تاريخ : چهارشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩٢ | ٤:۱٢ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

خدای مهربونم سلام...نازنینم سلام...می بینی خیلی درمانده شدم..

ساعت چهار صبح هست و هنوز بی خواب ..

هر چقدر فکر می کنم راه به جایی نمی برم..

به جایی رسیدم که عقل از اندیشۀ آن درمانده !! تو خودت بگو چه کار کنم...

پریشانی افکارم مستاصلم کرده...

به جاده ای رسیدم که با وجود آگاهی ام تمام راه حل ها فراموشم شده!!

می دانی،سینۀ تنگِ من و بارِ غمِ او هیهات..مردِ این بار گران نیست دلِ مسکینم...

نه..آسمان بار امانت نتوانست کشید..قرعۀ کار به نام من دیوانه زدند...چه کنم..

فقط دارم سعی می کنم به ریسمان مطمئن تو چنگ بزنم..

فقط می توانم دل بیقرارم را در دریای مواج تو غرق کنم خدای من مهربان تر از جانم..

فقط یاری ام ده راهی را در پیش گیرم..که هم تو بر من لبخند زنی و هم دلم..