تاريخ : پنجشنبه ۳ مهر ۱۳٩۳ | ٦:٤٥ ‎ب.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

دوباره سعی می کند در سکوت صبوری کند.

خواب هم تسکین نمی شود.

اصلاً چشم که باز می کند دوباره شروع می شود باز می بندد.

با خود شعر وحشی بافقی را زمزمه می کند:

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید

داستان غم پنهانی من گوش کنید

به امید چنگ می زد دوستش دارد اما دنیا را دوست ندارد

به لبخند چشمک می زند اما باز دنیا را دوست ندارد دنیا را می خواهد چه کار!

دوباره شعر زمزمه می کند؛

کنار غربت شب با ستاره های صبور

نشسته ام که شبم را کجا برم بی تو

قرار نمی یابد..باز زمزمه می شود:

هان!راز دل خستۀ ما فاش مکن..با یار عزیز خویش پرخاش مکن

آن دل که به هر دو کون سر ناورد..اکنون که اسیر توست رسواش مکن

سراغ شعر بانو می رود..بغض یعنی که حرف هایم را از نگاهم خودت بخوان بانو..

خدایا! او را چه می شود؟چند روز پیش تلویزیون می دید، در سریالی شنید:

وقتی دریا خیلی آرامِ آرام می شود یعنی طوفانی در راه است!

این جمله مرا یاد خودم انداخت ؛این همه آرامش برایم عجیب بود!

یک چیزی مثل آتش زیر خاکستر بود با این حال می دانستم و سکوت می کردم.

باز هم شعری دیگر بر لب زمزمه می کند:

بیا بگشای در،بگشا دلتنگم..حریفا میزبانا..مسیحای جوانمرد من..

میهمان سال و ماهت..پشت در چون موج می لرزد...!

این همه فریاد زد اما گوش های او را سکوت پر کرده بود..چه می کرد؟هیچ.

دلش برای خودش می سوزد که پیروز میدان را می بیند و خود را بازنده ای..

از سر دلتنگی می نالد:آهای سهراب..راستی نگفتی؟!بالاخره..خانۀ دوست کجاست؟

آهای..کسی در این حوالی نیست ؟با شمایم؟آی..!اصلاً خود بگو از تو کجا گریزم..؟

                                                                                                  آسمان فردوس