تاريخ : چهارشنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩۳ | ٩:٤٩ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

دو روز تا زیباترین لحظه هستی باقی مانده است.

آنقدر پر از شوق آن لحظۀ موعود و شادی هستم که در قالب وجودی ام نمی گنجم.

اما با این همه شادی که دارم،به حدی دلم گرفته است دلم فریاد می خواهد..

به خودم هم ثابت شده که چیزی نیستم جز زخمی بر دل مولای مهربانی ها.

اما هنوز..نه،احساسم قابل وصف نیست.

آرزویم این است که می توانستم همه جا را غرق گل و شمیم خوش نمایم و کام همه را با

شیرینی و شکلات شیرین کنم.آرزویم این است که می توانستم جمعه یک دسته گل بزرگ از

رز و نرگس و مریم هدیه مولای عزیز تر از جانم کنم.

ای کسی که تمام امیدم به آمدنت از جادۀ غیبت است؛

مولای مهربانم با دلی لبریز از شکوفه های لبخند به شما می گویم:«تولدت مبارک..!»