تاريخ : دوشنبه ٢٩ مهر ۱۳٩٢ | ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

مرا ببخش که دلتنگ آسمان هستم! 

آخر هنوز بال هایی که بدو وجودم به من دادی، بر شانه هایم احساس می کنم اما..

اما چه کنم که به خودم ظلم کردم.. نمی توانم بال گشایم و به این دلتنگی خاتمه دهم...

بال هایی که زخم روزگار بر آن گرفته، بال هایی که سال هاست فرصت این را نیافته تا گشوده شود و اوج گیرد، چه توقع پرواز از آن می توان داشت..!

پرنده که مدت زیادی در قفس بماند، بال هایش هم قدرت پرواز را از دست می دهد و هم کم کم پرواز را به فراموشی می سپارد.. اما،

اما من نه هنوز از آنچه در آغاز، از اوج گرفتن در آسمان بیکرانت در خاطرم نقش بستی، چیزهایی به یادم مانده است!

هنوز پر ازشوقم و لبریز از امید به پریدن در هوای تو... فقط باید هر روز بیشتر پرگشایم و دوباره پریدن را در خودم مرور کنم.

بالاخره از قفس خواهم پرید.. و در آسمانت اوج خواهم گرفت.. منتظرم باش!!!

با لبخند و عشق به نزدت خواهم آمد...منتظرم باش نازنینم!

ღ❤ღمهمان عزیز نظرت را به یادگار در آسمانم حک کن.متشکرمღ❤ღ