تاريخ : دوشنبه ٢۸ بهمن ۱۳٩٢ | ۸:٤٢ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

دشت های سوزان ــ صادق کرمیار ــ نشر نیستان.

ترکان خاتون خشمگین شد.لحظه ای به وریده نگاه کرد و بعد جلو رفت و سیلی محکمی به گوش او زد و به سمت در رفت.جلو در ایستاد و برگشت.گفت:

«آن قدر این جا می مانی تا گیس هایت مثل دندان هایت شود،چموش!»

ترکان در را باز کرد.خواست بیرون برود.یک لحظه چیزی به خاطرش رسید.با صدای بلند پلنگ را صدا زد:

«وریده!وریده!»

پلنگ وارد اتاق شد.

نورا خانم نگران به پلنگ نگاه کرد.گفت:

«می خواهی چه کنی ترکان خاتون؟»

«شما بیرون بروید!»

نورا خانم ترسیده بیرون رفت.ترکان خاتون نگاهی به وریده و نگاهی به پلنگ کرد.در را بست و وریده را با پلنگ تنها گذاشت و بیرون رفت.

پلنگ با دیدن وریده دندان نشان داد.وریده بی حرکت ایستاده و در چشم های پلنگ خیره شد.پلنگ هم..

(این پستی است  ثابت با سطرهایی از کتاب هایی که تا کنون خوانده ام.دوستان عزیزم! چون با وجود مشغله زیاد، برای این پست ها، وقت می گذارم؛ پس لطف کنند در صورت استفاده و کپیِ پست به نام وبلاگ و منبع مورد استفاده اشاره کنند تا راضی باشم.متشکرم)