تاريخ : دوشنبه ۱۳ آبان ۱۳٩٢ | ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

ساعت نُه ابر آمد،نرده ها تر شد.

لحظه هایِ کوچکِ من زیر لادن ها نهان بودند...

ابرها رفتند.

یک هوایِ صاف،یک گنجشک،یک پرواز.

دشمنانِ من کجا هستند؟

فکر می کردم:

در حضور شمعدانی ها شقاوت آب خواهد شد.

در گشودم:قسمتی از آسمان افتاد در لیوانِ آبِ من.

آب را با آسمان خوردم.

لحظه هایِ کوچکِ من خواب های نقره می دیدند...

دوستانِ من کجا هستند؟

روزهاشان پرتقالی باد!

پشتِ شیشه تا بخواهی شب.

در اتاقِ من طنینی بود از برخوردِ انگشتانِ من با اوج،

در اتاق من صدایِ کاهشِ مقیاس می آمد.

لحظه هایِ کوچک من تا ستاره فکر می کردند.

خواب رویِ چشم هایم چیزهایی را بنا می کرد:

یک فضایِ باز،شن های ترنم،جایِ پایِ دوست...