تاريخ : دوشنبه ٢٥ اسفند ۱۳٩۳ | ٢:٥٠ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

گریبانی برای دریدنِ این بغضِ بی‌قرار، تو از یادم نمی‌ روی

سفری ساده از تمامِ دوستتْ دارمِ تنهایی،

تو از یادم نمی‌ روی

سوزَنریزِ بی‌امانِ باران، بر پیچک و ارغوان،

تو از یادم نمی‌ روی

تو ... تو با من چه کرده‌ای که از یادم نمی‌ روی؟!


دیر آمدی ... دُرُست!

پرستارِ پروانه و ارغوان بوده‌ای، دُرُست!

مراقب خواناترین ترانه از هق‌هقِ گریه بوده‌ای، دُرُست!

رازدارِ آوازِ اهل باران بوده‌ای، دُرُست!

خواهرِ غمگین‌ترین خاطراتِ دریا بوده‌ای، دُرُست!

اما از من و این اندوهِ پُرسینه بی‌خبر، چرا؟


آه که چقدر سرانگشتِ خسته بر بُخار این شیشه کشیدم

چقدر کوچه را تا باورِ آسمان و کبوتر

تا خوابِ سرشاخه در شوقِ نور

تا صحبتِ پسین و پروانه پائیدم و تو نیامدی!

باز عابران، همان عابرانِ خستۀ همیشگی بودند

باز خانه، همان خانه و کوچه، همان کوچه و

شهر، همان شهر ساکتِ سالیان ...!

من اما از همان اولِ بارانِ بی‌قرار می‌دانستم

دیدار دوبارۀ ما مُیَسّر است ... ری‌را!