تاريخ : شنبه ۱٥ شهریور ۱۳٩۳ | ٦:٠۳ ‎ب.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

 

خاکستر رز ــ تهمینه کریمی ــ نشر علی ــ چاپ دوم 87 ــ 368 صفحه

ــ خیر نمی شه، همینه که هست، می خوای بخواه، نمی خوای ناراحتی به سلامت،این همه میز

خالی توی سالن هست.

شاهین با دلخوری از پشت میز بلند شد و گفت:

ــ خیلی خوب.اینقدر قار قار کن تا نفست بند بیاد.

بعد رو به فرزاد ادامه داد:

ــ تو هم اینقدر به قار قاراش گوش بده تا دلت باز شه و سر کیف بیای.

فرزاد پوزخندی زد و گفت:

ــ همین کارم می کنیم.لاک پشته گفت که تا کور شود چشم هر آن که نتواند دید.

از تعجب دهنم باز مونده بود.طرز صحبتشون اصلاً به نظر شوخی نمی یومد حیرت زده

گفتم:فرزاد.

شاهین با عصبانیت صندلی رو با سر و صدای زیاد کنار کشید و گفت:

ــ پاشو بیا خانم مهدوی اینجا دیگه جای ما نیست.

(این پستی است  ثابت با سطرهایی از کتاب هایی که تا کنون خوانده ام.دوستان عزیزم! چون با وجود مشغله زیاد، برای این پست ها، وقت می گذارم؛ پس لطف کنند در صورت استفاده و کپیِ پست به نام وبلاگ و منبع  اشاره کنند .متشکرم)