تاريخ : سه‌شنبه ۳ دی ۱۳٩٢ | ۳:۱٢ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

روزگار آشفته حالی پیدا کرده ام.

از هر آنچه هست دارم دل می برم.

می دانم روزی،

به سیم آخر خواهم زد!

می ترسم از این سیم آخر..

اما نه! دوستش دارم چون مرا از هر بند رها خواهد کرد.

سیم آخر را که بخواهم بزنم،

می دانم تمام نوشته ایم را از بین خواهم برد.

هر آنچه بدانم بعد از من برای کسی قابل خواندن و دیدن باشد،

سر به نیست خواهم کرد.

آنگاه احساسم را به خودم به صفر خواهم رساند.

می ترسم آخر به جایی رسم،

که یک خط قرمز دور خودم بکشم!

آنگاه خودم و سلامتی ام را فراموش خواهم کرد

و فقط

آنقدر مشق عشق و مهربانی تا آخر دنیای هستی ام خواهم کرد،

تا آن ثانیه ای که قلبی شکسته از تپش و ضربان خسته کننده باز ایستد.

آری دارم قدم به وادی می گذارم،

که از خستگی پای رفتنم لنگ است!

یک پای لنگ به دو پای لنگ که رسد،

رسیده ام به همان کشیدن خط قرمز دور خودم.

بس است این همه فریاد و کمک خواستن..

و تنها پژواک صدای خود را شنیدن...

وقتی کسی افکارم را درک نمی کند و از پیچیدگی اش در می ماند،

همان بهتر که ..

حتی تو

تو که همیشه حضورت تسکینی بوده بر تنهایی ام.

این همه گفتم و تو فریاد کمکم را شنیدی؛

اما نمی دانم چرا دست روی دست گذاشتی..

شاید فکر کردی قصه بود و شعر یا فقط

عبارات زیبایی که به دل می نشست

اما همه واقعیتی بود ناب! باشد،

دیگر برایم مهم نیست.

هیس!!چیزی نگو!!!چه توقع زیادی داری!

یک شکستۀ خسته بدتر از این ها به هذیان گویی می افتد.

فقط به تو نازم که عجب خدایی دارم؛سراسر اوج زیبایی.

قطار حرکت کرد!

آری با تو ام.جا نمانی که با لبخندی غمین از پشت شیشۀ کوپه ام،

برایت دست تکان دهم.

همیشه نه دنیا را جدی بگیر نه هر آنچه در آن است.

فقط یک کلام

خود را در دریای مهربانی اش متهورانه غرق کن!

آسمان فردوس