تاريخ : سه‌شنبه ٢٦ اسفند ۱۳٩۳ | ۱:٠٧ ‎ق.ظ | نويسنده : آسمان فردوس

گوشی استاد زنگ خورد.برای جواب دادن به موبایلش از کلاس بیرون رفت.

لحظه ای در کلاس همهمه شد.دانشجویان شروع به مزه پرانی کردند.

روی صندلی جلوی من نشسته بود و مثل همیشه آرام و ساکت سرش توی کتاب بود.

اصلاً انگار نه انگار دور و برش چه می گذرد.

کمر راست کرد و روی صندلی اش جابه جا شد که ناگهان از لای کتابش تکه کاغذی افتاد

دقیقاً روی کفشم.نفسم در سینه ام حبس شد!به تکه کاغذ خیره شدم .حواسش نشده بود.

یواش خم شده و آن را برداشتم.

خط خوش همیشگی اش بهم چشمک می زد با خودکار مشکی نوشته بود:

کاش عاشق اینقدر تنها نبود! کاش دل بستن فقط رویا نبود!

کاش لیلی دست مجنون می گرفت! تا که مجنون در پی صحرا نبود!

خوش انصاف..!! با دل خستۀ من چه کردی؟شب و روز از من گرفتی!

قلبم به تپش افتاد.هیچ فکرش را نمی کردم پشت این چهرۀ آرام!اصلاً باورم نمی شد.

دلم به لرزه افتاد.سریع به خود آمدم با خودکار سبزم زیرش نوشتم :

می دانم که دوست داشتنم دور از منطق است اما این منم و این دلم!

استاد وارد کلاس شد و گفت می توانید بروید.کتاب هایم را توی کیفم کردم بلند شدم .

هنوز نشسته بود و داشت با یکی از دوستانش حرف می زد.

یک نفس عمیق کشیدم آرام در حالی که از کنارش می گذشتم تکه کاغذ را روی کتابش

گذاشتم.توی سالن از بچه ها خداحافظی کردم و به سمت پله ها رفتم که از پشت صدایم

کرد.دلم ریخت خودم را به خونسردی زدم و برگشتم.نگاهم با نگاهش گره خورد.

ــ بله..؟بفرمایید..

لحظه ای در چشمانم مکث کرد،بعد سرش را به زیر انداخت و بی مقدمه گفت:

ــ چی توی این دنیا منطقش درست بوده که..پس..

از پله ها پایین رفتم که ادامه حرفش متوقفم کرد؛

ــ این بی منطقی رو دوست دارم!!

                                             آسمان فردوس