تاريخ : یکشنبه ٢٥ اسفند ۱۳٩٢ | ٢:٢۸ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس


 

 

صدای سخنران که گه گاه در صدای کامیون های نظامی یا صدای هلی کوپتر ،که حالا به

جمعیت نزدیک تر شده گم می شود.نقطه های کوچک و بزرگ نورانی که دائم در جایگاه

حرکت می کنند و سخنران را هدف گرفته اند،او را به سختی ناراحت می کنند.سخنران،

گه گاه مکث کوتاهی می کند؛ولی انگار آیینه هایی که از ساختمان نیمه کاره،نور را

منعکس می کنند،دست بردار نیستند.گرما نفس کشیدن را برایم سخت کرده است.چفیه ام را

از روی سرم برمی دارم و سعی می کنم با آن فاطمه را باد بزنم.جمعیت در اطرافمان به هم

فشرده اند.هوا خفه است.در حالی که بلندش می کنم،می گویم:

«اینجا همه چیز غیر عادی است.فکر می کنم جلوتر کمی خلوت تر باشد.»

جمعیت به سختی کنار می روند.در حالی که جلوتر از فاطمه بر چرخ های صندلی چرخدارم

فشار می آورم،راه را باز می کنم.جمعیت که راه می افتد،در صف اول هستم.صندلی های

چرخدار در یک خط،آرام به سمت جلو حرکت می کنند.طنین شعارها در خیابان

می پیچد.شرطه ها از پشت سپرهای تلقی شان به جمعیت خیره شده اند.هلی کوپترها

باارتفاع کم از بالای سر جمعیت می گذرند.دلم شور می زند.به فاطمه نگاه می کنم.دستش از

میان چادرش بالا می آید و شعار می دهد.کوچه های اطراف پر از مامور است.کرکره های

مغازه ها پایین است.یک دفعه دلم خالی می شود.سکوت شرطه ها که چندین متر جلوتر از

ما خیابان را بسته اند،دلم را می لرزاند.احساس می کنم جمعیت در محاصره ای سخت

فشرده می شود.دست هایم از حرکت باز می ایستد.فاطمه که پیشانی اش به عرق نشسته،بر

چرخ فشار می آورد.حالا می توانم چهره های شرطه ها،که خشمگینانه از درون کاسکت

هایشان به ما نگاه می کنند را ببینم.فریادی از درون جمعیت بلند می شود.به سرعت

برمی گردم.پیرمردی پیشانی اش غرق خون است.جسمی برنده،قسمتی از پیشانی و ابرویش

را شکافته است.گازهای اشک آور و خفه کننده پشت سر هم میان جمعیت می افتند و گلوها

را به سرفه های خشک و پیاپی وا می دارند.

هنوز کسی نمی داند به درستی چه شده است که باران سنگ و چوب و شیشه از آسمان

می بارد.هیاهو و آه و نالۀ جمعیت و شعارهایی که حالا معنی و شور دیگری پیدا کرده،به

آسمان می رود و با صدای تک تیر های پیاپی همراه می شود.

خون روی حولۀ احرامم شتک می زند.برمی گردم جانباز نابینایی که چند لحظۀ قبل کنارم

ایستاده بود،روی زمین افتاده و خون گرم و تازه ای از گلویش به بیرون می جوشد.

فاطمه روی سرم خم شده و سعی می کند مرا مثل کودکی در پناه خودش حفظ کند.

جوانی که چوب پرچمی را در دست دارد،به طرف صف شرطه ها می دود.شرطه ها دوره

اش می کنند و خیلی زود در میان صف های متراکم شان گم می شود.ناپدید می شود.حالا

شرطه ها فقط چند متر با ما فاصله دارند.جمعیت در ساختمان ها و کوچه های اطراف پناه

می جویند.

در یک لحظه کسی مقابلم می ایستد.باتوم توی دستش بازی می کند.چشم هایش در پشت

ماسک ضد گاز بی حالت است.خون به صورتم می جوشد.نمی توانم تصور کنم کسی که به

فاطمه ام...به سرعت دست می برم و ماسک را از صورتش می کنم.انگار برایم آشنا

است.چهره اش آفتاب سوخته است.از گرما تنش به عرق نشسته و سفیدی چشم هایش به

زردی می زند.در مقابل نگاهم،چهره اش در هم می رود و باتومش را کمی بالا می آورد.

صدای هیاهوی مردم از عقب شنیده می شود.در چهرۀ شرطه نگاه می کنم.

سرم را تکان می دهم و می گویم:«ماء...الماء!»

نگاهش غریبه است.هنوز باتومش را پایین نیاورده که چادر سفید فاطمه جلوی چشم هایم

موج می زند.بعد در یک لحظه ثابت می شود و زیر لب می گوید:«یا زهرا...»

چهرۀ فاطمه از درد مچاله می شود.

دستش بی حس شده و رگۀ خونی روی بازویش بزرگ تر می شود...

قسمت آخر دفعۀ بعد...