تاريخ : سه‌شنبه ۱٤ آبان ۱۳٩٢ | ۸:٤٧ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

صدایِ...گریه بلنده...نیمه شب از تو...خرابه..
صدای طفلی گرسنه...که هنوز تشنۀ آبه..
طفل زخمی...طفل خسته..طفل اشک و طفل ناله
طفل کوچک...طفل معصوم....دختر ناز و سه ساله!
دختری که خیلی وقته...روی باباشو ندیده!
با سر انگشتای زخمیش...عکسشو...رو خاک کشیده
بابایی،...کجاست بابایی؟!...تا برام بگه لالایی...
بابایی، کجاست بابایی؟!...
الهی...که من بمیرم...تو سینه،نفس نداره...
دو قدم راه می ره، اما...دست روی دیوار می ذاره...
می گه عمه کمکم کن...! که دیگه توون ندارم..
پس چرا بابا نمی یاد......؟!
دیگه هیچی جون ندارم...دیگه هیچی جون ندارم..
جونِ عمه، جون نمی دم...تا یه بار رو شو نبینم......!
یا رو زانوم سر بذاره...یا روی زانوش بشینم...
بابایی،...کجاست بابایی؟!...تا برام بگه لالایی..
خداجون!کجاست بابایی...تا برام بگه لالایی...
خواب دیدم می یاد باباجون...عمه موهام پریشونه!!...
اگه جون مونده به دستات...!...بزن اونو کمی شونه..
عمه جون این جوری بد نیست؟!...با لباس پاره باشم...؟!
وقتی که بابام می یادش...بَدِه...بی گوشواره باشم................؟!!