تاريخ : پنجشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩۳ | ۱:٠۱ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

بچه که بودم خیلی کوچیک بودم یادم نیست چند ساله.

هر وقت اسم خدا رو از کسی می شنیدم با خودم می گفتم یعنی خدا چقدر بزرگه؟

یه روز از مادرم پرسیدم؛گفت خیلی بزرگ..برای من بزرگ ترین جا کوچه مون بود.

فرداش رفتم توی کوچه به تجسم ذهن کودکانه ام با گچ یه چیز خیلی بزرگ کشیدم

اونقدر بزرگ که بیشتر کوچه رو گرفت.اون بود خدای من.

اما الان خدای عزیزم اونقدر برام بزرگه که در قلب کوچیکم نمی گنجه..

چکیده قلم:با درد می نویسم با اشک پاکنویس می کنم با بغض به ثبت می رسانم.