تاريخ : چهارشنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩۳ | ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

دور از همه مردم شده ام در خودم امشب

پیدا شده ام،گم شده ام در خودم امشب

لبریز ز سرمستی و سرریز ز هستی

دریایِ تلاطم شده ام در خودم امشب

در هر نفسم بویِ گُلی تازه شکفته است

یک باغِ تبسم شده ام در خودم امشب

تا نورِ تو تابیده به طورِ کلماتم

موسایِ تکلم شده ام در خودم امشب

باریده مگر نَم نَمِ نامِ تو به شعرم

بارانِ ترنم شده ام در خودم امشب

هم دانۀ دانایی و هم دامِ هبوطم

اسطورۀ گندم شده ام در خودم امشب

 

آری..دارم شبانه هایم را با قیصر قدم می زنم.او می خواند و من گوش می کنم.

شبانه هایی که با بالشی از دیوان قیصر زیر سرم و صفحۀ باز شدۀ«سال ها دل طلب

جام جم از ما می کرد..» دیوان حافظ بر روی سینه ام به خواب می روم...

دیشب قیصر برایم این بیت را زمزمه کرد :

آمدم یک دم مهمانِ دلِ خود باشم..ناگهان سوگ شد این سورِ شب عید چرا؟