تاريخ : یکشنبه ٢۸ دی ۱۳٩۳ | ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

دردهای من

جامه نیستند

تا ز تن در آورم

«چامه و چکامه» نیستند

تا به «رشتۀ سخن» درآورم

نعره نیستند

تا ز «نای جان» بر آورم

دردهای من نگفتنی

دردهای من نهفتنی است

دردهای من

گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست

درد مردم زمانه است

مردمی که چین پوستینشان

مردمی که رنگ روی آستینشان

مردمی که نام هایشان

جلد کهنۀ شناسنامه هایشان

درد می کند

من ولی تمام استخوانِ بودنم

لحظه های سادۀ سرودنم

درد می کند

انحنای روح من

شانه های خستۀ غرور من

تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است

کتف گریه های بی بهانه ام

بازوان حس شاعرانه ام

زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟

درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب

پافشاری شگفت دردهاست

دردهای آشنا

دردهای بومی غریب

دردهای خانگی

دردهای کهنۀ لجوج

اولین قلم

حرف حرف درد را

در دلم نوشته است

دست سرنوشت

خون درد را

با گِلم سرشته است

پس چگونه سرنوشتِ ناگزیرِ خویش را رها کنم؟

درد

رنگ و بوی غنچۀ دل است

پس چگونه من

رنگ و بوی غنچه را ز برگ های تو به توی آن جدا کنم؟

دفتر مرا

دست درد می زند ورق

شعر تازۀ مرا

درد گفته است

درد هم شنفته است

پس در این میانه من

از چه حرف می زنم؟

درد، حرف نیست

درد، نام دیگر من است

من چگونه خویش را صدا کنم؟