تاريخ : پنجشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩۳ | ۱:٠٢ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

نمی دونم چرا باز این شعر برام زمزمه شد:

در هشیاری/به سراغت/نمی آیم/هر بار/از سوزش انگشتانم/درمی یابم که باز،/نام تو

را،می نوشته ام.

اما نه انگار قلبم می سوزه.انگار دلم هنوز داره زمزمه ات می کنه.

چقدر..بس کن آسمان!ساعت از سه هم گذشت و سحر شد.

سحر...افطار...و من که هنوز نمی تونم روزه بگیرم..

باز شروع شد...دیگه بسه...آخرین حرفم رو میگم و کامپیوترم رو خاموش می کنم.

مولای عزیز..فکر نکن بی وفام.فکر نکن دلم سنگ شده.سرد شده.نه.فقط باور کن احتیاج

به نفس تازه دارم.کمکم کن.

چکیده قلم:با درد می نویسم با اشک پاکنویس می کنم با بغض به ثبت می رسانم.