تاريخ : سه‌شنبه ۳٠ مهر ۱۳٩٢ | ٥:٤٦ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

تاجری مانند هر روز غروب از سر کار به خانه بازگشت.روی یک صندلی راحتی لم داد و با آسودگی مشغول خواندن روزنامه شد.اما پسر پنج سالۀ او که سراسر روز در انتظار آمدن پدر بود،مدام دور و برش می پلکید و مزاحم خلوت و استراحت او می شد.پدر برای سرگرم کردن پسرش نقشۀ جهان را که روی یک آگهی چاپ شده بود تکه تکه کرد و آن را به پسرک داد و گفت:«برو، این تکه ها را درست کنار هم بگذار تا نقشۀ دنیا کامل شود،اگر موفق شوی به تو یک بسته شکلات می دهم.»
آنگاه مرد تاجر دوباره با خیال راحت به روزنامه خواندن پرداخت،چون می دانست که بچه اطلاعات جغرافیایی ندارد تا از پس آن کار برآید.اما در نهایت شگفتی دید که پسرک بعداز چند دقیقه برگشت،در حالی که با شادمانی فریاد می کشید:«پدر،پدر، ببین من نقشۀ دنیا رو درست کردم!»
مرد با چشمانی حیرت زده پرسید:«چطور این کار رو کردی؟!»
پسرک در حالی که می خندید با شیطنت گفت:«ببین پدر،پشت نقشۀ دنیا صورت یک بچه بود،من شکل آن بچه را درست کردم،دنیا خودش درست شد.»

اگه واقعا میخوایم دنیا تغییر کنه و اصلاح شه باید بچه ها رو دریابیم و جدی بگیریم.اگه میخوایم دنیایی بدون جنگ و تنفر و ستیز داشته باشیم،بیایید از کودکان شروع کنیم.پاکی و لبخند و همین طور صداقتشون همشه نوید بخش زندگی سراسر شور و امید هست.