تاريخ : چهارشنبه ۱ امرداد ۱۳٩۳ | ۱:۱٦ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

صدای نجوا گونه ای به گوشم رسید.چیزی نمی توانستم تشخیص دهم فقط مثل حرف

زدن به نظر می آمد.فکر کردم خواب می بینم.اعتنایی نکردم.اما دوباره صدا تکرار شد.با

همان چشمان بسته گوش هایم را تیز کردم.صدای خودش بود.

بی هوا ناگهانی برگشتم.آنقدر شوکه شده بود که همان طور گوشی به دست بهم خیره

ماند. غافلگیرش کرده بودم.نور صفحه گوشی در صورتش تابیده بود و ترس را در چشمانش

می دیدم.گوشی را با عصبانیت از دستش بیرون کشیدم و گفتم:نصفه شب با کی داری حرف

می زنی؟؟؟من خوابم، اونوقت زنِ من..!!

تا خواست حرف بزند دستم را به حالت ایست جلوی صورتش گرفتم و به صفحه گوشی

نگاه کردم.خشکم زد!!

اشک در چشمانش حلقه زد با صدای بغض آلودی دلخورانه نگاهم کرد و گفت:خوابم

نمی برد..داشتم..

دوباره به صفحه گوشی خیره شدم..

ــ وَالشَّمْسُ تَجْرِی لِمُسْتَقَرٍّ لَّهَا ذَلِکَ تَقْدِیرُ الْعَزِیزِ الْعَلِیمِ....

خدایا..داشت قرآن می خواند و من..

نگذاشتم حرفش تمام شود و عذر خواهانه در آغوشش کشیدم.

                                                                                  آسمان فردوس

 

خیلی متشکر از لطف شما...خوبم..