تاريخ : جمعه ۱٩ مهر ۱۳٩٢ | ٥:٤٥ ‎ب.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

امشب غم تو در دل دیوانه نگنجند

گنج است و چه گنجی که به ویرانه نگنجد

تنهایی ام امشب که پر است از غم غربت

آن قدر بزرگ است که در خانه نگنجد

بیرون زده ام تا بدرم پرده ی شب را

کاین نعرۀ دیوانه به کاشانه نگنجد

خُمخانه بیارید که آن باده که باشد

در خورد خماریم به پیمانه نگنجد

میخانۀ بی سقف و ستون کو که جز آنجا

جای دگر این گریۀ مستانه نگنجد

مجنون چه هنر کرد در آن قصه ؟ مرا باش

با طرفه جنونی که به افسانه نگنجد

تا رو به فنایت زدم از حیرت خود پر

سیمرغم و سیمرغ تو در لانه نگنجد

در چشم منت باد تماشا که جز اینجا

دیدار تو در هیچ پریخانه نگنجد

دور از تو چنانم که غم غربتم امشب

حتی به غزل های غریبانه نگنجد