تاريخ : پنجشنبه ۳ مهر ۱۳٩۳ | ٩:٤۱ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

زندگی با ماجراهایِ فراوانش،

ظاهری دارد به سانِ بیشه ای بُغرنج و در هم باف

ماجراها گونه گون و رنگ وارنگ ست؛

چیست اما ساده تر از این، که در باطن

تار و پود هیچی و پوچی هم آهنگ است؟

من بگویم، یا تو می گویی

هیچ جز این نیست؟

تو بگویی یا نگویی، نشنود او جز صدایِ خویش.

«ماجراها» گوید، اما نقش هر کس را

می نگارد، یا می انگارد،

بیش تر با طرح و رنگِ ماجرایِ خویش..

- «هی فلانی! زندگی شاید همین باشد؟

یک فریبِ ساده و کوچک.

آن هم از دستِ عزیزی که تو دنیا را

جز برای او و جز با او نمی خواهی

من گمانم زندگی باید همین باشد...

هر حکایت دارد آغازی و انجامی،

جز حدیثِ رنجِ انسان،غربتِ انسان

آه! گویی هرگز این غمگین حکایت را

هر چها باشد، نهایت نیست...

زندگی شاید همین باشد

«یک فریب ساده کوچک»

آن هم از دست عزیزیِ که برایت

هیچ کس چون او گرامی نیست

بی گمان باید همین باشد.

ماجرا چندان مفصل نیست، اصلا ماجرایی نیست.

راست می گوید که می گوید

«یک فریب ساده کوچک»

من که باور کرده ام، باید همین باشد...

هی فلانی! شاتقی بی شک تو حق داری.

راست می گویی، بگو آنها که می گفتی.

باز آگاهم کن از آنها که آگاهی

از فریب، از زندگی، از عشق

هر چه می خواهی بگو، از هر چه می خواهی...

گفت: چه بگویم، چی بگویم، آه!

به چراغِ روز و محرابِ شب و مویِ بتم طاووس

من زندگی را دوست می دارم

مرگ را دشمن؛

وای! اما با که باید گفت این، من دوستی دارم

که به دشمن خواهم از او التجا بردن؟!

دیده ای بسیار و می بینی

می وزد بادی، پَری را می برد با خویش،

از کجا؟ از کیست؟

هرگز این پرسیده ای از باد؟

به کجا؟ وانگه چرا؟ زین کار مقصد چیست؟

خواه غمگین باش، خواه شاد

باد بسیار است و پر بسیار، یعنی این عبث جاری ست.

آه! باری بس کنم دیگر

هر چه خواهی کن، تو خود دانی

گر عبث، یا هر چه باشد چند و چون،

این است و جز این نیست.

مرگ گوید: هوم! چه بیهوده!

زندگی می گوید: اما باز باید زیست،

باید زیست،

باید زیست...!