تاريخ : پنجشنبه ٢٢ آبان ۱۳٩۳ | ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

دلم می خواست نیمه شب ها که سکوت همه جا را فرا می گرفت

دل آسمانیِ کوچکم را در دست می گرفتم در کوچه ها راه می افتادم

از عمق دلتنگی هایم در گوش باد فریاد می زدم:

امشب سری به خلوت پروانه ها بزن..

با یک دل شکسته خدا را صدا بزن..مولا را صدا بزن..صدا بزن..!

آه..فدای لب تشنه ات سالار نینوا! چقدر روحم از عطش در گداز است.