تاريخ : جمعه ٢۳ آبان ۱۳٩۳ | ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

دلم می خواهد لحظه ای برگردم به همان شر و شور گذشته ام

و پر از شیطنت و با هیجانِ اوج جوانی حرف بزنم و برایت بنویسم.

اما نازنین؛می دانی چرا تغییر کرده ام ...؟

چون به این اعتقاد پیدا کرده ام هر چه آدمی عاشق تر حرمت عشق سنگین تر.

و هر بار که می گذرد با وجود تمام فراز و فرود ها برایم عزیز تر می شوی و گرامی تر

و البته من صبور تر و ساکت تر و سر به زیر تر.

آنقدر برایم به اوج احترام رسیده ای که دلم رضا نمی دهد نجیبانه خطابت نکنم.

من همان دختر پر شر و شورِ سراپا نشاطِ جوانی هستم تغییر نکردم.

هنوز وقتی شاد می شوم می خواهم تا ته دنیا شوخ باشم و بذله گو و پرِ لبخند.

کاش اجازه داشتم امروز هر طور که دلم می خواهد با تو حرف بزنم

کاش اجازه می دادی که:

«باشد،هرچه می خواهد دل تنگت بگو..هیچ ترتیبی و آدابی مجو..»

کاش اجازه می دادی برای رهایی از این همه غم،کمی شیطنت کرده شاد و رها صدایت کنم

و من مثل یک کودک پر هیجان شاد یه ریز و تند تند از همه چیز برایت حرف می زدم!

چقدر پر از دلتنگی ام اما آسمانم و برای دلتنگی نمی مانم که قلبم از نفس بیافتد.

نازنین.. نیمه شب اشک های داغ روی گونه ام را در خفا می زدودم تا آسمان بمانم.

 

" طبق قولم به همه نظرات شما پاسخ دادم.در پناه خدای مهربون.. "