تاريخ : شنبه ٥ بهمن ۱۳٩٢ | ۱:٢۱ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

اگر به کسی نگویید

من برای شب و سکوت و سردردِ آینه،

شفای نور وُ

مَرهمِ گفت‌وگو آورده‌ام.

تمامِ‌ سرانگشتانِ سوختۀ من

لبریز از حروفِ رویا و لمسِ علاقه‌اند.

نمی‌خواهم باورم کنید!

فقط ... می‌دانم که می‌فهمید،

هنوز هم

از کِزکِزِ این تاولِ چاک‌چاک و

آماسِ این دوپای سفر،

عطرِ امید و بوی بلوغ و میلِ‌ ترانه می‌آید.


من پیش از این‌ها می‌خواستم

طوری پوشیده از شفای نور وُ

مَرهمِ گفت‌وگو بگویم،

اما یکی از میانِ شما نپرسید:

اصلا تو اینجا چه می‌کنی

یا این همه اشاره به نقطه‌چینِ شکسته یعنی چه!؟


حالا دیگر دیر است