تاريخ : سه‌شنبه ۱٦ دی ۱۳٩۳ | ٦:٢٠ ‎ب.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

تپه جاویدی و راز اشلو ــ نوشتۀ اکبر صحرایی ــ نشر ملک اعظم ــ 529 ص ــ چ دوم 1390

قمقمۀ آب ابتدا بین زخمی ها تقسیم شد.

گفتم:علی،هوشیار خیلی تشنه بود،بریم مقداری آب بهش بدیم!

به سمت سنگر نگهبانی کوچک و روباز رفتیم.داخل که شدیم،هوشیار،نشسته توی خود جمع

شده بود.

ــ از خستگی خوابش برده!

ــ بیدارش کن،آب بخوره!

دست روی شانه اش گذاشتم و صدایش زدم،به پهلو افتاد.

سید خم شد روی بدن هوشیار،با صدایی که غم توی آن موج می زد،گفت:

خوش به حالش!حتماً الان توی بهشت سیرابش کردن.

ــ چی شده مگه؟!

ــ با سیمینوف زدن توی قلبش!

(این پستی است  ثابت با سطرهایی از کتاب هایی که تا کنون خوانده ام.دوستان عزیزم! چون با وجود مشغله زیاد، برای این پست ها، وقت می گذارم؛ پس لطف کنند در صورت استفاده و کپیِ پست به نام وبلاگ و منبع  اشاره کنند .متشکرم)