تاريخ : جمعه ٢٩ فروردین ۱۳٩۳ | ٧:۳۸ ‎ب.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

از کهربا و کافور ــ حسین منزوی ــ نشر کتاب زمان ــ 207 صحفه

تو در سفر که باشی یا در سفر نباشی

با من از اینکه هستی نزدیک تر نباشی

ای لذّت شبانه! با یا که بی بهانه،

از تو پر است خانه، حتی اگر نباشی

اینسان که بیقرارم، باید تو را سپارم

رازی که از تو دارم، گر پرده در نباشی

سهل است در بدایت، سخت است در نهایت

وز رازم این کفایت، تا بی خبر نباشی

چندان که می نمایی ز اهل جنون مایی

امّا چنانکه شایی دیوانه سر نباشی

تا با جنون نگردی، از خود برون نگردی

تا بی سکون نگردی، دریا گذر نباشی

سر می زنی به سودا، اما نه دل به دریا

محبوب من! مبادا، مرد خطر نباشی

گیرم که خوشترین چشم، نازوی نازننین چشم!

حیف است با چنین چشم، صاحبنظر نباشی

با کوکبت چه شلتاق؟ یا با شبت چه میثاق؟

زنهار، تا در آفاق، غیر از سحر نباشی

زنهار تا به پاییز، در بیشۀ غم انگیز

بر شاخ بی ثمر نیز، دست و تبر نباشی

 فکر فراری از عشق؟ دل برنداری از عشق

از عشق، آری از عشق، اهل حذر نباشی

با آتشت خدا را بی باک و بی محابا

حیف است خرمنم را، یک شب شرر نباشی

سرفصل دلنوازان! با این دل گدازان

سرخیل عشقبازان حیف است اگر نباشی

آیا نگیرد این «راز» از تو هوای پرواز

تا که نیامده باز فکر سفر نباشی؟

(این پستی است  ثابت با سطرهایی از کتاب هایی که تا کنون خوانده ام.دوستان عزیزم! چون با وجود مشغله زیاد، برای این پست ها، وقت می گذارم؛ پس لطف کنند در صورت استفاده و کپیِ پست به نام وبلاگ و منبع  اشاره کنند .متشکرم)