تاريخ : یکشنبه ٢۸ دی ۱۳٩۳ | ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

جمیله.نوشتۀ چنگیز آیتماتف.ترجمۀ دکتر محمد مجلسی. 88 ص.چ اول 82. نشر دنیای نو

جمیله پیش دوید و گفت:

ــ شوخی ما را به دل مگیر!...جوال را بگذار زمین.کمک می کنیم و می بریم تا انبار بالا.

دانیار با خشم گفت:

ــ برو کنار!

و پایش را روی پلۀ اول نردبان گذاشت و بالا رفت.

جمیله به من اشاره ای کرد و گفت:

می بینی؟دارد بالا می رود.خیال می کردیم پای نردبان می ماند و با عجز و التماس

از ما کمک می خواهد!

جمیله ظاهراً می خندید. اما در واقع می ترسید که مبادا دنیار زیر این بار سنگین در بماند،و

از پای آسیب دیده اش روی یک پله بلغزد و نتواند تعادل خود را حفظ کند و پایین بیفتد.

به خصوص که می دید هر چه دانیار بالاتر می رود کارش سخت تر می شود،

و پای زخم دیدۀ خود را به زحمت حرکت می دهد.

(این پستی است  ثابت با سطرهایی از کتاب هایی که تا کنون خوانده ام.دوستان عزیزم! چون با وجود مشغله زیاد، برای این پست ها، وقت می گذارم؛ پس لطف کنند در صورت استفاده و کپیِ پست به نام وبلاگ و منبع  اشاره کنند .متشکرم)