تاريخ : شنبه ۱٧ خرداد ۱۳٩۳ | ٩:٠٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

همخونه ــ مریم ریاحی ــ نشر پرسمان ــ 458 صفحه ــچاپ دهم1387

یلدا در حالی که سعی می کرد مثل همیشه عادی جلوه کند،گفت:«بله،سلام!» و آهسته به

آشپزخانه رفت،کیک را بیرون آورد و شمع ها را روشن کرد و آن را درون سینی گذاشت و

به سمت اتاق شهاب رفت و چند ضربه زد.در باز شد...چهرۀ خندان یلدا در میان نور شمع

های روشن درست مثل پریان شده بود،به طوری که شهاب هم از خود بی خود شد و لبخندی

زیبا صورتش را پر کرد.

یلدا خنده کنان وارد اتاق شهاب شد و گفت:«تولدت مبارک...» و کیک را کنار تخت خواب

گذاشت.

شهاب که معلوم بود اصلاً به یاد روز تولدش نبوده،گفت:«مگه امروز چهاردهم بود؟!»

ــ نه شب چهاردهمه!

شهاب با نگاهی قدرشناسانه گفت:«مرسی،معلومه خیلی زحمت کشیده ای!» و اشاره کرد

به کادو ها و پرسید:«اینها مال منه؟!»

یلدا با شیطنت خاصی گفت:«آره!»

ــ متشکرم،حالا چرا اینهمه؟!

ــ آخه یک هدیه کم بود،به باز کردنش نمی ارزید!

شهاب با نگاه و لبخندش که او را حیران می کرد گفت:«اگه از طرف تو باشه حتماً می

ارزه!»

...

«شهاب!شهاب یک لحظه بیا!»

ثانیه ای بعد هر دو از پشت پنجرۀ اتاق یلدا باریدن برف را نظاره گر بودند.

یلدا گفت:«فکر کردم دیگه برف نمی یاد!اما شب تولد تو اومد!»

ــ شاید واقعاً هم لحظۀ به دنیا اومدنم برف می اومده،نه؟!

(این پستی است  ثابت با سطرهایی از کتاب هایی که تا کنون خوانده ام.دوستان عزیزم! چون با وجود مشغله زیاد، برای این پست ها، وقت می گذارم؛ پس لطف کنند در صورت استفاده و کپیِ پست به نام وبلاگ و منبع  اشاره کنند .متشکرم)