تاريخ : سه‌شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٢ | ٧:٤٠ ‎ب.ظ | نويسنده : آسمان فردوس


کمی چشمانت را بازکن!فقط کمی.نه به خستگی ات اضافه می شود نه مزاحمتی برایت

دارد!کمی نگاهت را تغییر دهی،درونم را خواهی دید.هر روز چه آرام از کنار دلم رد می

شوی و چه آسوده گذر می کنی و تلاطم درونم به پایت نمی گیرد..

 

پر از اندوه و حیرتم.آخر چرا اینقدر نزدیک و آنقدر دور..؟!دیگر می خواهی چطور فریاد

بزنم که این همه ناگفته های سنگین هویدا شود؟!

حال خرابم را نمی بینی؟!نمی بینی هر روز بیشتر از قبل در خود فرو می روم و باز ساده از

کنارم رد می شوی؟!

بد داری به من ظلم می کنی!بد!گاهی با خود می گویم نکند واقعاً آنقدر از مرحله پرت است

که به چشمش نمی آید.بگذار خودم بگویم.ولی گفتن ندارد که!این همه آشفتگی و پریشانی

را هر کس ببیند حتماً..ولی باز می گویم او چه ظلمی به تو کرده؟خب تقصیری ندارد،ساده تر

از پیچیدگیِ توست.

باشد ملالی نیست.با عبور ساده ات کنار می آیم.فقط..دلم خیلی می گیرد.

بعضی روزها که لبریز می شوم دلم می خواهد سرت فریاد بزنم،از این همه آسودگی

خیالت!!اما..من همینم.غیر از این نبوده ام و نخواهم بود.از من بر نمی آید..

هر چه کنی باز برایم عزیزی.نمی توانم راضی بشوم حرفی بزنم.می ترسم این همه ناگفته

را تاب نیاوری و کم بیاوری!

حرفی نمی زنم چون هیچ وقت دلم نمی آید به خاطر خودم کس دیگری بهم بریزد و غم به

چهره اش بنشیند.

خنده ام می گیرد انگار من از تو محکم ترم که می دانم اگر سکوت را بشکنم به استواری

من نخواهی بود.

اما باز من یک آدمم مثل بقیه شکسته که می شوم دیگر استواری برایم معنایی ندارد.آن

وقت است که دلم می خواهد هر جا که هستی به حضور بخوانمت و سرم را بر شانه ات

بگذارم و از ته دل گریه کنم..مشتم را گره کنم و بر سینه ات بکوبم و بگویم هر آنچه تا حال

نگفتم..و در نگاهت فریاد بزنم چرا..؟؟؟!!

اما بدان!این را بدان تا خودت به حالم پی نبری هیچ گاه سکوت را نخواهم شکست حتی

وقتی که آخرین ضربان قلبم می تپد..

خدای عزیز!از همه می گذرم در من هیچ توقعی نیست وگرنه تا الان با خیلی ها ستیز کرده

بودم.اگر هم گاهی اینقدر پریشان گویی می کنم به خاطر نا امیدی نیست!نه!فقط خیلی از

زمین و زمان خسته می شوم.

آنقدر خسته ..که بعضی روزها با همان نیم نفسی که باقی می ماند تپش های گاه و بیگاه به

سختی پا به پایم می آید.

خدایا تو مرا بس!


آشنا تر از غریبه ات.آسمان