تاريخ : شنبه ٢٥ آبان ۱۳٩٢ | ٢:٠٤ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

 

منم کوروش نوشتۀ الکساندر جووی،ترجمۀ سهیل سمّی ــ نشر ققنوس

روشن ناگهان جلو رفت و کوروش بی اختیار گامی به عقب برداشت.

اما روشن با همان سرعت،ناگهان عقب رفت.

شمشیر از نیام کشید و نوک آن را به سمت کوروش گرفت و گفت:

«حالا آمادۀ جنگیدن هستی؟»

کوروش آهسته به نشان نفی سر تکان داد و به شمشیر بزرگش دست نزد،

شمشیری که از میان نگهبانان آستیاگ، جان تعداد زیادی را که به جای تسلیم،میل به نبرد

داشتند،ستانده بود.

کوروش گفت:«مراقب باش.تعداد مجروحانمان همین الان هم زیاد است.»

پنداری برای نشان دادن نفرتش از حالت جنگی روشن،به سمت جام روی میز دست برد و

در حالی که وانمود می کرد بی اعتنا و خونسرد است،از آن نوشید.روشن با نوک

شمشیر،جام را از کف کوروش درآورد.نوک شمشیر با فاصله ای بسیار اندک از مقابل

صورت کوروش گذشت و کوروش باد شمشیر را بر پوست صورتش احساس کرد.جام که

لعابدار و از جنس خاک رس سفید بود پایین افتاد و خرد شد.

در یک دم، کوروش با حرکتی سریع تر از حرکت روشن،با دو دست از دو طرف،تیغۀ

شمشیر روشن را قاپید.شمشیر را محکم گرفت.بسیار قدرتمندانه تر از روشن، شمشیر را

قرص چسبید،و روشن سعی داشت شمشیر را از دست او بیرون بکشد.کوروش با قدرتی

شگفت انگیز شمشیر را به سمت خود کشید،اما روشن هنوز آن را رها نمی کرد.یک لحظه

بعد،صورت هایشان نزدیک به هم قرار گرفت.

کوروش به چشمان او خیره شد و گفت:«با من نجنگ،با دشمنانمان بجنگ.»

روشن ناگهان شمشیر را رها کرد،و تیغۀ شمشیر در میان دستان کوروش باقی ماند.یک

لحظه بعد کوروش یک گام به عقب تلو تلو خورد،اما بلافاصله تعادلش را حفظ کرد.

روشن گفت:«تنها دشمنان واقعی ای که ما داریم،فقر و گمنامی و جهلند.تنها دشمن واقعی

ای که تو داری،عدم پذیرش این حقیقت است که در زندگی ات به عشق نیاز داری.»

دستۀ شمشیر در دست کوروش جا گرفت و کوروش سلاح را روی میز کنار دستش

گذاشت.نگاهی به روشن انداخت.«و چه کسی چنین عشقی را نثارم خواهد کرد؟»

روشن با اخم به او نگاه کرد و سر تکان داد.«نمی دانم..»