تاريخ : جمعه ٢٩ فروردین ۱۳٩۳ | ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

 

دالان بهشت ــ نازی صفوی ــ نشر ققنوس ــ 448 صفحه.چاپ سی و نهم.

در اتاق امیر را باز کردم و بی صدا وارد شدم.اتاقش پر از وسایل اضافی بود که به خاطر

مراسم،آن جا انبار کرده بودند.در را آرام بستم،چراغ را روشن کردم و نفسم بند آمد.

محمد را دیدم که روی صندلی میز کار امیر نشسته،و سرش را به پشتی صندلی تکیه داده و

به خواب رفته.لرزه ای بی امان به جانم افتاده بود،دیدن ناگهانی او،ترس از این که بیدار

شود و مرا ببیند و خودش یا بقیه این وارد شدن را عمدی بدانند.یکدفعه هزار جور فکر به

مغزم هجوم آورده بود،ولی ناخودآگاه محو تماشای صورتش شده بودم.صورت خسته ای که

توی آن لباس مشکی،دوست داشتنی تر بود و من در این مدت نتوانسته بودم،سیر نگاهش

کنم.

بی اختیار به یاد شب عقدمان افتادم.این صورت چقدر با آن زمان فرق کرده بود.دیگر

صورتش مردانه شده بود و به جوانی آن موقع نبود.چند تار سفید که روی شقیقه هایش پیدا

شده بود همراه چند شکن کوچک کنار چشم هایش،صورتش را پخته تر و در عین حال به

چشمم دوست داشتنی تر می کرد...

با تکان محمد که دست هایش را روی سینه در هم قلاب کرد،از جا پریدم و از قعر افکار

درهم و برهم بیرون آمدم.خواستم فوری بیرون برم که یک آن احساس کردم از سرمای باد

کولر که مستقیم روبرویش بود،سردش شده.با دلهره و ترس اولین چیزی که جلوی دستم

بود،یعنی سجادۀ جانماز را برداشتم و پاورچین نزدیکش شدم،در حالی که از هیجان نفسم

داشت بند می آمد.آرام خم شدم تا از این طرف میز بتوانم سجاده را رویش بیندازم.ولی ریشۀ

کنار سجاده به صورتش خورد و چشمش نیمه باز شد.تنم یخ کرد.اگر حین دزدی مچم را

گرفته بودند،حالم بهتر بود.ضربان قلبم آن قدر تند شده بود که ناخودآگاه دستم را روی قلبم

گذاشتم.نگاه محمد یکدفعه هشیار شد،خون توی تنم ایستاد.دهنم را باز کردم که حرفی

بزنم،اما جز اصوات نا مفهوم،چیزی نتوانستم بیان کنم.فایده نداشت.نمی توانستم حرفی

بزنم،رویم را برگرداندم و تقریباً به حالت دو ،از اتاق فرار کردم..

 

(این پستی است  ثابت با سطرهایی از کتاب هایی که تا کنون خوانده ام.دوستان عزیزم! چون با وجود مشغله زیاد، برای این پست ها، وقت می گذارم؛ پس لطف کنند در صورت استفاده و کپیِ پست به نام وبلاگ و منبع  اشاره کنند .متشکرم)