تاريخ : سه‌شنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩٢ | ۱:٢٤ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

تو که می گویی داری

برایِ من

و به خاطرِ من

زندگی می کنی

ای کاش روزی به سرایِ دلم قدم می گذاشتی

و می دیدی  چقدر از من دور هستی و تنهایم گذاشته ای..

نمی فهمم!!!

چطور می گویی داری به خاطرِ من زندگی می کنی و از حالم بی خبری؟!!

وقتی خودت نمی فهمی من چه بگویم..؟

حضورت برایم غریب است و غریبانه..خوش انصاف!

اما

باشد..فقط برای همین که دلخوشیِ پُر از زندگی ات را بر هم نزنم

سکوت می کنم و با حضورم به تو لبخند و آرامش می بخشم

و نگاهِ پُر مهرم را در چشمانت جاری می کنم

تا هم تو در زندگی خوشبخت باشی

و هم من به خدایم لبخند بزنم....

اما با این همه .. سخت لحظه ها می گذرانم.

                                                         آسمان فردوس