تاريخ : پنجشنبه ۱٧ مهر ۱۳٩۳ | ٦:٠٠ ‎ب.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

این تو بودی که مرا به اینجا رساندی

می خواهی لحظه لحظه اش را نشانی دهم تا باورت شود؟!

اما گوش کن تصمیم گرفته ام مثل او

خود را در مشغله های زندگی گم کنم!

شاید دیگر این زمزمه ها را نشنوم

شاید گوشم پر شود از هیاهویِ خاکستریِ روزمرگی.

داری بی رحم می کنی مرا! و چه ساده دارد اتفاق می افتد!

مرا ساده فرض کردی که فکر می کنی تو از خاطرم خواهی رفت.نه!

زیاد برایت نوشتم مرا بس است..

خدایا یاد دعای کمیل افتادم..دلم شکست.

خدایا خسته ام و درمانده.. تنها و بی پناه.چطور این همه را طی کنم؟

خدایا یادت هست آن روز وسط آن کوچه..؟به دیوار تکیه کردم..؟داشتم می فتادم..؟

کم آورده بودم..؟خواستم به کسی زنگ بزنم..؟انگار دنیا روی سرم خراب شد..؟تنهای تنها.

یک دفعه یاد حضرت زهرا و آن کوچه افتادم..این بغض دارد خفه ام می کند..چشمانم..

بگذار مثل آن روز وسط کوچه..قدری در این میانۀ راه به دیواری تکیه کنم تا نفسم برگردد.

                                                                                                 آسمان فردوس