تاريخ : دوشنبه ۱٦ دی ۱۳٩٢ | ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

     یک دریا ستاره ـ خاطرات زهرا تعجب ـ نشر سوره مهر

رفتم و کنارش نشستم.حبیب در آغاز با اندکی تردید و سپس با اطمینان و اعتماد به

نفس،شروع به صحبت کرد و گفت که مرا دوست دارد و می خواهد با من ازدواج کند.گفت:

از همان روزی که در کلاس دوم راهنمایی،آن گل را به تیم بسکتبال زدی،عاشقت شدم.

مثل کسی که گناهی مرتکب شده باشد،شرم زده زمین را نگاه می کردم و به حرف های

عاشقانه اش گوش می دادم.فردای آن روز قرار بود به جبهه برود.زیر آن درخت، فقط به

حرف هایش گوش دادم و کمتر حرف زدم.حتی جواب قطعی هم ندادم.از بی تصمیمی خودم

عصبانی بودم.تا شب با خودم جنگیدم.شب از من پرسید:

ـ بالاخره جوابت چیست؟

سرم را زیر انداختم و آهسته گفتم:

ـ مثبت!

ـ جدی؟

ـ بله.

مثل این بود که تمام دنیا را به او داده اند.گل از گلش شکفت.بال و پر درآورد.گفت...

(این پستی است  ثابت با سطرهایی از کتاب هایی که تا کنون خوانده ام.دوستان عزیزم! چون با وجود مشغله زیاد، برای این پست ها، وقت می گذارم؛ پس لطف کنند در صورت استفاده و کپیِ پست به نام وبلاگ و منبع مورد استفاده اشاره کنند تا راضی باشم.متشکرم)