تاريخ : چهارشنبه ٥ شهریور ۱۳٩۳ | ٢:٢٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

جایی برای حرف ندارم پس " او " می نویسم " من " بخوان.

از سر شب حال عجیبی می شد.مثل چند روز پیش.اعتنایی نکرد.

آنقدر کار برای سر انجام رساندن داشت که فرصتی برای توجه به این چیزها نمی ماند.

چند بار حین کار کم مانده بود زمین بخورد.همانطور که چند روز پیش سه بار کم مانده

بود تصادف کند.سعی خود را می کرد اما گاهی سختی ها ثانیه ها را برایش قرن می

کردند.تا می خواست که به خودش کمک کند بهتر شود صدایش می کردند.بلند شد آمد

حرف بزند اما دوباره..نفسش داشت بند می آمد مکث کرد سرش را بگرداند..طرف

مقابلش متعجبانه گفت:چی شد؟!حالت خوبه؟! جواب داد:هیچی..و بقیه حرفش را ادامه

داد.از او خواست در جابه جایی کمک کند.سر وسیله را گرفت اما انگار نمی توانست

نفس بکشد.بی سر و صدا خستگی را بهانه کرد و گوشه ای به تماشای تلویزیون

نشست.و باز چندین بار نفسش بند آمد.تازگی ها وقتی می خوابید بدتر می شد.می

ترسید شبی یا روزی بخوابد و دیگر بیدار نشود.نمی ترسید بلکه نگران اطرافیانش بود.

هر بار که نفس می رفت و دیگر نمی خواست برگردد،همان زمان که بین درد و نفس

عمیق درگیر بود،از خدا می خواست:نه خدا صبر کن..الان وقتش نیست!هنوز کمی

مونده..هنوز بهم احتیاج دارند..منو برگردون!نگهم دار..!

و معجزه ای دیگر بار شکل می گرفت.اما لحظاتی تجربه می کند

که مدام در ذهنش تکرار می شود:" ناگهان چقدر زود دیر می شود.."