تاريخ : سه‌شنبه ٢۱ بهمن ۱۳٩۳ | ٧:٥٩ ‎ب.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

می رسم، اما سلام انگار یادم می رود

شاعری آشفته ام هنجار یادم می رود

با دلم اینگونه عادت کن بیا بر دل مگیر

بعد از این هر چیز یا هر کار یادم می رود

من پر از دردم پر از دردم پر از دردم ولی

تا نگاهت می کنم انگار یادم می رود

راستی چندیست می خواهم بگویم بی شمار

دوستت دارم، ولی هر بار یادم می رود

مست و سرشاری ز عطر صبح تا می بینمت

وحشت شب های تلخ و تار یادم می رود

شب تو را در خواب می بینم همین را یادم است

قصه را تا می شوم بیدار یادم می رود

...

من پر از شور غزل های تو ام اما چرا

تا به دستم می دهی خودکار یادم می رود؟!