تاريخ : یکشنبه ٧ دی ۱۳٩۳ | ٥:۱٢ ‎ب.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

گویی نه زمستانم،برف این همه بارانده است

سرمایِ زمستان را،گرمایِ تو تارانده است

هر کس که تو اَش بُردی،تا مقصدش آوردی

واماندۀ تو،امّا،از قافله وامانده است

دستِ تو که صد شادی با من به نوازش داد

گویم به دعا کز درد آزرده مباد،آن دست

ای دوست!دلم را باش،وقتی که چنین قَلّاش

دست از همۀ عالم،غیر از تو برافشانده است

جز عشق چه نامش هست؟ ــ وز ناب ترین جامش ــ

این جرعه که جان با تو نوشیده و نوشانده است

من گوش چرا دارم،تا عقل چه می گوید

در خطّۀ ما اینک،عشق است که فرمانده است

این عشق نه امروزی است در من که دلم انگار

هر نامه که می خوانده است، با نامِ تو می خوانده است

بر من بوز و با خود،بردار و ببر، ای عشق!

خاکسترِ سردی را کز عقل به جا مانده است