تاريخ : جمعه ٥ مهر ۱۳٩٢ | ۳:٤۳ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

برای شعر خوانی رفته بودم دانشکده ادبیات دانشگاه شهید چمران اهواز. سال ۷۲ بود.

یکی از دانشجویان پشت تریبون رفت و شعری از علی هوشمند خواند با این مطلع :


کوچه خاموش کوچه دلتنگ است

کوچه آواری از گِل و سنگ است

همه شعر را از بر بودم ، اما از شانس بدش، بیت آخر را نخواند و آمد پایین. من که منتظر

بودم این دانشجو شرط امانت داری را رعایت کند و نامی از شاعرش ببرد، دیدم خبری

نشد. همه برایش کف زدند و طرف هم رفت که سر جایش بنشیند.

من دست بلند کردم و به مجری برنامه گفتم : کاش این دوستمان اسم شاعر این شعر

را هم می گفت !

هنوز مجری جوابم را نداده بود که طرف در حالی که داشت سر جایش می نشست،

گفت : این شعر مال خودمه !

گفتم : پس چرا فراموش کردید بیت آخرش رو بخونید ؟!

و بلافاصله بیت آخر را خواندم :

آه از این شهر سربی اندوه

تا دِه عشق چند فرسنگ است ؟

وقتی که بیت آخر را خواندم ، توی سالن ولوله شد و دست سارق شعر رو شد .

کاش این سارق ادبی نمی گفت شعر مال خودمه ، کاش ... !

(خاطرۀ عبدالرحیم سعیدی راد برگرفته از سایت شاعران پارسی زبان)