تاريخ : جمعه ٢٩ فروردین ۱۳٩۳ | ۱:٥۳ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

به یک پلک تو می بخشم تمام روزها و شب ها را
که تسکین می دهد چشمت غم جانسوز تب ها را

بخوان! با لهجه ات حسّی عجیب و مشترک دارم
فضا را یک نفس پر کن به هم نگذار لب ها را

به دست آور دل من را چه کارت با دل مردم!
تو واجب را به جا آور رها کن مستحب ها را

دلیل دل خوشی هایم! چه بغرنج است دنیایم!
چرا باید چنین باشد؟ ... نمی فهمم سبب ها را

بیا این بار شعرم را به آداب تو می گویم
که دارم یاد می گیرم زبان با ادب ها را

غروب سرد بعد از تو چه دلگیر است ای عابر
برای هر قدم یک دم نگاهی کن عقب ها را