تاريخ : شنبه ٥ مهر ۱۳٩۳ | ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

کاش در همان ماموریت به شهادت می رسید.در همان بیست و دو سالگی.

درست است که شهیدِ مرد بیشتر است اما با خود می گفت:

ــ درِ شهادت بازه! شهادت که مرد و زن نمی شناسه.کافیه به اخلاص برسی.به نور قلبی.

هر بار که وصیت نامۀ آن شب ماموریش را می خواند آتش می گیرد...

آتش می گیرد از این که خوبان رفته اند و او مانده است.تقدیر دیگری برایش رقم خورد.

دوباره وصیت نامۀ قدیمی اش را با خود مرور می کند:

" به نام مهربانِ شهدا

من اعتراف می کنم که به شهدای عزیز خیلی مدیونم خیلی مدیون.

یعنی تمام ما به شهدا مدیونیم همین نفسی که می کشیم..

ای کاش همه این را می فهمیدند.

حلالم کنید. "

هنوز عطش شهادت روحش را می سوزاند اما بندهایی او را گرفتار کرده.

می داند یک دل که شود می تواند از همه چیز دل بکند و پرواز.مدتی است باز هوایی شده.

دوست دارد جانش را فدای مولایش حضرت مهدی کند با تمام کم لیاقتی اش..پس یا علی!

                                                                                                   آسمان فردوس