تاريخ : شنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩٢ | ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

پاییز 59 ــ خاطرات زهرا ستوده ــ تدوین و نگارش دکتر سیده رقیه میر ابوالقاسمی ــ نشر سوره مهر.

بین راه وقتی فهمید منیژه به طرف مجتمع جنگ زده ها می رود و من هم جنگ زده هستم،با

لحنی بی ادبانه و مثلاً با شوخی به منیژه گفت:

«میخوای این جنگ زده منگ زده ها رو برسونی؟!»

ظاهراً حتی حضور من هم برایش مهم نبود چه برسد به اینکه به ناراحت شدنم فکر کند!با

عصبانیت گفتم:«منیزه این بود اون کسی که اونقدر تعریفشو می کردی؟اینکه حتی شعور

حرف زدن نداره!»خانم ماتش برد.انتظار چنین واکنشی را نداشت.به سرعت گفت:«من

شوخی کردم.منظوری نداشتم.»گفتم:

«تو منظوری نداشتی و این جور حرف زدی؟آدم باید حرفشو مزه مزه کنه بعد بگه.می دونی

این جنگ زده منگ زده ها چی بودن و چی شدن؟اگه یه روز جای اونا باشی به ذلت می

افتی!»

ضد حمله ام آن قدر قوی بود که دختر بی ادب را به دست و پا انداخت.تا رسیدن به مجتمع

ما،آن قدر عذر خواست که گمان کنم در تمام عمرش آن قدر عذرخواهی نکرده بود.

(این پستی است  ثابت با سطرهایی از کتاب هایی که تا کنون خوانده ام.دوستان عزیزم! چون با وجود مشغله زیاد، برای این پست ها، وقت می گذارم؛ پس لطف کنند در صورت استفاده و کپیِ پست به نام وبلاگ و منبع مورد استفاده اشاره کنند تا راضی باشم.متشکرم)