216 صفحه.

▣ در دانشگاه در رشته فیزیک هسته ای،دانشجوی رتبه اول شدم.همۀ صد نمره را گرفتم.

برای اساتید دانشگاه تهران خیلی عجیب بود که دختری از اهواز بتواند چنین رتبه و نمره

ای کسب کند..

 من و علی همین طور که داشتیم می دویدیم،صدای شلیک تیر بلند شد.در حال دویدن به

عقب نگاه کردم.نوجوانی که پشت سرم در حال دویدن بود،تیر به سرش خورد و مغزش

جلوی چشمان حیرت زده ام متلاشی شد و تکه ای از آن جلوی پایم افتاد.بر خودم لرزیدم..

▣ بیرون که آمدی فریاد زدی،چادرت را انداختی و بی هدف و بی جهت شروع کردی

در جاده و بیابان دویدن.دنبالت دویدیم و تو را گرفتیم.لیلایی بودی که مجنونش را به

دست خودش به خاک سپرده است..

نفر اول ماشین را روشن کرد،ماشین پرید.من با صدای بلند گفتم:«اِ ! دنده را آزاد کن!»

افسر پلیس سرش را برگرداند و به من گفت:« خانم حرف نزن!»

ــ چشم!

نفرات اول،دوم و سوم رد شدند.همان دختری هم که با من بود رد شد.نوبت خودم رسید.قلبم

می زد،اما بر خودم مسلط شدم.افسر گفت:« خانم فضول نوبت شماست.»...

افسر پلیس گفت:«برو دنده سه»

ــ نمی روم.اصلاً.

ــ چرا؟

ــ اینجا ممنوع است دنده سه بروی.

ــ من به تو می گویم برو.

ــ شما بگو!قانون می گوید ممنوع است!

ــ خانم بزن کنار قبولی!

ــ قبولم؟

ــ بله قبولی!

ناگهان به یاد آوردم که بلند نیستم ماشین را نگه دارم!آن دختر هم چیزی در این باره به من

نگفته بود. خودم را بسیار خوشحال نشان دادم و بدون آنکه ماشین را نگه دارم یا خاموش

کنم،از ماشین بیرون پریدم!شروع کردم به هوا پریدن؛یعنی که خیلی خوشحالم.

افسر گفت:«چرا ماشین را ول کردی؟»

ــ قبولم...قبولم...

افسر به شدت خنده اش گرفت و متوجه بازی من نشد.



تاريخ : پنجشنبه ٢٥ تیر ۱۳٩٤ | ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

این غم زیبا

همین تنهاییِ مِه اندودِ خاکستری

تمام دلتنگی های من پیچیده بر ساقۀ عشق

همه و همه را در یک جام شعر ریخته به تو تعارف می کنم!

مستیِ چشمانت یعنی روحِ زندگی جاری در رگ های سرد وجودم.

                                                                                   آسمان فردوس

 



تاريخ : پنجشنبه ٢٥ تیر ۱۳٩٤ | ٩:٥٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس



تاريخ : پنجشنبه ٢٥ تیر ۱۳٩٤ | ۳:٠٢ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

ﺳﺎﺩﻩ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻦ ﺍﻣﺎ ﺳﺎﺩﻩ ﻋﺒﻮﺭ ﻧﮑﻦ

 

ﺍﺯ ﺩﻧﯿﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﯾﮑﺒﺎﺭ ﺗﺠﺮﺑﻪ ﺍﺵ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ !


ﺳﺎﺩﻩ ﺑﺎﺯﮔﺮﺩ ﺍﻣﺎ ﻫﺮﮔﺰ ﺑﺮﻧﮕﺮﺩ

 

ﺑﻪ ﺩﻧﯿﺎﯼ کسی که ﺑﻪ ﺯﺧﻢ ﺯﺩﻧﺖ ﻋﺎﺩﺕ ﮐﺮﺩﻩ

 

ﺣﺘﯽ ﺍﮔﺮ ﺷﺎﻫﺮﮒ ﺣﯿﺎﺗﺖ


ﺭﺍ ﺩﺭ ﺩﺳﺘﺎﻧﺶ ﯾﺎﻓﺘﯽ !


ﻭ ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺵ :


ﻫﯿﭽﮑﺲ ﺍﺭﺯﺵ ﺷﮑﺴﺘﻪ ﺷﺪﻥ ﺍﺭﺯﺵ ﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﻧﺪﺍرد


ﮔﺎﻫﯽ ﺧﻮﺩﺕ ﺭﺍ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻦ.گاهی..خودت را..زندگی کن..!



تاريخ : پنجشنبه ٢٥ تیر ۱۳٩٤ | ۳:٠٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس



تاريخ : یکشنبه ٢۱ تیر ۱۳٩٤ | ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

گنجشگک من ! پَر بزن در زمستانم لانه کن

با جیک جیک مستانت، خانه را پُرِ ترانه کن

 چون مرغکانِ بازیگوش از شاخی به شاخی بپر

از این بازویم پر بزن، بر این بازویم خانه کن

با نَفَست خوشبختی را به آشیانم بِوَزان

با نسیمت بهار را به سویِ من روانه کن

  اول این برفِ سنگین را، از سَرم پاک کن، سپس

موهایِ آشفته ام را با پنجه هایت شانه کن

 حتی اگر نمی ترسی از تاریکی و تنهایی

تا بُگریزی به آغوشم، ترسیدن را بهانه کن

 با عشقت پیوندی بزن روحِ جوانی را به من

هر گره از روحِ مرا، بَدَل به یک جوانه کن

چنان شو که هم پیراهن، هم تن از میان برخیزد

بیش از این ها،بیش از این ها،خود را با من یگانه کن

 زنده کن در غزل هایم حال و هوای پیشین را

شوری در من برانگیز و شعرم را عاشقانه کن

دانلود آهنگ بسیار زیبای احساسی با صدای مهدی احمدوند 

دانلود آهنگ زیبای چند روز با صدای مرتضی پاشایی 

 




تاريخ : یکشنبه ٢۱ تیر ۱۳٩٤ | ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

 

گزیده شعرهای عاشقانه / هوا را از من بگیر خنده ات را نه! ــ سرودۀ پابلو نرودا

ترجمۀ احمد پوری ــ چاپ بیست و چهارم ــ نشر چشمه ــ 108 صفحه.


مرا در میان بازوانت پنهان کن

تنها یک امشب،

آنگاه که باران

دهان های بی شمارش را

بر سینه دریا و زمین می شکند.

.

.

تمام شب را با تو سر کرده ام

کنارۀ دریا،در جزیره.

وحشی و گوارا بودی میان خلسه و خواب،

میان آتش و آب.



تاريخ : یکشنبه ٢۱ تیر ۱۳٩٤ | ٩:٢۸ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

منگر چنین به چشمم ، ای چشمِ آهوانه !

ترسم قرار و صبرم ، برخیزد از میانه

ترسم به نامِ بوسه ، غارت کنم لبت را

با عذرِ بی قراری ــ این بهترین بهانه ــ

ترسم بسوزد آخر ، همراهِ من تو را نیز

این آتشی که از شوق در من کشد زبانه

چون شب شود از این دست،اندیشه ای مدام است

در بر کشیدنت مست ، ای خواهشِ شبانه !

ای رجعتِ جوانی ، در نیمه راهِ عمرم

بر شاخۀ خزانم ، ناگه زده جوانه

ای بختِ ناخوشِ من ــ شبرنگِ سرکشِ من ــ

رامِ نوازشِ تو ، بی تیغ و تازیانه

ای مرده در وجودم ، با تو هراسِ توفان !

ای معنیِ رهایی ، ای ساحل ، ای کرانه !

جانم پر از سرودی است،کز چنگِ تو تراود

ای شور ! ای ترنم ! ای شعر ! ای ترانه !





تاريخ : یکشنبه ٢۱ تیر ۱۳٩٤ | ۸:۳٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس



تاريخ : شنبه ٢٠ تیر ۱۳٩٤ | ٩:۳٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

چه غم وقتی جهان از عشق نامی تازه می گیرد

از این بی آبرویی نامِ ما آوازه می گیرد

من از خوش باوری در پیلۀ خود فکر می کردم

خدا دارد فقط صبرِ مرا اندازه می گیرد

به رویِ ما به شرطِ بندگی در می گشاید عشق

عجب داروغه ای!باج سرِ دروازه می گیرد

چرا ای مرگ می خندی؟ نه می خوانی،نه می بندی!

کتابی را که از خونِ جگر شیرازه می گیرد

ملال آورتر از تکرار  رنجی نیست در عالم

نخستین روزِ خلقت غنچه را خمیازه می گیرد

 



تاريخ : شنبه ٢٠ تیر ۱۳٩٤ | ٩:٢٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس



تاريخ : یکشنبه ۱٤ تیر ۱۳٩٤ | ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

در همین نزدیکی ام

دور نخواهم شد از دوست داشتنت

هر شب در حرف به حرفِ عاشقانه های دلم با تو قدم می زنم..

                                                                                آسمان فردوس

 




تاريخ : یکشنبه ۱٤ تیر ۱۳٩٤ | ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

مولا جان..من به فدای تو

هر آنچه از شما برایم تداعی می شود نه خشم تو که مهربانی توست.

وقتی به ناگاه دلم پر می کشد و دعای فرج روی لبم زمزمه می شود؛

دیگر بار با خود می گویم:

دیدی آسمان..!باز این مولا بود که یاد ما کرد و لبریز محبت او شدیم.

این هنر زیبای اوست که همه را دلتنگ و بی قرار خود می کند.

                                                                                 آسمان فردوس





تاريخ : یکشنبه ۱٤ تیر ۱۳٩٤ | ٩:۱۱ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس



تاريخ : یکشنبه ۱٤ تیر ۱۳٩٤ | ٩:٠٦ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

واژه واژه

              سطر سطر

صفحه صفحه

                  فصل فصل

گیسوان من سفید می شوند

همچنان که سطر سطر

صفحه های دفترم سیاه می شوند

 

خواستی که با تمام حوصله 

تارهای روشن و سفید را

                                  رشته رشته بشمری

گفتمت که دست های مهربانی ات

                                          در ابتدای راه

                                                             خسته می شوند

گفتمت که راه دیگری 

                            انتخاب کن:

دفتر مرا ورق بزن!

نقطه نقطه

               حرف حرف

واژه واژه

              سطر سطر

شعرهای دفتر مرا 

                         مو به مو حساب کن!

 




تاريخ : جمعه ۱٢ تیر ۱۳٩٤ | ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

به در گفتی دیوار بشنود!

آری.. منِ دیوار، تو را متحیر خواهم کرد؛

آنگاه که چیزی جز سرافرازی نه برای تو که برای خودم آورم!

منتظر دیدار روزی باش دلِ شکسته را با اراده ام پیوند زنم.

فردا را به یادم می آوری که چه؟! دلخوشی ام مدت هاست گم شده

مرا بس که در خلوت سرایِ تنهایی ام  قدری آرامش تعارفم می کنند..!

                                                                                         آسمان فردوس

 





تاريخ : جمعه ۱٢ تیر ۱۳٩٤ | ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ | نويسنده : آسمان فردوس



تاريخ : جمعه ۱٢ تیر ۱۳٩٤ | ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

 کاش گنجشکی بودم

پر می زدم می نشستم بر شانه ات

چه هوای دل انگیزی است نغمه سُرایی از فرازِ شانۀ تو

دلم برایت ذره ای است

به قدرِ غنچۀ سرخِ شبنم آلوده.

                                         آسمان فردوس

 




تاريخ : جمعه ۱٢ تیر ۱۳٩٤ | ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

 

خاطرات خصوصی آنا.مهرنوش صفایی.نشر نسل نو اندیش.344 صفحه.چ اول 1393

اشک در چشم های یوسف پر شد.به زحمت گفت:«شما ملیحه نیستید؟»

ملیحه نگاهی را که از اشک،تارِ تار شده بود از چشم های یوسف دزدید و زل زد

به زمین.یوسف با کف دست محکم وسط پیشانی اش کوبید و گفت:«خدایا...خدایا...بعد از

این همه سال...تو کجا؟این جا کجا؟.هان مَلی؟!چه جوری پیدام کردی؟»

.

.

این چیزی نبود که کسی بفهمدش...مردم قطعاً مسخره ام می کردن.این عادت عوامه که اگه

چیزی رو نفهمن و درک نکنن،شروع می کنن به مسخره کردن و آلت دستت می کنن.

این اولین درسی بود که من از زندگی یاد گرفتم.

یاد گرفتم که اتفاقات بزرگ و رازهای مهم زندگیم رو پنهان کنم.

یاد گرفتم که قلب و احساس و حقیقت زندگی و فکر و منطقم رو مثل یک بقچه،

به دقت جایی دور از چشم مردم،مخفی کنم.یاد گرفتم که کم حرف و مرموز و خوددار باشم؛

یاد گرفتم کمتر حرف بزنم و بیشتر گوش کنم.



تاريخ : سه‌شنبه ٩ تیر ۱۳٩٤ | ٢:٥٥ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

مثل گیسویی که باد آن را پریشان می‌کند

هر دلی را روزگاری عشق ویران می‌کند

ناگهان می‌آید و در سینه می‌لرزد دلم

هرچه جز یاد تو را با خاک یکسان می‌کند

با من از این هم دلت بی‌اعتناتر خواست، باش!

موج را برخورد صخره کِی پشیمان می‌کند؟

مثل مادر، عاشق از روز ازل حسرت‌کِش است

هرکسی او را به زخمی تازه مهمان می‌کند

اشک می‌فهمد غم افتاده‌ای مثل مرا

چشم تو از این خیانت‌ها فراوان می‌کند

عاشقان در زندگی دنبال مرهم نیستند

درد بی‌درمان‌شان را مرگ درمان می‌کند

                                                                          



تاريخ : سه‌شنبه ٩ تیر ۱۳٩٤ | ۱:۳٥ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس



تاريخ : سه‌شنبه ٩ تیر ۱۳٩٤ | ۱:۳٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

این بندۀ حقیر تو را جا نمی شود

این ذره ذره ذره که دریا نمی شود

 کِرمی که تن سپرده به نفرینِ پیله ها

آخر چطور ، مظهرِ پروانه می شود ؟

 هی التماس می کنم : العفو یا ودود

هی استغاثه می کنم ، اما نمی شود

 هر جاده ای به منزلِ مجنون نمی رسد

هر مقصدی که مقصدِ لیلا نمی شود

 هر عاشقانه ای که به یوسف شبیه نیست

هر سر سپرده ای که زلیخا نمی شود

 اقلیمِ یاس های جهان را که بو کُنی

یک شَمّه از طهارتِ زهرا«س» نمی شود

 تنهاییِ تمامِ زمین را که طی کنی

اندازۀ غریبیِ مولا«ع» نمی شود

 ای ساحتِ مقدسِ «امن یجیب ها»

دنیا بدونِ ذکرِ تو ، دنیا نمی شود

 ای آن که از خودم به خودم آشنا تری!

یک لحظه هم بدونِ تو حتی نمی شود

 یا کاشف الکُروب ! لَکَ الحَمد و الثنا

زخمِ زمانه بی تو مداوا نمی شود

 این نامه را به شوقِ زیارت نوشته ام

یا مستجاب می شود و یا نمی شود

 



تاريخ : دوشنبه ۸ تیر ۱۳٩٤ | ٩:٢٩ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

گاهی گمان نمی کنی ولی خوب می شود

گاهی نمی شود که نمی شود که نمی شود

گاهی بساط عیش خودش جور می شود

گاهی دگر تهیه بدستور می شود

گه جور می شود خود آن بی مقدمه

گه با دو صد مقدمه ناجور می شود

گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است

گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود

گاهی گدای گدایی و بخت با تو یار نیست

گاهی تمام شهر گدای تو می شود

گاهی برای خنده دلم تنگ می شود

گاهی دلم تراشه ای از سنگ می شود

گاهی تمام آبی این آسمان ما

یکباره تیره گشته و بی رنگ می شود

گاهی نَفَس به تیزی شمشیر می شود

از هرچه زندگیست دلت سیر می شود

گویی به خواب بود جوانی مان گذشت

گاهی چه زود فرصتمان دیر می شود

کاری ندارم  کجایی  چه  می کنی

بی عشق سر مکن که دلت پیر می شود

 

 



تاريخ : دوشنبه ۸ تیر ۱۳٩٤ | ٩:۱٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس



تاريخ : پنجشنبه ٤ تیر ۱۳٩٤ | ۸:٢٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

پس از عمری به باطل سر نهادن،در پی ات، ای عشق!

کجا پیدات خواهم کرد؟ پیشِ که؟ کی ات؟ ای عشق!

در این «گل ــ پوچِ» طولانی،گلی رو کُن ــ فقط یک بار! ــ

پس از صد مشتِ پوچِ خالیِ پی در پی ات، ای عشق!

گم اندر گم،چه راهی تو که پایانت رسیدن نیست،

به منزل،گرچه بیش از هر رَهی،کردم طی ات، ای عشق!

دلِ من،برّۀ گمگشته ات بود و دَمی نشنید

نشانی های چوپانی،ز بانگِ هِی هِی ات، ای عشق!

مگر تقویم تو، ای بی بهشت! اردیبهشتش نیست؟

که سهم از دوزخم کردی حوالت،با دی ات، ای عشق!

به جز افسانۀ «نه» از گلوی تو،نَزَد بیرون

دمیدم هر چه افسون هایِ «آری» در نی ات،ای عشق!

اگر موعود من با توست،هر بار از چه می بینم

تو را، اما نمی بینم به همراه وِیَ ات، ای عشق!

به شوقِ باده ای نوشین از آن یکبار دیگر هم

زدم،کاری نبود این بار هم اما مِی ات، ای عشق!

 



تاريخ : پنجشنبه ٤ تیر ۱۳٩٤ | ۸:۱٥ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس



تاريخ : چهارشنبه ۳ تیر ۱۳٩٤ | ٧:۳٠ ‎ب.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

اشک هایش را با بغض پاک کرد و ادامه داد:

ــ همین آدم هایی که ندانسته نشسته اند درِ گوش هم پچ پچ می کنند

همین نامردهایی که پشت سرم حرف در می آورند،کجایند ببینند بد بختی های مرا؟

کجایند ببینند یک روز دختر کوچیک من برای یک لیوان شیر چقدر گریه کرد؟!نداشتم..!

او هم بغضش را فرو داد و گفت:

ــ شرمنده ام..باور کن مسافرت بودم..

ــ نه عزیز من،منظورم به بقیه است! فکر می کنند شوهرم هست و خرجی ام میده!

دو ساله دارم تنهایی سر می کنم با این بچه.. شب ها تا صبح رو به دیوار گریه می کنم..

این مردم به جای حرف، نمیگند همسایه چیکار می کنی؟ شوهرت کو؟فقط غیبت می کنند!

ــ بیجا می کنند! اعتنا نکن!مردم همیشه حرف می زنند!ان شاء الله درست میشه.خدا بزرگه..

دستی به موهایش کشید و غمگین به زمین خیره شد و گفت:

ــ آره..ان شاء الله..فدات شم چقدر ان شاء الله؟خدا هم که قربونش برم..آه..خدایا!

این بار که از سفر برگشت با شوق کُتلت درست کرد گوجه و خیارشور هم کنارش گذاشت

چادر به سر کرد با لبخند بشقاب به دست رفت زنگ خانه شان را زد.

دختر کوچک دوست داشتنی اش در را باز کرد.سلامش داد.اما ساکت نگاهش کرد.

بشقاب غذا را به سمتش گرفت.چهرۀ معصومش به لبخند شکفت.

بامزه زبانش را دور لبانش کشید و گفت :« آخ جون..»

ــ مادرت خونه است عزیزم؟

ــ نه.. مریض شده..بیمارستانه...

ــ بیمارستان؟!پس کی پیشت هست؟

ــ بابام برگشته.

و بی مقدمه در را بست و او را با تحیر تنها گذاشت.گیج با خود زمزمه کرد:

ــ اما من فقط یک هفته نبودم..

                                            آسمان فردوس

 



تاريخ : چهارشنبه ۳ تیر ۱۳٩٤ | ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

آمدی گریه کنی شعر بخوانی بروی

نامه ای خیس به دستم برسانی بروی

در سلام تو خداحافظی ات پیدا بود

قصدت این بود از اول که نمانی بروی

خواستی جاذبه ات را به رخ من بکشی

شاخۀ سیب دلم را بتکانی بروی

جای این قهوه فنجان که به آن لب نزدی

تلخ بود این که به جان لب برسانی بروی

بس نبود این همه دیوانۀ ماهت بودم ؟

دلت آمد که مرا سر بدَوانی بروی ؟

جرم من هیچ ندانستن از عشق تو بود

خواستی عینِ قضاتِ همه/دانی بروی

چشم آتش، مژه رگبار، دو ابرو ماشه

باید این گونه نگاهی بچکانی بروی

باشد این جان من این تو , بکُشم راحت باش

ولی ای کاش که این شعر بخوانی بروی ..

 



تاريخ : چهارشنبه ۳ تیر ۱۳٩٤ | ٩:٢۱ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

عطرِ تو تراود مگر از بسترم امشب

کاین گونه گریزان شده خواب از سرم امشب

چون تشنه پس از وصلتِ دریا و چه کوتاه

از هر شبِ دیگر تک و تنهاترم امشب

بیدار نشستم که غمت را چو چراغی

از شب بِسِتانم ،به سحر بِسپُرم امشب

این گونه مضاعف شده ظلمت که من ای دوست

از دولتِ یادِ تو شبی دیگرم امشب

ای کاش پَری وار فرود آیی از آفاق

یا آن که دهد سِحرِ تو بال و پرم امشب

تا پیش تر از آن که شوم سنگ در این شب

رختِ خود از این مهلکه بیرون برم امشب

اشکت چه شد ای چشم! که آن برقِ شهابی

شعری شده آتش زده در دفترم امشب

 




تاريخ : چهارشنبه ۳ تیر ۱۳٩٤ | ۸:۳٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

اجازه نده

روزمرگی ها و مشغله ها

تو را به جایی برساند که لذت های زیبای زندگی در نگاهت رنگ ببازد!

از زیبایی یک گل سرخ به وجد بیا و با نوای خوش یک گنجشک لبخند بزن.

                                                                                               آسمان